|
|||
من این همه نیستم نابرده رنج گنج میسر نمیشود |
| اشکان خیلنژاد |
«انصاف موجب پیوند دلها به یکدیگر میشود.» امام علی (ع)
تنها ۶ سالم بود که به بزرگترین مسألهی بشریت و زندگیم برخورد کردم. این مسأله که حتی تا امروز هم قلقلکم میدهد و فقط به واسطهی یک سری اعتقادات پیشپاافتادهی سنتی نتونستم جواب قانعکنندهای براش پیدا کنم، موضوع پرجاذبه و جنجالبرانگیز ارثیه بود. دوست داشتم کشف کنم که آیا پدرم توی وصیتنامهاش سهم قابلقبولی برای این حقیر قائل شده یا نه. پیداکردن جواب این مسألهی پرمخاطره حتی میتوانست جواب دندانشکنی برای برادر بزرگترم باشد که وقت و بیوقت با تمسخر بهم گوشزد می کرد: «بچهسرراهی»؛ که البته پر بیراه هم نمیگفت. با نگاهی به عکسای کودکیم پی بردم بیشتر شبیه عمهی مفسدهام هستم تا پدر و مادرم. نقشه برای کشف راز از این قرار بود: هر جمعه از خواب نازنینم میدزدیدم و زودتر از بقیه افراد خانواده -حتی سگ پیرمون– بیدار میشدم، وکلید گندهی گاوصندوق را قایمکی از پالتوی چرمی پدر نسبتاً متمولم بر میداشتم تا سر و گوشی در مورد هویت و آیندهام بجنبانم. ولی همیشه در آستانهی موفقیت ناخودآگاه تصویر برادر بزرگم با یک گرز گران و شورت پلنگی (به مثابه عصر حجر) به ذهنم خطور میکرد و با ترس فراوان بر میگشتم... در آستانهی ۷سالگی بالاخره بر ترسم مستولی شدم و به وصیتنامه دست یازیدم. اما بعد از نگاهی گذرا به برگهها به خاطر آوردم که من اصلاً از سواد بهرهای نبرده ام. با سرعت با مادرم وارد مذاکره شدم و با کلی التماس و لابه او را مجاب کردم تا مرا حداقل در مدرسهی شبانهروزی نزدیک خانهمان ثبتنام کند. آخه درسخواندن در خانوادهی ما یک امر تفننی و کمکآموزشی بود...
از همان اوان ورود به دبستان قریشی به این باور نایل شدم که از لحاظ بهرهی هوشی از تمامی شاگردان آنجا یک سروگردن پایینترم و قاعدتاً آیندهی چندان درخشانی هم ندارم. حتی همین معضل پیشپاافتاده -نداشتن آیندهای درخشان– هم افکارم را بیشتر به سوی ارثیه سوق میداد. پنجم دبستان متوجه شدم پدرم به تبلیغ نسبتاً خلاقانهی یک بانک لبیک گفته و بخش هنگفتی از سرمایهی کلانش را برای سوددهی بیشتر به نزدیکترین شعبهی بانک مزبور سپرده. ناگاه برق سفیدی روی دندانهای زردم درخشیدن کرد و با خود گفتم: «آیندهای بزرگ در دستان کوچک توست!» به سرعت دریافتم که هرچه دیرتر بر سر گاوصندوق برم بهتره؛ چون با گذشت زمان سود پدر افزوده و سهمالارث من هم افزونتر میشود. برای وقتگذرانی به ناچار ۳سال دیگر هم برای نیل به غایت و مقصودم – خوانش وصیتنامه – به مدرسهی اسفناک قریشی تن در دادم و سرانجام بعد از ۸ سال با کلی پول و ماچ با معدل ۱۲/۰۱ سیکل گرفتم... آن روزها پدرم شوخ و شنگ شده بود و مدام دست به ولخرجی میزد و این حاکی از پیشرفت اقتصادیاش بود و حتی یادمه که پشت تلفن صحبت از ارقام میلیاردی میکرد؛ این امر باعث تشویش ذهن من گشت و روزان و شبان در خوف این اندیشه بودم که نکند رقم سهمالارث را نتوانم درست حساب کنم و برادر بزرگم کلاهی گران بر سرم بگذارد.
به پیشنهاد خانمبهداشت که تنها دوست و همبازی دوران عذابآور مدرسهی قریشی بود، به دبیرستان شبانهروزی دخانیات رفتم که پاتوقی بود برای تجمع زندانیان پشیمان و پریشانحال... منی که تا آن روزگار درس ریاضی را با تقلب و گریه پاس میکردم، تصمیم گرفتم برای خوانش درست رقم سهمالارث رشتهی ریاضی را برگزینم.
درست در دومین سال دبیرستان پدرم سکتهی قلبی زد و باعث شور و شعف خوشحالی در خانواده شد، که البته من هنوز هم فکر میکنم کار برادر بزرگم بوده؛ آخر آن روزها با توجه به سردی هوا با آچار فرانسه به جون سیم ترمز ماشین افتاده بود. فوراً ماجرای مشکوک رو با پلیس ۱۱۰ در میان گذاشتم و اون هم نامردی نکرد و با نگاه عاقل اندر سفیه گفت: «آخه پسرک! سکتهی قلبی چه ربطی به سیم ترمز داره؟» اون روزها همسایگان و آشنایان دور واسه مفتخوری هم که شده بود به عیادت پدر میاومدن و همهی این هرجومرجها مصادف با بلوغ فیزیکی من بود. نادره دختر اقدسخانم (همسادمون) و پوران دخترخالهام که اون روزها ضعیفهی نحیفی بود (و حالا ماشاالله واسه خودش کلی استخون ترکونده) به بهانههای مختلف تو خونهی ما آمدوشد داشتند. گزینهی اول را مناسبتر یافتم و حتی هنگام بازی میکرو دسته ۱ رو میدادم به اون... و به مدت ۳سال باهاش صادقانه عاشقی کردم و پاک عقلم زایل شد. بعد از ۳سال (۱۹سال داشتم) به خودم اومدم و در یافتم کلی از هدف اصلی - تصاحب ارثیه - دور افتادهم؛ پس فوراً باهاش کات کردم. من شک نداشتم که جریان عاشقی هم نقشهی برادر بزرگم بوده و این شک زمانی به یقین تبدیل شد که برادر بزرگم یک روز صبح زود با لبخندی شیطانی بهم گفت: «فردا برو نظام وظیفه خودت رو معرفی کن». شستم خبردار شد که حتی با سربازی هم زد و بند کرده تا منو ۲سال از محیط گرم خانواده دور نگه داره و تمام اموال رو با توجه به پیری پدرم بالا بکشه. به سرعت خودم رو به نزدیکترین کلاس کنکور ۱۰۰٪ تضمینی رسوندم و با کلی شانس و پول رتبهی ۸۶ رو کسب کردم. که این امر خود باعث تعجب همگان من جمله خودم و رئیس سازمان سنجش وقت شد. انتخاب اولم ریاضی محض دانشگاه تهران بود برای کشف و حسابرسی وصیتنامه و ارث پدرم.
«از همون روز که رسید پام به تهران» برگ دیگری در زندگیم ورق خورد؛ دانشگاه رو با لعبتکان مؤنث و فضای سیاسی شناختم. و برای کلکل و الدنگبازی هم که شده بود شروع به خواندن کتابها و رمانهای فلسفی و دیدن فیلمهای مزخرف تاریخ سینما کردم. چشم باز کردم یهو دیدم سال آخر کارشناسی هستم با معدل ۱۹/۳۲. به دعوتنامهی «دانشگاه برکلی» پاسخ مثبت دادم. برادر بزرگم بعد از شنیدن خبر در پوست حقیرش نمیگنجید و حتی یادمه که هنگام خداحافظی همان شوخی بچگی رو تکرار کرد و گفت: «حالا درسته که بچهی سر راهی هستی؛ ولی خوشحال میشیم که برامون نامه بنویسی». در تمام ۸سالی که مشغول تحصیل و تحقیق در آمریکا بودم، مدام به این قضیه فکر میکردم که نکنه جریان دانشگاه هم زیر سر برادر بزرگم باشه و منو فرستاده دنبال نخودسیاه تا همهی اموال و خودش بالا بکشه...
الان دو سالی هست که پدرم به لقاءالله پیوند سختی خورده. یه هفته پیش ۲تا نامه از ایران به دستم رسید که اولیش سهمالارث خودم و دومیاش اندر احوالات خانوادهام بود. اولْ دومی رو گشودم و یافتم که برادرم به دارالمجانین روزبه واقع در خیابان کارگر جنوبی منتقل شده و مادرم هم به عقد دائمی عموی ناتنیام دراومده...
اما نامهی دوم را که نزدیک به ۲۷سال از عمر گرانمایهام با مشقت و ممارست در پی کشفش بودم، با طمأنینهی بیشتری گشودم...
پوچ بود.
والحمدلله وحده و صلی الله محمد و
عترته و حسبنا الله و نعم الوکیل
بیستم محرم سال ۱۴۳۰
اشکان خیلنژاد
نظرات (۲۱)
تنها ۶ سالم بود که به بزرگترین مسألهی بشریت و زندگیم برخورد کردم. این مسأله که حتی تا امروز هم قلقلکم میدهد و فقط به واسطهی یک سری اعتقادات پیشپاافتادهی سنتی نتونستم جواب قانعکنندهای براش پیدا کنم، موضوع پرجاذبه و جنجالبرانگیز ارثیه بود. دوست داشتم کشف کنم که آیا پدرم توی وصیتنامهاش سهم قابلقبولی برای این حقیر قائل شده یا نه. پیداکردن جواب این مسألهی پرمخاطره حتی میتوانست جواب دندانشکنی برای برادر بزرگترم باشد که وقت و بیوقت با تمسخر بهم گوشزد می کرد: «بچهسرراهی»؛ که البته پر بیراه هم نمیگفت. با نگاهی به عکسای کودکیم پی بردم بیشتر شبیه عمهی مفسدهام هستم تا پدر و مادرم. نقشه برای کشف راز از این قرار بود: هر جمعه از خواب نازنینم میدزدیدم و زودتر از بقیه افراد خانواده -حتی سگ پیرمون– بیدار میشدم، وکلید گندهی گاوصندوق را قایمکی از پالتوی چرمی پدر نسبتاً متمولم بر میداشتم تا سر و گوشی در مورد هویت و آیندهام بجنبانم. ولی همیشه در آستانهی موفقیت ناخودآگاه تصویر برادر بزرگم با یک گرز گران و شورت پلنگی (به مثابه عصر حجر) به ذهنم خطور میکرد و با ترس فراوان بر میگشتم... در آستانهی ۷سالگی بالاخره بر ترسم مستولی شدم و به وصیتنامه دست یازیدم. اما بعد از نگاهی گذرا به برگهها به خاطر آوردم که من اصلاً از سواد بهرهای نبرده ام. با سرعت با مادرم وارد مذاکره شدم و با کلی التماس و لابه او را مجاب کردم تا مرا حداقل در مدرسهی شبانهروزی نزدیک خانهمان ثبتنام کند. آخه درسخواندن در خانوادهی ما یک امر تفننی و کمکآموزشی بود...
از همان اوان ورود به دبستان قریشی به این باور نایل شدم که از لحاظ بهرهی هوشی از تمامی شاگردان آنجا یک سروگردن پایینترم و قاعدتاً آیندهی چندان درخشانی هم ندارم. حتی همین معضل پیشپاافتاده -نداشتن آیندهای درخشان– هم افکارم را بیشتر به سوی ارثیه سوق میداد. پنجم دبستان متوجه شدم پدرم به تبلیغ نسبتاً خلاقانهی یک بانک لبیک گفته و بخش هنگفتی از سرمایهی کلانش را برای سوددهی بیشتر به نزدیکترین شعبهی بانک مزبور سپرده. ناگاه برق سفیدی روی دندانهای زردم درخشیدن کرد و با خود گفتم: «آیندهای بزرگ در دستان کوچک توست!» به سرعت دریافتم که هرچه دیرتر بر سر گاوصندوق برم بهتره؛ چون با گذشت زمان سود پدر افزوده و سهمالارث من هم افزونتر میشود. برای وقتگذرانی به ناچار ۳سال دیگر هم برای نیل به غایت و مقصودم – خوانش وصیتنامه – به مدرسهی اسفناک قریشی تن در دادم و سرانجام بعد از ۸ سال با کلی پول و ماچ با معدل ۱۲/۰۱ سیکل گرفتم... آن روزها پدرم شوخ و شنگ شده بود و مدام دست به ولخرجی میزد و این حاکی از پیشرفت اقتصادیاش بود و حتی یادمه که پشت تلفن صحبت از ارقام میلیاردی میکرد؛ این امر باعث تشویش ذهن من گشت و روزان و شبان در خوف این اندیشه بودم که نکند رقم سهمالارث را نتوانم درست حساب کنم و برادر بزرگم کلاهی گران بر سرم بگذارد.
به پیشنهاد خانمبهداشت که تنها دوست و همبازی دوران عذابآور مدرسهی قریشی بود، به دبیرستان شبانهروزی دخانیات رفتم که پاتوقی بود برای تجمع زندانیان پشیمان و پریشانحال... منی که تا آن روزگار درس ریاضی را با تقلب و گریه پاس میکردم، تصمیم گرفتم برای خوانش درست رقم سهمالارث رشتهی ریاضی را برگزینم.
درست در دومین سال دبیرستان پدرم سکتهی قلبی زد و باعث شور و شعف خوشحالی در خانواده شد، که البته من هنوز هم فکر میکنم کار برادر بزرگم بوده؛ آخر آن روزها با توجه به سردی هوا با آچار فرانسه به جون سیم ترمز ماشین افتاده بود. فوراً ماجرای مشکوک رو با پلیس ۱۱۰ در میان گذاشتم و اون هم نامردی نکرد و با نگاه عاقل اندر سفیه گفت: «آخه پسرک! سکتهی قلبی چه ربطی به سیم ترمز داره؟» اون روزها همسایگان و آشنایان دور واسه مفتخوری هم که شده بود به عیادت پدر میاومدن و همهی این هرجومرجها مصادف با بلوغ فیزیکی من بود. نادره دختر اقدسخانم (همسادمون) و پوران دخترخالهام که اون روزها ضعیفهی نحیفی بود (و حالا ماشاالله واسه خودش کلی استخون ترکونده) به بهانههای مختلف تو خونهی ما آمدوشد داشتند. گزینهی اول را مناسبتر یافتم و حتی هنگام بازی میکرو دسته ۱ رو میدادم به اون... و به مدت ۳سال باهاش صادقانه عاشقی کردم و پاک عقلم زایل شد. بعد از ۳سال (۱۹سال داشتم) به خودم اومدم و در یافتم کلی از هدف اصلی - تصاحب ارثیه - دور افتادهم؛ پس فوراً باهاش کات کردم. من شک نداشتم که جریان عاشقی هم نقشهی برادر بزرگم بوده و این شک زمانی به یقین تبدیل شد که برادر بزرگم یک روز صبح زود با لبخندی شیطانی بهم گفت: «فردا برو نظام وظیفه خودت رو معرفی کن». شستم خبردار شد که حتی با سربازی هم زد و بند کرده تا منو ۲سال از محیط گرم خانواده دور نگه داره و تمام اموال رو با توجه به پیری پدرم بالا بکشه. به سرعت خودم رو به نزدیکترین کلاس کنکور ۱۰۰٪ تضمینی رسوندم و با کلی شانس و پول رتبهی ۸۶ رو کسب کردم. که این امر خود باعث تعجب همگان من جمله خودم و رئیس سازمان سنجش وقت شد. انتخاب اولم ریاضی محض دانشگاه تهران بود برای کشف و حسابرسی وصیتنامه و ارث پدرم.
«از همون روز که رسید پام به تهران» برگ دیگری در زندگیم ورق خورد؛ دانشگاه رو با لعبتکان مؤنث و فضای سیاسی شناختم. و برای کلکل و الدنگبازی هم که شده بود شروع به خواندن کتابها و رمانهای فلسفی و دیدن فیلمهای مزخرف تاریخ سینما کردم. چشم باز کردم یهو دیدم سال آخر کارشناسی هستم با معدل ۱۹/۳۲. به دعوتنامهی «دانشگاه برکلی» پاسخ مثبت دادم. برادر بزرگم بعد از شنیدن خبر در پوست حقیرش نمیگنجید و حتی یادمه که هنگام خداحافظی همان شوخی بچگی رو تکرار کرد و گفت: «حالا درسته که بچهی سر راهی هستی؛ ولی خوشحال میشیم که برامون نامه بنویسی». در تمام ۸سالی که مشغول تحصیل و تحقیق در آمریکا بودم، مدام به این قضیه فکر میکردم که نکنه جریان دانشگاه هم زیر سر برادر بزرگم باشه و منو فرستاده دنبال نخودسیاه تا همهی اموال و خودش بالا بکشه...
الان دو سالی هست که پدرم به لقاءالله پیوند سختی خورده. یه هفته پیش ۲تا نامه از ایران به دستم رسید که اولیش سهمالارث خودم و دومیاش اندر احوالات خانوادهام بود. اولْ دومی رو گشودم و یافتم که برادرم به دارالمجانین روزبه واقع در خیابان کارگر جنوبی منتقل شده و مادرم هم به عقد دائمی عموی ناتنیام دراومده...
اما نامهی دوم را که نزدیک به ۲۷سال از عمر گرانمایهام با مشقت و ممارست در پی کشفش بودم، با طمأنینهی بیشتری گشودم...
پوچ بود.
والحمدلله وحده و صلی الله محمد و
عترته و حسبنا الله و نعم الوکیل
بیستم محرم سال ۱۴۳۰
اشکان خیلنژاد
نظرات (۲۱)



نابرده رنج گنج میسر نمیشود

دهنتو ببند ضد اصفهانی.
نتیجه ی اخلاقی:همه ی عمه ها خرابن.
یک اصفهانی دارد در کامنت یک جان می سپارد.
آه ... ههههههه
مدت ها بود که به خاطر سهم الارث به فکر کشتن
پدرم بودم. دمت گرم آقای نویسنده حالا میخوام وارد دانشگاه بشم تا شاید با معدل 32/19
بتونم از کشتن پدرم انصراف بدم و دل ببندم به همه ی چیزهایی که می دونم هیچ وقت دستم بهشون نمیرسه.
از دوستان ناظر(نظر دهنده) تقاضا دارم در صورت امکان ایمیل خود را از ما دریغ نکنند...
اشکان می خوام رک باهات حرف بزنم:
1.این چی بود؟ داستان ، سرگذشت ، حکایت ، مثل ، متل ، یادداشت ، جک ، کدومشون؟
اصلن چه لزومی داشت همچین چیزی رو روایت کنی.
2.اگه داستان هست که ساده ترین قواعد داستان نویسی در اون رعایت نشده و اگر قصدت نوشتن یادداشتی بود چه حرفی رو خواستی بزنی.
3. کی گفته مهمترین مسئله هستی و فلسفی سهم الارث هست . آخه این مسئله تخمی چه جوری می تونه مهمترین باشه
4. (دیدم نامه پوچ است) یعنی چی؟ مگه نگفته پدرم پولدار، پس چرا نامه پوچ بود ؟ منطق نوشته ات کجا رفته
بامزه بود ولی آخرش... پوچ بود یعنی چی؟
agha ashkan dadash harf nadasht koli khandidam...ishala ke movafagh bashi
(گیرم پدر تو بود پولدار؛ از پول پدر تو را چه حاصل)
حساب جدیدی به رویت باز شد
hmmmm.... خویه داری پیشرفت می كنی -
از من به زاپاتا!
اما یك سوال ! منم داشتم!
پوچ بود؟! :-/
با مزه بود ....
در رابطه با عنوان باید عنوان کنم گاهی اوقات نابرده رنج گنج میسر می شه؛ مثل قماربازی
tanze neveshtat shirin bood vali bazi az kalamati ke bekar borde boodi ba sakhtemane koliye neveshtat nemikhord,ye jahayi adam fek mikard mikhasti be khanandat begi BEBIN MAN CHEGHAD KHOOB BALADAM BENEVISAM,vali darkol tanzeto doost dashtam.
آقا خوب بودا ... نثر نسبتآ خوبی داشت با استفاده ی به جا از خیلی چیزا
مثل این
"پدرم به تبلیغ نسبتاً خلاقانهی یک بانک لبیک گفته"
ولی میدونی خیلی سنگین نبود ... تقریبآ ساده بود ... پیشنهاد میشود کتابی با کلمات ادبی زیاد خوده بشه مثل فاوست
kheili kho0b bo0d vali ey kash yekam ba zaboone sadetar mineveshti ta ye jomlaro 2bar nakhoonim...:D kharej az sho0khi kheili kho0b bo0d...tabriiik....
اشکان فکر نمیکردم دست به قلم باشی... خیلی خوب بود...دوسش داشتم...
برای نقد به دوباره خوندن احتیاج دارم,شاید برگردم و تکمیلش کنم اما عجالتا...
اولین اینکه بنظرم طنز بود؛خواسته بود که طنز باشه.
در زبان طنز بحثی هست که جمالزاده رو استادش می دونم اونم بازی با فعل و اوزان فارسی فعل هست.که کاش روش بیشتر کار می کردی تا جواب بده.و تناقض این نقصان در جمله ی"باهاش کات کردم" خیلی خودش رو نشون میده
زمان رو باید(معمولا) ثابت نگه داری.
و در مورد آخرش...
روایت داستان روایت منطقیه و هیچ جوری پایانش قابل پذیرش نیست.
akharesh hendi shod
baradar chera raft roozbeh chon adam bade bood
madaram ke hamishe jash baghale amoo.e
[midoonam ke tanz bood vali mitoonest behtar bashe]
!!!
با وجود تو جای خالی من در این شماره اندکی کمتر شد
بچه ها ممنون از انتقادهای نسبتا بامزتون،قول میدم یه دور همشون رو از سر تا ته بخونم...
مثل سریال های ایرانی کلی ماجرا رو کش دادی بعد آخرش رو سنبل ( شایدم صنبل یا حتی ثنبل ) کردی رفت که . پوچ بود ؟ بیخیال بابا ! داداشه واسه چی دیوونه شد؟ چرا معدلش 19 شد ؟ و هزاران سوال دیگر