|
|||
تابستان خود را چگونه گذراندید قسمت پنجم از مجموعهی «چی چی میگی؟» |
| اديب فروتن |
قسمت پنجم: ستار ِخواننده
من میخوام واسهی مامان، یک هدیه بخرم
اما خب نمیدونم، که واسش چی بخرم
من میخوام تو باغچهمون، یک دونه گل بکارم
اما خب تخم اون رو، از کجا گیر بیارم؟
بچه جون خب معلومه، باید مشورت کنی
...
این چند بیت اول شعری بود که زهرا برای شروع جلسهی خانوادگی با موضوع «موقعیت حساس آرمان» خواند. پشت سرش هم پدربزرگ فال گرفت:
در گوش دلم گفت فلک پنهانی،
حکمی که قضا بود ز من میدانی؟
در گردش خود اگر مرا دست بدی،
خود را برهاندمی ز سرگردانی
بعد هم که خانم هاشمی ابتکار عمل را در دست گرفت: «ما نباید به خودمان تلقین بکنیم. در حالی که مشکلی وجود ندارد ولی ما داریم برای خودمان مشکل میتراشیم». زهرا هم به آرمان گفت: «هر وقت عصبانی میشوی یک لیوان آب خنک بخور». آوا که از مدتها پیش از جفت بودن کفشها و میزان بودن روسریاش اطمینان حاصل کرده بود گفت: «ما باید در زندگی برای خودمان الگو داشته باشیم. نداشتن الگوی مناسب باعث میشود که افکار پریشان به سراغ انسان بیاید و خوابهای آشفته ببیند. این از لحاظ روانشناسی هم ثابت شده». خانم هاشمی در تایید صحبتهای قبلی خودش گفت: «به جای اینکه انسان به خودش تلقین بکند، میتواند برود و با چیزهای دور ریز و بدردنخور وسایل ساده و مفید بسازد. مثلاً آن جاصابونی را من با چوب بستنی ساختهام». و با انگشت به جایی بالای ظرفشویی آشپزخانه اشاره کرد. مادربزرگ هم به آرمان پیشنهاد داد که اگر نوشتن تکالیف سنگین زبان او را خسته و مانده کرده است میتواند جملات سخت را برای او ترجمه کند. و برای نمونه چند جملهای که به تازگی ترجمه کرده بود را خواند:
یک مرد چاق مخالف یک مرد لاغر است.
یک خانهی کوچک مخالف یک خانهی بزرگ است.
وجود دارد چه تعداد میز در این اتاق؟
آیا آن یک قلمتراش است؟ بله آن است. بله آن یک قلمتراش است.
آقای هاشمی و پدربزرگ موافق برخورد مستقیم با قضیه نبودند و فقط سعی میکردند حواسها را از موضوع اصلی منحرف کنند. برای مثال آقای هاشمی گفت: «این بارونی که این چند روزه زد برای کشاورزا خوب شد». پدربزرگ هم در این راستا انصافاً تمام سعی خودش را کرد: «زمانی که مادربزرگتان را به ما معرفی کردند، یک رضا نامی تو محلهی ما بود. خیلی آدم درستی بود. هیچ وقت یادم نمیرود یک روز ما را کشید کنار گفت فلانی گفتم بله». گفت: «دختر اگر برای ازدواج میخوای باید هفت صبح بری در خونشون. اگر هفت صبح هم همونطوری که همیشه میدیدیش بود اون وقت شما درست میگی». گفتم: «رو چه حسابی این حرف را میزنی؟» هیچ وقت یادم نمیرود، برگشت گفت: «اینا را اینجوری نگاه نکن، صد من مالیدن». بعد هم پدربزرگ به عنوان تیر آخر بلافاصله به زهرا که نزدیک ضبطصوت بود گفت: «یک نواری بگذار روش تا بخواند». زهرا پرسید: «از کی بگذارم؟». پدربزرگ جواب داد: «ستار ِخواننده».
صداهای انفجاری که از اطراف خانهی آقای هاشمی به گوش میرسید روزبهروز نزدیکتر میشد. این بار تنها یک انفجار بود ولی صدایش از تمام انفجارهای قبلی بلندتر بود. آرمان صدا را شنیده بود و تعجب میکرد که صدای به این بلندی را چگونه دیگر افراد خانواده نشنیدهاند. البته بلند بودن صدای تلویزیون هم در نشنیدن صدای انفجار بیتاثیر نبود. فیلمی در حال پخش شدن بود که همه آن را با جدیت دنبال میکردند. موضوع فیلم دربارهی مردمانی تهیدست و فقیر بود که در شرایطی دشوار در محلهای زندگی میکردند. ولی قضیه به این سادگیها هم نبود. پس از مدتی مسجد محل با ایدهای هوشمندانه اقدام به تشکیل صندوق خیریه میکند و به این ترتیب همهی اهالی محل ثروتمند و مالاندوز میشوند. وقتی فیلم تمام شد آوا گفت: «به نظر من فیلم خوبی بود زیرا برای بیننده پیام داشت». قبل از اینکه بقیه بتوانند نظرات خود را راجع به فیلم بدهند زهرا به خانه بازگشت. او خبر تحویل موفقیت آمیز بارفیکس به سپیده را داد. آوا برای اینکه از نزدیکی بارفیکس به هوشنگ اطمینان حاصل کند –زیرا به هر حال ممکن بود سپیده راجع به هدیهی بارفیکس با هوشنگ حرفی نزده باشد. درثانی با شناختی که آوا نسبت به هوشنگ داشت احتمال اینکه او بارفیکس را در پارک نصب کند زیاد بود- تلفن را برداشت و بعد از احوالپرسی با سپیده احوال هوشنگ را جویا شد. که گویا سپیده هم گفته بود: «خوب است. دارد ورزش میکند». این جملهی آخر سپیده بدون شک پایان خوشی بر پروندهی نفسگیر پارک محلهای شکوفه بود.
«زهرا هشت ساله از تهران. یک کلبهی زیبا با دودکش، چند تا کوه قهوهای پر رنگ، یک رودخانه و یک دختربچهی مهربان که در حال پرستاری از یک کبوتر زخمی هست. آفرین زهرا جان. نقاشی خیلی قشنگی بود». اینها جملاتی بودند که زهرا آرزو داشت یک روز از زبان مجری شبکهی دوم سیما بشنود. قضیه از جایی شروع شد که پارسال نقاشی زهرا در ناحیه مقام سوم را کسب کرد. راستش خانوادهی هاشمی روی مقامهای ناحیهای حساسیت خاصی دارند. میخواهم بگویم که اگر زهرا همین مقام را در استان به دست میآورد شاید چنین بازتابی را در خانه به دنبال نداشت. به هر حال درست یک ماه پیش بود که آقای هاشمی به مناسبت سالگرد کسب این مقام، یکی از نقاشیهای زهرا را برای شبکهی دوم سیما فرستاده بود و قرار بر این شده بود که امروز این نقاشی در برنامهی کودک پخش شود. لابد حالا خودتان دلیل اصلی روشن بودن تلویزیون را فهمیدهاید. در ظاهر کسی به روی خودش نمیآورد ولی حقیقت این بود که همه برای پخش نقاشی زهرا هشت ساله از تهران لحظه شماری میکردند.
ادامه دارد...
نظرات (۱۰)
من میخوام واسهی مامان، یک هدیه بخرم
اما خب نمیدونم، که واسش چی بخرم
من میخوام تو باغچهمون، یک دونه گل بکارم
اما خب تخم اون رو، از کجا گیر بیارم؟
بچه جون خب معلومه، باید مشورت کنی
...
این چند بیت اول شعری بود که زهرا برای شروع جلسهی خانوادگی با موضوع «موقعیت حساس آرمان» خواند. پشت سرش هم پدربزرگ فال گرفت:
در گوش دلم گفت فلک پنهانی،
حکمی که قضا بود ز من میدانی؟
در گردش خود اگر مرا دست بدی،
خود را برهاندمی ز سرگردانی
بعد هم که خانم هاشمی ابتکار عمل را در دست گرفت: «ما نباید به خودمان تلقین بکنیم. در حالی که مشکلی وجود ندارد ولی ما داریم برای خودمان مشکل میتراشیم». زهرا هم به آرمان گفت: «هر وقت عصبانی میشوی یک لیوان آب خنک بخور». آوا که از مدتها پیش از جفت بودن کفشها و میزان بودن روسریاش اطمینان حاصل کرده بود گفت: «ما باید در زندگی برای خودمان الگو داشته باشیم. نداشتن الگوی مناسب باعث میشود که افکار پریشان به سراغ انسان بیاید و خوابهای آشفته ببیند. این از لحاظ روانشناسی هم ثابت شده». خانم هاشمی در تایید صحبتهای قبلی خودش گفت: «به جای اینکه انسان به خودش تلقین بکند، میتواند برود و با چیزهای دور ریز و بدردنخور وسایل ساده و مفید بسازد. مثلاً آن جاصابونی را من با چوب بستنی ساختهام». و با انگشت به جایی بالای ظرفشویی آشپزخانه اشاره کرد. مادربزرگ هم به آرمان پیشنهاد داد که اگر نوشتن تکالیف سنگین زبان او را خسته و مانده کرده است میتواند جملات سخت را برای او ترجمه کند. و برای نمونه چند جملهای که به تازگی ترجمه کرده بود را خواند:
یک مرد چاق مخالف یک مرد لاغر است.
یک خانهی کوچک مخالف یک خانهی بزرگ است.
وجود دارد چه تعداد میز در این اتاق؟
آیا آن یک قلمتراش است؟ بله آن است. بله آن یک قلمتراش است.
آقای هاشمی و پدربزرگ موافق برخورد مستقیم با قضیه نبودند و فقط سعی میکردند حواسها را از موضوع اصلی منحرف کنند. برای مثال آقای هاشمی گفت: «این بارونی که این چند روزه زد برای کشاورزا خوب شد». پدربزرگ هم در این راستا انصافاً تمام سعی خودش را کرد: «زمانی که مادربزرگتان را به ما معرفی کردند، یک رضا نامی تو محلهی ما بود. خیلی آدم درستی بود. هیچ وقت یادم نمیرود یک روز ما را کشید کنار گفت فلانی گفتم بله». گفت: «دختر اگر برای ازدواج میخوای باید هفت صبح بری در خونشون. اگر هفت صبح هم همونطوری که همیشه میدیدیش بود اون وقت شما درست میگی». گفتم: «رو چه حسابی این حرف را میزنی؟» هیچ وقت یادم نمیرود، برگشت گفت: «اینا را اینجوری نگاه نکن، صد من مالیدن». بعد هم پدربزرگ به عنوان تیر آخر بلافاصله به زهرا که نزدیک ضبطصوت بود گفت: «یک نواری بگذار روش تا بخواند». زهرا پرسید: «از کی بگذارم؟». پدربزرگ جواب داد: «ستار ِخواننده».
صداهای انفجاری که از اطراف خانهی آقای هاشمی به گوش میرسید روزبهروز نزدیکتر میشد. این بار تنها یک انفجار بود ولی صدایش از تمام انفجارهای قبلی بلندتر بود. آرمان صدا را شنیده بود و تعجب میکرد که صدای به این بلندی را چگونه دیگر افراد خانواده نشنیدهاند. البته بلند بودن صدای تلویزیون هم در نشنیدن صدای انفجار بیتاثیر نبود. فیلمی در حال پخش شدن بود که همه آن را با جدیت دنبال میکردند. موضوع فیلم دربارهی مردمانی تهیدست و فقیر بود که در شرایطی دشوار در محلهای زندگی میکردند. ولی قضیه به این سادگیها هم نبود. پس از مدتی مسجد محل با ایدهای هوشمندانه اقدام به تشکیل صندوق خیریه میکند و به این ترتیب همهی اهالی محل ثروتمند و مالاندوز میشوند. وقتی فیلم تمام شد آوا گفت: «به نظر من فیلم خوبی بود زیرا برای بیننده پیام داشت». قبل از اینکه بقیه بتوانند نظرات خود را راجع به فیلم بدهند زهرا به خانه بازگشت. او خبر تحویل موفقیت آمیز بارفیکس به سپیده را داد. آوا برای اینکه از نزدیکی بارفیکس به هوشنگ اطمینان حاصل کند –زیرا به هر حال ممکن بود سپیده راجع به هدیهی بارفیکس با هوشنگ حرفی نزده باشد. درثانی با شناختی که آوا نسبت به هوشنگ داشت احتمال اینکه او بارفیکس را در پارک نصب کند زیاد بود- تلفن را برداشت و بعد از احوالپرسی با سپیده احوال هوشنگ را جویا شد. که گویا سپیده هم گفته بود: «خوب است. دارد ورزش میکند». این جملهی آخر سپیده بدون شک پایان خوشی بر پروندهی نفسگیر پارک محلهای شکوفه بود.
«زهرا هشت ساله از تهران. یک کلبهی زیبا با دودکش، چند تا کوه قهوهای پر رنگ، یک رودخانه و یک دختربچهی مهربان که در حال پرستاری از یک کبوتر زخمی هست. آفرین زهرا جان. نقاشی خیلی قشنگی بود». اینها جملاتی بودند که زهرا آرزو داشت یک روز از زبان مجری شبکهی دوم سیما بشنود. قضیه از جایی شروع شد که پارسال نقاشی زهرا در ناحیه مقام سوم را کسب کرد. راستش خانوادهی هاشمی روی مقامهای ناحیهای حساسیت خاصی دارند. میخواهم بگویم که اگر زهرا همین مقام را در استان به دست میآورد شاید چنین بازتابی را در خانه به دنبال نداشت. به هر حال درست یک ماه پیش بود که آقای هاشمی به مناسبت سالگرد کسب این مقام، یکی از نقاشیهای زهرا را برای شبکهی دوم سیما فرستاده بود و قرار بر این شده بود که امروز این نقاشی در برنامهی کودک پخش شود. لابد حالا خودتان دلیل اصلی روشن بودن تلویزیون را فهمیدهاید. در ظاهر کسی به روی خودش نمیآورد ولی حقیقت این بود که همه برای پخش نقاشی زهرا هشت ساله از تهران لحظه شماری میکردند.
ادامه دارد...
نظرات (۱۰)



قسمت پنجم از مجموعهی «چی چی میگی؟»

فقط میتونم سکوت کنم در برابر متنهات...
100%
in matn lanati bood yani ali o keselbar !
فوق طاقت...
چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!
رواني شدم
اه به خانواده حرصی هاشمی
تنها حرفی که می تونم بگم همونیه که امیروسین گفت!
وااااای.......ناحیه......جدا از این که خیلی باجال می نویسی خیلی نوستالژیکه.....
«زهرا هشت ساله از تهران. یک کلبهی زیبا با دودکش، چند تا کوه قهوهای پر رنگ، یک رودخانه و یک دختربچهی مهربان که در حال پرستاری از یک کبوتر زخمی هست. آفرین زهرا جان. نقاشی خیلی قشنگی بود». اینها جملاتی بودند که زهرا آرزو داشت یک روز از زبان مجری شبکهی دوم سیما بشنود.
I love this part
به خاطر سپردم این اسمو: ادیب فروتن