|
|||
پلک سنگین ما و ادبیات- سه |
| معین فرخی |
یک
یادم میآید چند سال پیش به یکی از دوستانم که اتفاقاً کتابخوان هم هست، برای تولد، «خشم و هیاهو» را کادو و پیشنهاد دادم. کسانی که خشم و هیاهو را خواندهاند، احتمالاً تصدیق میکنند که خشم و هیاهو یکی از شاهکارهای ادبی قرن بیستم است که البته خواندنش کار راحتی نیست. یعنی ممکن است ۱۰۰ صفحهی اول را بخوانید و چیز زیادی از کتاب نفهمید. و جای نگرانی هم نیست، با خواندن کل کتاب کمکم فهم ما بیشتر میشود و در نهایت به تابلوی بینظیری میرسیم. یادم میآید وقتی دوستم حدود ۱۰۰ صفحه از کتاب را خواند ولش کرد که چیزی از کتاب نفهمیده و حتماً آن موقع من بهش گفتهام که حوصله کن و تا آخر بخوان و او نخوانده، ول کرد. این اتفاق برای من که خوشحال بودم از اینکه یکی از بهترین کتابهایی را که خواندهام برای او کادو گرفتهام، ناراحتکننده بود. والبته من را به فکر فرو برد: چرا باید این گونه باشد که دوستِ کتابخوانِ من، صبر و حوصلهی کافی برای خواندن آن کتاب نداشته باشد؟
دو
رفته بودم «دربارهی الی...» را برای بار سوم ببینم. فیلم که تمام شد، در حالیکه داشتم به این فکر میکردم که فرهادی چهطور توانسته فیلمی بسازد اینقدر کامل و جامع با جزئیات فراوان و خیرهکننده. (تکتک این کلمات را میتوان دربارهی خشم و هیاهوی فاکنر هم به کار برد.) در افکار خودم غرق بودم و تحتتأثیر فضای فیلم ناراحت بودم که شنیدم یکی به دیگری میگوید «پول من را پس بده. چی بود این؟» و شنیدم دختری میگفت «اوایل فیلم خوب بود.» که میدانید دیگر؛ فضای سرخوشانهای دارد و بزن وبرقص هم کم ندارد. سؤالی که در ذهن من شکل گرفت قابل پیشبینی است: چرا واکنش مردم باید با چنین فیلمی این گونه باشد؟ راستش فکر میکردم دربارهی الی به خاطر آنکه پر است از چیزهایی که در زندگی عادی ما زیاد دیده میشود، باعث میشود مخاطب با فیلم همذاتپنداری کند و درگیر فیلم شود. چرا اینگونه نشد؟
سه
البته که نظر هرکس محترم است. و مسأله اصلاً این نیست که نظر آدمها محترم نیست. اتفاقاً چون نظر آنها محترم است، اینها را می نویسم و من هم نظرم را میگویم که مسلماً حکم قطعی نیست. تماشاگری که پس از دیدن دربارهی الی از خوببودن اول فیلم میگوید، به نظر من، نیامده سینما که فیلم ببیند. آمده که تفریح کند. آمده اخراجیها ببیند. آمده بخندد. نه آن که درگیر موضوعی شود، نقد شود، کوبیده شود. و زمانی که انتظارش از سینماآمدن برآورده نشده، اعتراض میکند. میخواهم بگویم او عادت ندارد که فیلم را به عنوان چیزی که میتواند باعث تفکر شود، ببیند. به خاطر همین نیمهی دوم دربارهی الی که مکثی است روی آدمهای درگیر ماجرا، برایش خستهکننده میشود.
چهار
من اعتقاد دارم ما برای خواندن و دیدن آثار باید ذهن خود را تربیت کنیم؛ یا دستِکم آماده کنیم. اگر دوست من نتوانست خشم و هیاهو را تمام کند به این دلیل بود که ذهنش برای خواندن آن آماده نبود، تربیتشده نبود. یادم میآید در همان روزها جلد هفت هری پاتر هم درآمده بود. او هری پاتر را یک روزه و احتمالاً باشوق زیادی خواند. مسألهای نیست. میشود هم هری پاتر خواند، هم خشم و هیاهو. مسأله به نظر من از جایی شروع میشود که ما به خواندن هری پاترها عادت کنیم. به لقمههای آماده عادت کنیم. به فکرنکردن، مکثنکردن و صرفاً خواندن عادت کنیم. به نظر من اصلاً عجیب نیست کسی که عادت کرده به خواندن کتابهای خوشخوان (که اصلاً بد نیست) وقتی میخواهد خشم و هیاهو را بخواند، زود خسته شود. خشم و هیاهو خواندن کمی عرقریزی روح میخواهد که برای ذهن آمادهطلب آزاردهنده است. شاید همین است که همیشه کتابهایی مطرح هستند که «لذت کشف» در آنها قرار است با «لذت خواندن» جبران شود.
پنج
قطعاً بسیاری میگویند که لذت خواندن برای ما بس است. آن کسی هم که به اخراجیها بسنده کرده، میگوید که از سینما خندیدن خوشبودن برای من بس است. فکر می کنم در مقام مخاطب مشکلی نیست. فقط من فکر میکنم ما نباید خود را محدود کنیم به لذت خواندن یا خوشگذراندن. بسیاری از آثار بزرگ که در طول تاریخ همیشه تحسین شدهاند، انتظار میکشند که لذتی عمیقتر به ما بدهند. از این نظر میگویم عمیقتر که وقتی لذت خواندن با لذت کشف آمیخته میشود، خود ما نیز در درک اثر مشارکت داریم. و ما پس از خواندن کتاب یا دیدن فیلم با لذتی روبهرو میشویم که حاصل تلاش خودمان است. از این گذشته؛ مطمئناً خواندن آنها –با قبول عرقریزی روح- دریچههای جدیدی را برابر ما باز خواهند کرد.
شش
من هم –اعتراف میکنم- در خواندن و دیدن بسیاری از آثار تنبلم. چندان آمادهی کلاسیکخواندن نیستم. میدانم کلاسیکها پایهی آثار مدرن و پستمدرناند و شناخت آنها باعث شناخت بهتر دیگر آثار خواهد شد، ولی کمحوصلهام. میخواهم بگویم هر کدام از ما ممکن است در زمینهای تنبل باشیم. به نظر من این خوب نیست. ولی از آن بدتر این است که دست به سینه بزنیم و بگوییم بله؛ من همینم که هستم. دریچههای جدید هم برایم اهمیتی ندارند. من فکر میکنم این جور حرفها باعث درخودتکرارشدن و در نتیجه درجازدن میشود.
نظرات (۱۷)
یادم میآید چند سال پیش به یکی از دوستانم که اتفاقاً کتابخوان هم هست، برای تولد، «خشم و هیاهو» را کادو و پیشنهاد دادم. کسانی که خشم و هیاهو را خواندهاند، احتمالاً تصدیق میکنند که خشم و هیاهو یکی از شاهکارهای ادبی قرن بیستم است که البته خواندنش کار راحتی نیست. یعنی ممکن است ۱۰۰ صفحهی اول را بخوانید و چیز زیادی از کتاب نفهمید. و جای نگرانی هم نیست، با خواندن کل کتاب کمکم فهم ما بیشتر میشود و در نهایت به تابلوی بینظیری میرسیم. یادم میآید وقتی دوستم حدود ۱۰۰ صفحه از کتاب را خواند ولش کرد که چیزی از کتاب نفهمیده و حتماً آن موقع من بهش گفتهام که حوصله کن و تا آخر بخوان و او نخوانده، ول کرد. این اتفاق برای من که خوشحال بودم از اینکه یکی از بهترین کتابهایی را که خواندهام برای او کادو گرفتهام، ناراحتکننده بود. والبته من را به فکر فرو برد: چرا باید این گونه باشد که دوستِ کتابخوانِ من، صبر و حوصلهی کافی برای خواندن آن کتاب نداشته باشد؟
دو
رفته بودم «دربارهی الی...» را برای بار سوم ببینم. فیلم که تمام شد، در حالیکه داشتم به این فکر میکردم که فرهادی چهطور توانسته فیلمی بسازد اینقدر کامل و جامع با جزئیات فراوان و خیرهکننده. (تکتک این کلمات را میتوان دربارهی خشم و هیاهوی فاکنر هم به کار برد.) در افکار خودم غرق بودم و تحتتأثیر فضای فیلم ناراحت بودم که شنیدم یکی به دیگری میگوید «پول من را پس بده. چی بود این؟» و شنیدم دختری میگفت «اوایل فیلم خوب بود.» که میدانید دیگر؛ فضای سرخوشانهای دارد و بزن وبرقص هم کم ندارد. سؤالی که در ذهن من شکل گرفت قابل پیشبینی است: چرا واکنش مردم باید با چنین فیلمی این گونه باشد؟ راستش فکر میکردم دربارهی الی به خاطر آنکه پر است از چیزهایی که در زندگی عادی ما زیاد دیده میشود، باعث میشود مخاطب با فیلم همذاتپنداری کند و درگیر فیلم شود. چرا اینگونه نشد؟
سه
البته که نظر هرکس محترم است. و مسأله اصلاً این نیست که نظر آدمها محترم نیست. اتفاقاً چون نظر آنها محترم است، اینها را می نویسم و من هم نظرم را میگویم که مسلماً حکم قطعی نیست. تماشاگری که پس از دیدن دربارهی الی از خوببودن اول فیلم میگوید، به نظر من، نیامده سینما که فیلم ببیند. آمده که تفریح کند. آمده اخراجیها ببیند. آمده بخندد. نه آن که درگیر موضوعی شود، نقد شود، کوبیده شود. و زمانی که انتظارش از سینماآمدن برآورده نشده، اعتراض میکند. میخواهم بگویم او عادت ندارد که فیلم را به عنوان چیزی که میتواند باعث تفکر شود، ببیند. به خاطر همین نیمهی دوم دربارهی الی که مکثی است روی آدمهای درگیر ماجرا، برایش خستهکننده میشود.
چهار
من اعتقاد دارم ما برای خواندن و دیدن آثار باید ذهن خود را تربیت کنیم؛ یا دستِکم آماده کنیم. اگر دوست من نتوانست خشم و هیاهو را تمام کند به این دلیل بود که ذهنش برای خواندن آن آماده نبود، تربیتشده نبود. یادم میآید در همان روزها جلد هفت هری پاتر هم درآمده بود. او هری پاتر را یک روزه و احتمالاً باشوق زیادی خواند. مسألهای نیست. میشود هم هری پاتر خواند، هم خشم و هیاهو. مسأله به نظر من از جایی شروع میشود که ما به خواندن هری پاترها عادت کنیم. به لقمههای آماده عادت کنیم. به فکرنکردن، مکثنکردن و صرفاً خواندن عادت کنیم. به نظر من اصلاً عجیب نیست کسی که عادت کرده به خواندن کتابهای خوشخوان (که اصلاً بد نیست) وقتی میخواهد خشم و هیاهو را بخواند، زود خسته شود. خشم و هیاهو خواندن کمی عرقریزی روح میخواهد که برای ذهن آمادهطلب آزاردهنده است. شاید همین است که همیشه کتابهایی مطرح هستند که «لذت کشف» در آنها قرار است با «لذت خواندن» جبران شود.
پنج
قطعاً بسیاری میگویند که لذت خواندن برای ما بس است. آن کسی هم که به اخراجیها بسنده کرده، میگوید که از سینما خندیدن خوشبودن برای من بس است. فکر می کنم در مقام مخاطب مشکلی نیست. فقط من فکر میکنم ما نباید خود را محدود کنیم به لذت خواندن یا خوشگذراندن. بسیاری از آثار بزرگ که در طول تاریخ همیشه تحسین شدهاند، انتظار میکشند که لذتی عمیقتر به ما بدهند. از این نظر میگویم عمیقتر که وقتی لذت خواندن با لذت کشف آمیخته میشود، خود ما نیز در درک اثر مشارکت داریم. و ما پس از خواندن کتاب یا دیدن فیلم با لذتی روبهرو میشویم که حاصل تلاش خودمان است. از این گذشته؛ مطمئناً خواندن آنها –با قبول عرقریزی روح- دریچههای جدیدی را برابر ما باز خواهند کرد.
شش
من هم –اعتراف میکنم- در خواندن و دیدن بسیاری از آثار تنبلم. چندان آمادهی کلاسیکخواندن نیستم. میدانم کلاسیکها پایهی آثار مدرن و پستمدرناند و شناخت آنها باعث شناخت بهتر دیگر آثار خواهد شد، ولی کمحوصلهام. میخواهم بگویم هر کدام از ما ممکن است در زمینهای تنبل باشیم. به نظر من این خوب نیست. ولی از آن بدتر این است که دست به سینه بزنیم و بگوییم بله؛ من همینم که هستم. دریچههای جدید هم برایم اهمیتی ندارند. من فکر میکنم این جور حرفها باعث درخودتکرارشدن و در نتیجه درجازدن میشود.
نظرات (۱۷)



ما و ادبیات- سه

کاملاً این آمادهشدن ذهن برای خوندن رو قبول دارم. لذتبردن از داستان یا هر اثر هنری دیگه، یادگرفتینه و نه ذاتی. و طبیعتاً هرچقدر زودتر شروع بشه نتیجهی بهتری میده.
مبحث خیلی خوبی رو شروع و مطرح کردی و نظر amirosein هم به طرز خوبی مبحث رو ادامه داده. با نظر هر دوتون موافقم. به خصوص اینکه باید هرچه زودتر شروع بشه تا نتیجه ی بهتری بده.
اصولا توی هرچیز دیگه ای هم که درجه ای از تلاش و سختی و عرق ریزی وجود داره این قضیه به شدت دیده می شه. موقع طراحی کردن گاهی آدم باید با خودش کنار بیاد که برای این که بخشی از دید طراحی ش قوی بشه باید کارگری کنه و همیشه همه چیز آسون و ملو پیش نمی ره.
تفاوت آدما به جز استعدادهای خدادادی و ذاتی شون توی این نکات دیدنی و قابل بررسیه.
البته اگر استعدادی وجود داشته باشه.
که اون هم قابل بررسیه.
با کلیت حرفت کاملا موافقم ولی کاش یه مثال دیگه می زدی!
آخه خشم و هیاهو تقریبا تنها کتابیه تو عمرم که نتونستم تا آخر بخونم!
البته خوب خیلی کوچیک هم بودم، اول دوم راهنمایی. خداییش نکشیدم!
راستی به نظر من اخراجی ها همچین خنده دار هم نبود آخه! به راحتی میشه با یک خودش مقایسه کرد!
می دونی حرفهات رو کاملا قبول دارم اما می تونی راه حلی هم مثلا برای رفع این تنبلی ارائه کنی؟
به امیر:
فکر میکنم تنبلیهای ما به خاطر پیشفرضهای غلط ما تو مواجهه با تاب هاس. توقعهای غلط. باید رو اونا کار کنیم
به سعید: اتفاقاً خشم و هیاهو و آثار کلاسیک رو واسه این گفتم که آدما نتونن خودشونو جدا کنن؛ بگن با ما که نیست...
"Beware of the man who works hard to learn something, learns it, and finds himself no wiser than before... He is full of murderous resentment of people who are ignorant without having come by their ignorance the hard way."
Kurt Vonnegut
حوصله ترجمه کردن ندارم...
خیلی خوب گفتی و شاید فقط تو میتونستی بگی چون وقتی سن کمی بالاتر میره قدرت مجاب کردن نسل بعد از خودت هم از بین میره! یک وقتی بود که دربارهی گلشیری با هم این بحث رو داشتیم. همه چیز عادته. دو جور هم عادت داریم: یکی عادت داده میشویم مثل سینما یا تلویزیون که داریم از فرط ناچاری عادت داده میشویم به فیلمهای چیپ و دوزاری مثل همانها که تو گفتی و خیلی بیشتر چون باید فیلتر آدم تنگتر باشد این جور مواقع. یک جور هم عادتی است که خود آدم به خودش میدهد و این در حالی است که یادش میرود و یا درست نمی شناسد کیفیت «لذت کشف» رو. بعد فکر میکنه لذت ناب همون لذت دنبال کردن قصه و لذت زودگذریه که مثلن وقت گوش دادن به دعوای خانوادگی یا حرفای خالهزنکی به آدم دست میده که همون جنس لذتِ فهیمه رحیمیواره... وقتی هم قراره خودت به خودت عادت بدی میافتی توی تنبلی و عافیتطلبی. برای همین جمعها و دوستها و اینها برای تشویق آدم به اون عادت خیلی مهم هستن. درهی عمیقی هست بین سلیقهی مردم ما. خب این گپ خیلی فاجعهاست. من هم وقت دیدن دربارهی الی توجهام به دو خانم خوش پوش بود که حدود پنجاه سال سن داشتن و کفش کتانی پوشیده بودند و هر کدوم یه بطری آب توی دستشون بود. خوشم اومده بود ازشون. فیلم که تموم شد، رفتنم رو با رفتن اونا هماهنگ کردم تا بشنوم نظرشونو.
اولی: بیا دیگه! فیلمای ایروونی همینن. همش بدبختی.
دومی: آره آدم اصلن نمیفهمه چی شد.
من(در تلاشی ناامیدانه و سرخورده) رو به همراهم با صدایی فریادگونه: راستی میدونی این فیلم برندهی جایزهی برلین شده؟
همراهم: حقاش بود.
اما افسوس...
من با کل چیزی که نوشتی موافقم ...
چون از معدود دفعاتیه که با یه چیزی موافقم و اعتراضی ندارم لازم دیدم موافقت کاملم رو با محتوای این پست اعلام کنم.
آره
یه مساله ی خیلی مهمی وجود داره که تقریبا در همین راستاسات و من به شخصه باهاش دست به گریبانم. من خیلی راحت می تونم اینجور فیلمها رو ببینم و خسته نشم واقعا هم خیلی لذت می برم ،حتی بیشتر از دیدن خیلی فیلهای عامه پسند که شسته رفته و تر و تمیز باشند، ولی در مورد خوندن... هرگز حتی تو تصورم هم نمی گنجه که خشم و هیهو رو بتونم بخونم. فکر می کنم دلیلش اینه که ذات سینما با ذات ادبیات متفاوته. تو سینما می تونی بشینی و یه سری تصویر از جلو چشمت ،خودشون، می گذرند ولی برای ادبیات به قول آریا یه مقدار کارگریش بیشتره.
در ضمن درباره الی این قدر هم بازتاب بدی نداشت... بازتابش تا اونجایی که یادمه از مثلا "طعم گیلاس" خیلی بهتر بود... و البته راحتتر هم می شد دیدش... من با هرکی رفتم سینما خوشش امده بود و آدمهای باطیف مختلفی از سواد و سلیقه و طبقه اجتماعی بودند.
مطلبت به نظرم بهترین مطلب این شماره بود به همراه ستون "مهاجمان فضا"... متشکر از اینکه اینهمه نوشتی... و خوب هم نوشتی.
به آریا باقر:
دربارهی سینما و کتاب حرفت کاملاً درسته. ولی مسأله کلیتره. مسأله نوع برخورد با یه اثره... برخوردی که حاضره کارگری کنه و لذت بیشتری ببره یا نه...
موافقم؛ به خصوص از دو جمله ی آخرش که خیلی خوشم اومد.
شاید چندان مربوط نباشه، ولی سوال من اینه که چطور می شه یه روند خوب و منطقی برای این تربیت ذهن پیدا کرد؟ با این فرض که ذهن ها هم متفاوت اند.
فکر نمیکنم بشه نسخه پیچید. به نظرم برای هرکس یه تجربهی شخصیه... کاری که من میکنم اینه که سنگ بزرگ برندارم.
eyval kheili khoob bud
albate fekr mikonam hamash be khode ma barnemigarde
khanevade(kollan hameye afrad dar ertebat
ba ma) mitune in ravando kheili behtar ya badtaresh kone
ke too iran morede manfisho be karrat didim
va shayad hatta age ravavde tarbiati dorost bashe bakhshe karegari (ke kheili ha toosh girim)kamtar beshe
vali ba shoma darbareye parvaresh o karegario baghieye chizayee ke be ma marbute kamelan movafegham