|
|||
خونهی مادربزرگه هاشم |
| آرش آرین |
به نام نامیاش
یکی بود یکی نبود. زیر گنبد کبود یه دخترعمو-پسرعمو وجود داشتند که از بچگی با هم بزرگ شده بودند و اسمشان روی هم مانده بود. پدر و مادر آنها هم میگفتند که عقد دخترعمو-پسرعمو در آسمانها بسته شده و بهکلی با این وصلت موافق بودند. هاشم و مریم از زمان طفولیت همبازی بودند و در شادی و غم در کنار یکدیگر.
مریم اکنون ۲۳ سال داشت و در یک شرکت خصوصی مشغول به کار بود ولکن هاشم که لیسانس عمران داشت بیکار. این مسئله باعث شده بود که ازدواج آنها به تعویق بیفتد. مریم هنوز به هاشم علاقه داشت و او را شریک زندگی خود میدانست.
فی یوم مِن الایام برای مریم خواستگاری به نام کامران آمد. وی یک مهندس کشاورزی بود که بسیار هم نیکصورت و باصفا بود. پدر کامران بسیار پولدار و سخاوتمند بود و زمینها و باغهای زیادی هم داشت که بخش اعظمی از آنها به کامران میرسید. کامران بسیار زیباتر از هاشم بود و علاوه بر این هاشم به ریزش مو دچار شده بود و پیشبینی می شد که ظرف ۳ سال آینده بهکلی تاس شود. پدر مریم با ازدواج مریم و کامران موافق بود و به همان اندازه از هاشم متنفر. در این شرایط علاقهی مریم به هاشم کم شده بود. هاشم دیگر احساس خطر کرده بود، پس نزد مریم رفت و این گونه اذعان داشت که: «مال دنیا چرک کف دست است و زیبایی سیرت به از زیبایی صورت»؛ مریم هم در جواب عبارت «برو گم شوکچل؛ دست از سرم بردار» را در کاسهاش گذاشت.
هاشم دیگر کاسهی صبرش لبریز شده بود و خیالاتی در سر داشت که میخواست هر چه زودتر برای کسب درآمد آنها را عملی کند. او میخواست به هر نحوی که شده پولدار شود و این مهم جز با کار خلاف ممکن نبود. هاشم در این راه جعل اسناد و مدارک به وسیلهی رایانه را آغاز کرد. برای افغانها شناسنامه و کارت ملّی فراهم میکرد و افغانها هم برای وی اسکناس. چرخید و بگذشت تا این که آوازهی هاشمِ جاعل بر سر زبانها افتاد. هاشم فقط و فقط در پی کسب و مأموران دولت هم در پی او. پس هاشم را ادامهدادن روا نمیبود و ناگزیر دست کشید و سوی کار دگر شد.
برای یافتن کار قصد مکانی دور افتاده کرد. در راه به یکی از قریههای تهران رسید و برای رفع خستگی در امامزادهای که به تازگی خادمش مِیّت شده بود توقف کرد. معلوم شد که اهالی به دنبال شخصی امین و درستکارند از برای خادمیِ امامزاده. هاشم نزد معتمد قریه شد و خود را مردی امامزاده و مذهبی معرفی نمود. معتمد هم که حاج علی اکبر نام داشت از هاشم خوشش آمده بود و به او قول داد تا در جلسهی هفتگی ریشسفیدان قریه موضوع را مطرح کند. حاج علی اکبر در نشست هفتگی ریشسفیدان موضوع را آشکار ساخت و حضار هم به هاشمِ جاعل که به تازگی حاج هاشم شده بود رأی اعتماد دادند. حاج هاشم در فکر کسب پول از طریق انسانهای خُرافی و اعتقادات آنها بود ولیکن حوصلهی طراحی نقشه را نداشت.
شب جمعه بود و اهالی قریه برای رسیدگی به سنگ قبر مردگانشان و همچنین زیارت به امامزاده شده بودند. مردم یکی یکی و دسته دسته وارد امامزاده شدند و پایافزارهایشان را جلوی در کَندند. حاج هاشم ناگهان چشمش به پایافزارهای جلوی در افتاد و پوزخندی از سرِ رضا زد. همین که جماعت وارد شدند حاج هاشمِ خادم دو عدد کیسه برداشت و به سمت در شد. کیسه ها را از پایافزار پر نمود و دیگر هیچ احدی از آحاد قریه او را ندید.
مجدداً به تهران آمد و پایافزارها را بر سرِ گذاری فروخت. پول خوبی نصیبش شد؛ ولی کفایت نمی کرد. به خانه رفت و عابرکارت پدرش را بیاذن پدر برداشت و گرخید و به سوی نزدیکترین بانک راهی شد. مدتِ مدیدی را در صف بود تا این که نوبت به او رسید. در حالی که رعشهای به دستانش افتاده بود، کارت را درون دستگاه گذاشت. رمز را وارد کرد. درست بود. گزینهی اعلام ماندهحساب را انتخاب کرد. ناگَه دستگاه دچار نقص فنی شد و کارت را ضبط کرد و دیگر آن را پس نداد. از قضا مریم هم در صف بود و ناگهان هاشم را دید. مریم که در این مدت از چند و چون کارهای هاشم باخبر بود، با دیدن هاشم بسیار ناراحت شد و برای نزاع نزد او رفت. مریم گفت: «معدهی من به نان حلال عادت کرده است. من نمیخواهم تو به خاطر من به زحمت بیفتی و وارد راه خلاف شوی». سپس ناراحت و گریان محل را ترک کرد. در حال طیکردن عرض خیابان بود که خودرویی به او اصابت کرد و به طرز صحیحی مجروح شد. مریم خونین و مالین روی زمین افتاد و از آنجایی که هیچ زنی در آن حوالی نبود، نتوانستند او را به بیمارستان منتقل کنند و در همانجا جان داد. هاشم هم که حسابی شوکه شده بود، از کنار جنازهی مریم برخاست. در همین هنگام مردی به هاشم دستبند زد و او را با خود برد.
پایان
نظرات (۱۵)
یکی بود یکی نبود. زیر گنبد کبود یه دخترعمو-پسرعمو وجود داشتند که از بچگی با هم بزرگ شده بودند و اسمشان روی هم مانده بود. پدر و مادر آنها هم میگفتند که عقد دخترعمو-پسرعمو در آسمانها بسته شده و بهکلی با این وصلت موافق بودند. هاشم و مریم از زمان طفولیت همبازی بودند و در شادی و غم در کنار یکدیگر.
مریم اکنون ۲۳ سال داشت و در یک شرکت خصوصی مشغول به کار بود ولکن هاشم که لیسانس عمران داشت بیکار. این مسئله باعث شده بود که ازدواج آنها به تعویق بیفتد. مریم هنوز به هاشم علاقه داشت و او را شریک زندگی خود میدانست.
فی یوم مِن الایام برای مریم خواستگاری به نام کامران آمد. وی یک مهندس کشاورزی بود که بسیار هم نیکصورت و باصفا بود. پدر کامران بسیار پولدار و سخاوتمند بود و زمینها و باغهای زیادی هم داشت که بخش اعظمی از آنها به کامران میرسید. کامران بسیار زیباتر از هاشم بود و علاوه بر این هاشم به ریزش مو دچار شده بود و پیشبینی می شد که ظرف ۳ سال آینده بهکلی تاس شود. پدر مریم با ازدواج مریم و کامران موافق بود و به همان اندازه از هاشم متنفر. در این شرایط علاقهی مریم به هاشم کم شده بود. هاشم دیگر احساس خطر کرده بود، پس نزد مریم رفت و این گونه اذعان داشت که: «مال دنیا چرک کف دست است و زیبایی سیرت به از زیبایی صورت»؛ مریم هم در جواب عبارت «برو گم شوکچل؛ دست از سرم بردار» را در کاسهاش گذاشت.
هاشم دیگر کاسهی صبرش لبریز شده بود و خیالاتی در سر داشت که میخواست هر چه زودتر برای کسب درآمد آنها را عملی کند. او میخواست به هر نحوی که شده پولدار شود و این مهم جز با کار خلاف ممکن نبود. هاشم در این راه جعل اسناد و مدارک به وسیلهی رایانه را آغاز کرد. برای افغانها شناسنامه و کارت ملّی فراهم میکرد و افغانها هم برای وی اسکناس. چرخید و بگذشت تا این که آوازهی هاشمِ جاعل بر سر زبانها افتاد. هاشم فقط و فقط در پی کسب و مأموران دولت هم در پی او. پس هاشم را ادامهدادن روا نمیبود و ناگزیر دست کشید و سوی کار دگر شد.
برای یافتن کار قصد مکانی دور افتاده کرد. در راه به یکی از قریههای تهران رسید و برای رفع خستگی در امامزادهای که به تازگی خادمش مِیّت شده بود توقف کرد. معلوم شد که اهالی به دنبال شخصی امین و درستکارند از برای خادمیِ امامزاده. هاشم نزد معتمد قریه شد و خود را مردی امامزاده و مذهبی معرفی نمود. معتمد هم که حاج علی اکبر نام داشت از هاشم خوشش آمده بود و به او قول داد تا در جلسهی هفتگی ریشسفیدان قریه موضوع را مطرح کند. حاج علی اکبر در نشست هفتگی ریشسفیدان موضوع را آشکار ساخت و حضار هم به هاشمِ جاعل که به تازگی حاج هاشم شده بود رأی اعتماد دادند. حاج هاشم در فکر کسب پول از طریق انسانهای خُرافی و اعتقادات آنها بود ولیکن حوصلهی طراحی نقشه را نداشت.
شب جمعه بود و اهالی قریه برای رسیدگی به سنگ قبر مردگانشان و همچنین زیارت به امامزاده شده بودند. مردم یکی یکی و دسته دسته وارد امامزاده شدند و پایافزارهایشان را جلوی در کَندند. حاج هاشم ناگهان چشمش به پایافزارهای جلوی در افتاد و پوزخندی از سرِ رضا زد. همین که جماعت وارد شدند حاج هاشمِ خادم دو عدد کیسه برداشت و به سمت در شد. کیسه ها را از پایافزار پر نمود و دیگر هیچ احدی از آحاد قریه او را ندید.
مجدداً به تهران آمد و پایافزارها را بر سرِ گذاری فروخت. پول خوبی نصیبش شد؛ ولی کفایت نمی کرد. به خانه رفت و عابرکارت پدرش را بیاذن پدر برداشت و گرخید و به سوی نزدیکترین بانک راهی شد. مدتِ مدیدی را در صف بود تا این که نوبت به او رسید. در حالی که رعشهای به دستانش افتاده بود، کارت را درون دستگاه گذاشت. رمز را وارد کرد. درست بود. گزینهی اعلام ماندهحساب را انتخاب کرد. ناگَه دستگاه دچار نقص فنی شد و کارت را ضبط کرد و دیگر آن را پس نداد. از قضا مریم هم در صف بود و ناگهان هاشم را دید. مریم که در این مدت از چند و چون کارهای هاشم باخبر بود، با دیدن هاشم بسیار ناراحت شد و برای نزاع نزد او رفت. مریم گفت: «معدهی من به نان حلال عادت کرده است. من نمیخواهم تو به خاطر من به زحمت بیفتی و وارد راه خلاف شوی». سپس ناراحت و گریان محل را ترک کرد. در حال طیکردن عرض خیابان بود که خودرویی به او اصابت کرد و به طرز صحیحی مجروح شد. مریم خونین و مالین روی زمین افتاد و از آنجایی که هیچ زنی در آن حوالی نبود، نتوانستند او را به بیمارستان منتقل کنند و در همانجا جان داد. هاشم هم که حسابی شوکه شده بود، از کنار جنازهی مریم برخاست. در همین هنگام مردی به هاشم دستبند زد و او را با خود برد.
پایان
نظرات (۱۵)



هاشم

كامران چي؟
به به! این شد یه فیلم خوب و مناسبتی برا ایام الله امتحانات بچه ها.دستتون درد نکنه. روش کار کنین. هفته دیگه از شبکه مییلللی پخشش کنیم.
"هاشم به ریزش مو دچار شده بود و پیشبینی می شد که ظرف ۳ سال آینده بهکلی تاس شود"
فوق العاده بود پسر...
فک کنم قسمت عابر بانک عالی از آب در اومد.
(شب جمعه بود و اهالی قریه برای رسیدگی به سنگ قبر مردگانشان و همچنین زیارت به امامزاده شده بودند)
فراتر از انتظار ظاهر شدي.
میبینم که از اسم منم استفاده شده.
من عاشق این کارم که واسه افغانی ها کارت ملی بزنم.
عالی بود.
از آنجایی که هیچ زنی در آن حوالی نبود، نتوانستند او را به بیمارستان منتقل کنند و در همانجا جان داد.
این قسمتش خدا بود
+
يعني نظرم مثبته.
بد نبود خوبم نبود.فقط آخرش ماه بود.
داستانت با اين كشور ودين اسلام مطابقت ميكنه.واقعا بله
كاش يه بلايي هم سر كامران مياوردي اين بابا پولداري رو دلمون خنك ميشد!
يه كاري كن هاشم فرار كنه خدايي اين حقش نيستا :دي
ببخشید محل وقوع حادثه رفسنجان نبودهاحتمالا؟ تشابه اسمی که نشده؟
کامران کدوم گوری بود پس؟
"از آنجایی که هیچ زنی در آن حوالی نبود، نتوانستند او را به بیمارستان منتقل کنند و در همانجا جان داد."
دارم دیوونه میشم، توپ،عالی،مشتی،شاهکار...
باباي مريم راضي بو يا نه؟!!!!