|
|||
عجیبتر از عجیب فصل اول - قسمت سوم: در دنیای مردگان |
| فرانک ادواردز |
پلکهایش سنگین شدند و آرام آرام به خواب رفت. بله... جیمز یک رویا دید.
میدید که نیمههای شب در صحرای آلاموگوردو* تک و تنها راه میرود. هوا بسیار سرد بود و او تنها ژاکت ژندهای به تن داشت. بدنش را با ساییدن دو دستش به آن گرم میکرد و تلوتلوخوران به جایی میرفت که ناکجا بود.
نور قرمزی ناگهان همهجا را روشن کرد و به همراه آن روشنی سفید خیرهکنندهای. جیمز به طرف منبع نور برگشت. قارچ بزرگ زرد و قرمز و خاکستریای به بلندی سه ساختمان امپایر استیت در دوردست شکل گرفته بود که داشت بزرگتر و بزرگتر میشد. دهان جیمز خشک شد و ضعف سرتاسر بدنش را فرا گرفت. چنان که خواست به آنطرف بازگردد و به مسیرش ادامه دهد، در کنار تکدرخت نخلی هشت نفر را دید. چنین مینمود که فرماندهان رده بالای ارتشی باشند. لباس و کلاه ارتشی با درجهها و پرچمها و مدالهای رنگارنگ و پایینتنهشان... همگی آنها برهنه بودند. جز شورت سفیدی چیزی پایشان نبود. با دوربینهای دوچشمیشان زیر نخل ایستاده بودند و جیمز آنها را زیر نور پرقدرت ماه میدید که همچون مجسمههای نقرهای مضحکی محل انفجار را نگاه میکردند و با یکدیگر به آلمانی حرف میزدند. یکی از آنها را که عقبتر از بقیه یکوری به تنهی درخت لم داده بود شناخت؛ او هرمان گورینگ** بود.
بقیهی آنها چهرههایی ناشناس و سرد داشتند. هیچکس کوچکترین توجهی به جیمز نمیکرد.
جیمز از نو به راه افتاد. سوز سردی در منخرینش پیچید و به سرفه و سپس صرافت افتاد که سریعتر حرکت کند. محض رضای خدا دو مایل در صحرا به حرکت خود ادامه داد.
پس از پیادهروی طولانی لحظهای خم شد که بند کفشهایش را محکم کند. تا سرش را بلند کرد هلهلهی کرکنندهی جمعیت پیش رویش او را غافلگیر کرد. پایگاه هوایی بسیار عظیمی همراه با صدها کمپ و چادر، دهها آشیانهی هواپیماهای بمبافکن و نفربر، مملو از سربازان خسته و گرسنهی نیروی هوایی امریکا، در آن لحظه و در آن نقطه از صحرا بود. در حالیکه عدهای از سربازان با حرکتدادن منورهایشان به صورت ضربدری به هواپیماهای تازه از راه رسیده علامت میدادند که به آشیانهها بروند، گروههای دیگری به صف میشدند تا بهزودی برای نبرد اعزام شوند. لحظهای طول کشید تا ریچاردسون توانست همهچیز را به خود بقبولاند. ناگهان صدای خشدار یک بد آمریکایی*** از پشت سرش به گوش رسید:
- منتظر چی هستی کودن؟ زود باش این تفنگ لعنتی رو بردار و خودتو به اون دسته برسون.
و سپس لگدی به باسنش خورد.
همهچیز آنچنان سریع گذشت که جیمز نفهمید چطور. ثانیههای بعد خود را دید که در راهروی هواپیمای بمبافکن B-17**** گزیر نور خفیف چراغهای قرمز دو طرف راهرو با سربازان دیگری نشسته است و تفنگش را میان دو پایش قرار داده، به نوک آن نگاه میکند. صدای بم و کرکنندهی ملخهای هواپیما را گریزی نبود. اگر کسی میخواست چیزی بگوید باید بلندبلند صحبت میکرد.
در همین حین دستی به شانهاش خورد. سرباز کک مکی و مو قرمزی که سمت چپش نشسته بود روی شانهاش زده بود. لبخند دوستداشتنی و برادرانهای روی چهره داشت.
فریاد زد : هی!
جیمز جوابش را داد: هی!
- اولین بارته آره؟
- نه. دو بار دیگه هم اعزام شدم... جون سالم به در بردم.
- آره... اینجا بد جهنمیه. فک کنم بعد جنگ با خونوادهم یهراست برم جهنم و اقامت دائمی اونجا رو بگیرم. یه جورایی بهش عادت کردهم.
جیمز خندهای مصنوعی کرد. حرف سرباز برایش بامزه نبود.
- کسی رو داری؟
جیمز دوباره خندید. خیال کرد سرباز موقرمز باز هم چیز بامزهای برای خنده گفته است. در واقع نشنید که سرباز چه گفت و چنین وانمود کرد که شنیده و خندهاش گرفته. چند ثانیه بعد در حالیکه به خاطر کاری که کرده بود حس خوبی نداشت دوباره ضربهی دست سرباز را روی شانهاش احساس کرد. سرباز کک مکی ولکن نبود:
- احمق جان میگم کسی رو داری؟ چرا میخندی؟
حسابی عصبانی شده بود.
- ببخشید. اشتباه شنیدم. منظورت چیه کسی رو داری؟ کجا کسی رو دارم؟
سرباز موقرمز طوری نگاهش کرد که جیمز احساس حمق عمیقی کرد. سپس دستش را توی جیب پیراهنش کرد و عکسی را درآورد و به او نشان داد:
- این راشله. زنمه. و این هم دخترم جسیکا. امسال تازه میره کلاس اول.
باز با همان لبخند دوستداشتنیش عکس را نگاه میکرد و چند ثانیه همانطور خیره به آن ماند. جیمز فکر کرد شاید سرباز منتظر نظر اوست. سعی کرد لبخند بزند:
- واقعاً قشنگ اند. هر دوتاشون...
سرباز از جایش بلند شد و به طرفش حمله ور شد.
- حرف دهنتو بفهم آشغال بد آمریک...
حرف سرباز کک مکی تمام نشده بود که یکدفعه انفجاری مهیب، قسمت عقب هواپیما را به کلی منهدم کرد. سرباز کک مکی موقرمز از وسط به دونصف شد و لاشهاش بیدرنگ به روی جیمز افتاد. جیمز نعرهکشان لاشه را به گوشهای انداخت و فحش زشتی نثارش کرد. سپس سریعاً خودش را به قسمت جلویی هواپیما رساند، جایی که سربازهای خوششانس به همراه فرمانده خودشان را به میلههای راهرو چسبانده بودند. قسمت عقبی به کلی کنده شده و از بین رفته بود و هوا با فشار زیادی آنها را به آن سمت میکشاند. فرمانده با صدای بلند گفت: همگی به صف شین. موتورهای هواپیما آتیش گرفتهن. میخوایم قبل از اینکه هواپیما منفجر شه بپریم پایین. همگی روی سیگنال من. روی ۳.***** ریچاردسون! تو برو جلو.
جیمز با پاهای لرزان خودش را به در جلویی هواپیما که باز بود رساند و در چارچوب در ایستاد. فرمانده نطق معروف خود را شزوع کرد. نطقی که همیشه پیش از پریدن سربازهایش از هواپیما انجام میداد:
- شجاعت یا فراست؟ قلب یا عقل؟ سربازان دلیر ایالات متحدهی امریکا، از خودتان بپرسید: چه چیزیست که یک سرباز را قادر می...
تیری به سر فرمانده اصابت کرد و در دم جان سپرد. لاشهاش قل خورد و از حفرهی بزرگ قسمت پایینی هواپیما به سوی زمین سقوط کرد. جیمز خود را کاملاً باخته بود. اشک سرد و غلیظی در چشمانش حلقه زد. بدون لحظهای درنگ، لحظات بعد در آغوش آسمان بود و با سرعت زیادی به سمت زمین سقوط میکرد. ضامن چتر نجاتش را کشید... اتفاقی نیفتاد. بار دیگر کشید... هیچ. چندین بار دیگر این کار را کرد ولی خبری نشد.
جیمز دیگر تسلیم سرنوشت شده بود. بدنش هوای سرد آسمان را میشکافت و با شتاب به سوی زمین در حرکت بود. هنوز چند ثانیه تا شنیدن صدای خردشدن استخوانهایش باقی مانده بود که ناگهان خود را روی صندلی نورانی بنفشی دید. همهچیز در اطرافش به کلی تغییر کرد. دید که به همراه فرانسیس - دختر لهستانیتبار حساس و عزیز جیمز - در سالنی غرق انوار عجیب و غریب هستند. روبرویشان ردیف تماشاچیانی که همهشان موجودات فضایی سبز و خاکستریرنگ بودند با صداهای عجیبی تشویق میکردند و هورا میکشیدند. گویی او و فرانسیس وسط یک مسابقهی حساس پرطرفدار بودند. مجری مسابقه موجود فضایی خاکستریرنگ بلندقد و لاغری بود که کت بلند راهراهی به تن داشت. ایستاده در کنار تلهاسکرینی عظیمالجثه، سؤال بعدی را از آن دو میپرسید:
- «آیا کسی آن بالاست؟»
جیمز خواست چیزی بگوید ولی نتوانست. با این حساب تلهاسکرین نورانی و رنگارنگ شد و همهی موجودات برایش کف زدند. گویی جواب درست را داده باشد. همهی آنها خوشحال بودند و برایش دست میزدند. حتی فرانسیس. لحظهای بعد فرانسیس با خندهی زیبایی بر چهرهی معصومانهاش نزدیک شد تا چیزی در گوش جیمز بگوید. صورت خود را جلو و جلوتر آورد تا لحظهای که جیمز سوزش خفیفی را روی گونهاش احساس کرد و از جایش پرید...
فهمید که تمام این مدت روی مبل قراضهای در خانهای کوچک و بههمریخته خوابیده بوده. نشست و سرش را بین دو دستش گرفت. همه چیز به یادش آمد. مرد سیاهپوست. صلیب برنجی. منظرهی وحشتناک داخل یخچال. ماجرای ایندیانا پلیس و صدای ماشینی که استارت خورد و حرکت کرد.
جیمز شتابان از جایش بلند شد و به سمت در خانه رفت...
*: واقع در نیومکزیکو. اولین آزمایش رسمی بمب اتمی در ۱۶ ژولای ۱۹۴۵ در این صحرا انجام شد.
**:Hermann Wilhelm Göring فرماندهی نیروی هوایی ارتش آلمان (Luftwaffe) در زمان هیتلر.
***:(Bad American (Slang
****:B-17 Flying Fortress
*****:«!Everyone on my signal. On three»

نظرات (۷)
میدید که نیمههای شب در صحرای آلاموگوردو* تک و تنها راه میرود. هوا بسیار سرد بود و او تنها ژاکت ژندهای به تن داشت. بدنش را با ساییدن دو دستش به آن گرم میکرد و تلوتلوخوران به جایی میرفت که ناکجا بود.
نور قرمزی ناگهان همهجا را روشن کرد و به همراه آن روشنی سفید خیرهکنندهای. جیمز به طرف منبع نور برگشت. قارچ بزرگ زرد و قرمز و خاکستریای به بلندی سه ساختمان امپایر استیت در دوردست شکل گرفته بود که داشت بزرگتر و بزرگتر میشد. دهان جیمز خشک شد و ضعف سرتاسر بدنش را فرا گرفت. چنان که خواست به آنطرف بازگردد و به مسیرش ادامه دهد، در کنار تکدرخت نخلی هشت نفر را دید. چنین مینمود که فرماندهان رده بالای ارتشی باشند. لباس و کلاه ارتشی با درجهها و پرچمها و مدالهای رنگارنگ و پایینتنهشان... همگی آنها برهنه بودند. جز شورت سفیدی چیزی پایشان نبود. با دوربینهای دوچشمیشان زیر نخل ایستاده بودند و جیمز آنها را زیر نور پرقدرت ماه میدید که همچون مجسمههای نقرهای مضحکی محل انفجار را نگاه میکردند و با یکدیگر به آلمانی حرف میزدند. یکی از آنها را که عقبتر از بقیه یکوری به تنهی درخت لم داده بود شناخت؛ او هرمان گورینگ** بود.
بقیهی آنها چهرههایی ناشناس و سرد داشتند. هیچکس کوچکترین توجهی به جیمز نمیکرد.
جیمز از نو به راه افتاد. سوز سردی در منخرینش پیچید و به سرفه و سپس صرافت افتاد که سریعتر حرکت کند. محض رضای خدا دو مایل در صحرا به حرکت خود ادامه داد.
پس از پیادهروی طولانی لحظهای خم شد که بند کفشهایش را محکم کند. تا سرش را بلند کرد هلهلهی کرکنندهی جمعیت پیش رویش او را غافلگیر کرد. پایگاه هوایی بسیار عظیمی همراه با صدها کمپ و چادر، دهها آشیانهی هواپیماهای بمبافکن و نفربر، مملو از سربازان خسته و گرسنهی نیروی هوایی امریکا، در آن لحظه و در آن نقطه از صحرا بود. در حالیکه عدهای از سربازان با حرکتدادن منورهایشان به صورت ضربدری به هواپیماهای تازه از راه رسیده علامت میدادند که به آشیانهها بروند، گروههای دیگری به صف میشدند تا بهزودی برای نبرد اعزام شوند. لحظهای طول کشید تا ریچاردسون توانست همهچیز را به خود بقبولاند. ناگهان صدای خشدار یک بد آمریکایی*** از پشت سرش به گوش رسید:
- منتظر چی هستی کودن؟ زود باش این تفنگ لعنتی رو بردار و خودتو به اون دسته برسون.
و سپس لگدی به باسنش خورد.
همهچیز آنچنان سریع گذشت که جیمز نفهمید چطور. ثانیههای بعد خود را دید که در راهروی هواپیمای بمبافکن B-17**** گزیر نور خفیف چراغهای قرمز دو طرف راهرو با سربازان دیگری نشسته است و تفنگش را میان دو پایش قرار داده، به نوک آن نگاه میکند. صدای بم و کرکنندهی ملخهای هواپیما را گریزی نبود. اگر کسی میخواست چیزی بگوید باید بلندبلند صحبت میکرد.
در همین حین دستی به شانهاش خورد. سرباز کک مکی و مو قرمزی که سمت چپش نشسته بود روی شانهاش زده بود. لبخند دوستداشتنی و برادرانهای روی چهره داشت.
فریاد زد : هی!
جیمز جوابش را داد: هی!
- اولین بارته آره؟
- نه. دو بار دیگه هم اعزام شدم... جون سالم به در بردم.
- آره... اینجا بد جهنمیه. فک کنم بعد جنگ با خونوادهم یهراست برم جهنم و اقامت دائمی اونجا رو بگیرم. یه جورایی بهش عادت کردهم.
جیمز خندهای مصنوعی کرد. حرف سرباز برایش بامزه نبود.
- کسی رو داری؟
جیمز دوباره خندید. خیال کرد سرباز موقرمز باز هم چیز بامزهای برای خنده گفته است. در واقع نشنید که سرباز چه گفت و چنین وانمود کرد که شنیده و خندهاش گرفته. چند ثانیه بعد در حالیکه به خاطر کاری که کرده بود حس خوبی نداشت دوباره ضربهی دست سرباز را روی شانهاش احساس کرد. سرباز کک مکی ولکن نبود:
- احمق جان میگم کسی رو داری؟ چرا میخندی؟
حسابی عصبانی شده بود.
- ببخشید. اشتباه شنیدم. منظورت چیه کسی رو داری؟ کجا کسی رو دارم؟
سرباز موقرمز طوری نگاهش کرد که جیمز احساس حمق عمیقی کرد. سپس دستش را توی جیب پیراهنش کرد و عکسی را درآورد و به او نشان داد:
- این راشله. زنمه. و این هم دخترم جسیکا. امسال تازه میره کلاس اول.
باز با همان لبخند دوستداشتنیش عکس را نگاه میکرد و چند ثانیه همانطور خیره به آن ماند. جیمز فکر کرد شاید سرباز منتظر نظر اوست. سعی کرد لبخند بزند:
- واقعاً قشنگ اند. هر دوتاشون...
سرباز از جایش بلند شد و به طرفش حمله ور شد.
- حرف دهنتو بفهم آشغال بد آمریک...
حرف سرباز کک مکی تمام نشده بود که یکدفعه انفجاری مهیب، قسمت عقب هواپیما را به کلی منهدم کرد. سرباز کک مکی موقرمز از وسط به دونصف شد و لاشهاش بیدرنگ به روی جیمز افتاد. جیمز نعرهکشان لاشه را به گوشهای انداخت و فحش زشتی نثارش کرد. سپس سریعاً خودش را به قسمت جلویی هواپیما رساند، جایی که سربازهای خوششانس به همراه فرمانده خودشان را به میلههای راهرو چسبانده بودند. قسمت عقبی به کلی کنده شده و از بین رفته بود و هوا با فشار زیادی آنها را به آن سمت میکشاند. فرمانده با صدای بلند گفت: همگی به صف شین. موتورهای هواپیما آتیش گرفتهن. میخوایم قبل از اینکه هواپیما منفجر شه بپریم پایین. همگی روی سیگنال من. روی ۳.***** ریچاردسون! تو برو جلو.
جیمز با پاهای لرزان خودش را به در جلویی هواپیما که باز بود رساند و در چارچوب در ایستاد. فرمانده نطق معروف خود را شزوع کرد. نطقی که همیشه پیش از پریدن سربازهایش از هواپیما انجام میداد:
- شجاعت یا فراست؟ قلب یا عقل؟ سربازان دلیر ایالات متحدهی امریکا، از خودتان بپرسید: چه چیزیست که یک سرباز را قادر می...
تیری به سر فرمانده اصابت کرد و در دم جان سپرد. لاشهاش قل خورد و از حفرهی بزرگ قسمت پایینی هواپیما به سوی زمین سقوط کرد. جیمز خود را کاملاً باخته بود. اشک سرد و غلیظی در چشمانش حلقه زد. بدون لحظهای درنگ، لحظات بعد در آغوش آسمان بود و با سرعت زیادی به سمت زمین سقوط میکرد. ضامن چتر نجاتش را کشید... اتفاقی نیفتاد. بار دیگر کشید... هیچ. چندین بار دیگر این کار را کرد ولی خبری نشد.
جیمز دیگر تسلیم سرنوشت شده بود. بدنش هوای سرد آسمان را میشکافت و با شتاب به سوی زمین در حرکت بود. هنوز چند ثانیه تا شنیدن صدای خردشدن استخوانهایش باقی مانده بود که ناگهان خود را روی صندلی نورانی بنفشی دید. همهچیز در اطرافش به کلی تغییر کرد. دید که به همراه فرانسیس - دختر لهستانیتبار حساس و عزیز جیمز - در سالنی غرق انوار عجیب و غریب هستند. روبرویشان ردیف تماشاچیانی که همهشان موجودات فضایی سبز و خاکستریرنگ بودند با صداهای عجیبی تشویق میکردند و هورا میکشیدند. گویی او و فرانسیس وسط یک مسابقهی حساس پرطرفدار بودند. مجری مسابقه موجود فضایی خاکستریرنگ بلندقد و لاغری بود که کت بلند راهراهی به تن داشت. ایستاده در کنار تلهاسکرینی عظیمالجثه، سؤال بعدی را از آن دو میپرسید:
- «آیا کسی آن بالاست؟»
جیمز خواست چیزی بگوید ولی نتوانست. با این حساب تلهاسکرین نورانی و رنگارنگ شد و همهی موجودات برایش کف زدند. گویی جواب درست را داده باشد. همهی آنها خوشحال بودند و برایش دست میزدند. حتی فرانسیس. لحظهای بعد فرانسیس با خندهی زیبایی بر چهرهی معصومانهاش نزدیک شد تا چیزی در گوش جیمز بگوید. صورت خود را جلو و جلوتر آورد تا لحظهای که جیمز سوزش خفیفی را روی گونهاش احساس کرد و از جایش پرید...
فهمید که تمام این مدت روی مبل قراضهای در خانهای کوچک و بههمریخته خوابیده بوده. نشست و سرش را بین دو دستش گرفت. همه چیز به یادش آمد. مرد سیاهپوست. صلیب برنجی. منظرهی وحشتناک داخل یخچال. ماجرای ایندیانا پلیس و صدای ماشینی که استارت خورد و حرکت کرد.
جیمز شتابان از جایش بلند شد و به سمت در خانه رفت...
*: واقع در نیومکزیکو. اولین آزمایش رسمی بمب اتمی در ۱۶ ژولای ۱۹۴۵ در این صحرا انجام شد.
**:Hermann Wilhelm Göring فرماندهی نیروی هوایی ارتش آلمان (Luftwaffe) در زمان هیتلر.
***:(Bad American (Slang
****:B-17 Flying Fortress
*****:«!Everyone on my signal. On three»

نظرات (۷)



فصل اول - قسمت سوم: در دنیای مردگان

این عکس جیمزه یا فرانک؟ میتونه شبیه جوونیهای فرانک باشه.
عجیبتر از عجیب
نوشتهی فرانک ادواردز
انتشارات پرونده
قیمت: عمرا!
حالا درست شد ، ايول رسما .
in k akse goering rais niroo havayi e almane hitleri o janeshine hitlere!!!!
in dige che matne laniti e ?!!
hey nevisande e bozorg e in sotoon khod3eto dorost moarefi kon!!!
تو دو شماره اس ما رو با یه مطلب روزنامه و یه خواب دنبال خودت کشوندی... لعنت به این متن! از شماره های قبل هم بهتر بود.