|
|||
تابستان خود را چگونه گذراندید قسمت دهم از مجموعهی «چیچی میگی؟» |
| اديب فروتن |
قسمت دهم: من کاظم، پول لازم
حالم تعریفی ندارد. بدنم به نوعی خشکی رسیده است. از درون سرد و گرم می شوم. هراس دارم که این حال در نوشته هایم اثر بگذارد. اصلاً همین چند جملهی کوتاه آغازین. باورم نمیشود که اینها را من گفته باشم. «آقا و خانم هاشمی خوب هستند. آقای هاشمی هر روز نماز میخواند و برای خرید سبزیجات از خانه خارج می شود». نمیشود. گویی دیگر این جملهها مال من نیستند. کلمات از درونم به راحتی رها نمیشوند. همزمان با تولد هر کلمه ناخودآگاه از جانب خودم به دروغگویی متهم میشوم. چه میبینم؟ این هوشنگ هم دیگر شورش را درآورده است. وسط مجلس خواستگاری بارفیکس میزند. خانهی خانوادهی هوشنگ هم یک مکعب مستطیل دیگر است. تنها کمی بزرگتر از مکعب مستطیلی که خانوادهی هاشمی در آن زندگی میکنند. بی هیچ شیئی که دارای ضلعی هلالی باشد. انعطافی در اجسام دیده نمیشود. مکعب، مکعب، مکعب. بیمارستان که نبودند، میشد حدس زد که هوشنگ مرخص شده و به اینجا آمدهاند. بعد از دیده شدن آوا و هوشنگ در ملاء عام با یکدیگر، لابد بهتر دیدهاند که با برگزاری یک خواستگاری -پلکهایم میسوزند، چارچوب بدنم را به شدت احساس میکنم- رابطهی این دو جوان را از حالت نیمهرسمی به تمامرسمی ارتقاء دهند. صندلیها با فاصلههایی درست یکسان از یکدیگر در کنار و روبروی هم چیده شدهاند. تنها هوشنگ به دلیل شرایط خاصش روی سطح صیقلی در وسط اتاق دراز کشیده است. این سطح صیقلی را همکاران هوشنگ -خدای من، چشمهایم روی هم میروند- به او هدیه دادهاند. میلهی سیاهی در بالای آن جوش داده شده است تا تمریناتش در مدت استراحت اجباریاش قطع نشوند. حقیقت این است که او کسی نیست که از آداب و رسوم یک مجلس خواستگاری ناآگاه باشد. اما گویی دست خودش نیست. نیرویی نافهمیدنی او را به این کار وامیدارد. قیافهاش را که میبینم رویایی در ذهنم رنگ میگیرد. تکه آهنی در میدانی دو بعدی و پهن با یک آهنربای عظیم در مرکز. او به سمت آهنربا کشیده میشود و درست لحظهای که فکر میکند به آهنربا رسیده، در کوه هزاران آهن همداستان دیگر مدفون میشود. در واقع او تنها یک تکه ورقهی گالوانیزه است که دارد در تنش بیپایان آهنهای دیگر له میشود. شانسی برای رسیدن به «آرامش آهنربا» نیست. گویی اختیاری ندارد. کشش و رانش هر دو از بیرون است. او تنها در فرسوده کردن خویش دارای اراده است. چشمهایم باز میشوند. آرامش دوباره باز میگردد. همه چیز سر جایش است. آن یک مبل است. این یک دیوار است. آن یک سطح صیقلی است. این هوشنگ است. چشمهایم که بسته شوند گویی واقعیتهایی دروغین به من هجوم میآورند. صدایی میشنوم: «این بارانی که این چند روزه زد برای کشاورزا خوب شد». صدای آقای هاشمی بود. دارد سر صحبت را باز میکند. صدای دیگری در جواب نمیآید... نزدیک است داد بزنم. آخر ناگهان مادربزرگ را دیدم. گوشهی اتاق روی زمین چنبره زده است. چندان هم نمیتوان گفت چنبره زده. در واقع حالتی است که باید برای آن کلمهی جدیدی ساخت. پوشش سر تا پا سفیدش او را با گچ دیوار یکسان میکند. گویی در سادگی جملات خود حل شده است. وقتی حال مادربزرگ را میبینم به درک بهتری از واقعیت راجع به خودم میرسم. مدتهاست که از جریان عادی زندگی خارج شدهام. حقیقت این است که خودم هم نمیدانم از کی. بله... دارد یادم میآید. من در اوج سادگی بودم. قسم میخورم که اشکالی در من نبود. فقط به نوعی خلاصگی رسیده بودم. حتی خلاصهتر از مادربزرگ –دوباره تکههایی پراکنده از آن رویا را میبینم. همهاش در عرض یک هفته اتفاق افتاد. هفتهای که در خاطرم از خود یک خلاء به جای گذاشته است. و بعد از آن، قطع شدن کامل رابطهها. گاهی جملاتی را که در خانه میگفتم و شنیده نمیشدند را به یاد میآورم. پس با این حساب شاید مادربزرگ هم هنوز جملاتی را میگوید و شنیده نمیشوند. ها؟ پاک گیج شدهام. چشمهایم دوباره بسته میشوند. منهای صدای تلویزیون هنوز سکوت پا برجاست. «خودتان که بهتر میدانید. دیگر سن و سالی از من گذشته و این طلا و جواهرات گرانبها به دردم نمیخورند. ببرید اینها را بفروشید و با پول آن زندگی خوبی را شروع کنید... من هم یک ماشین قدیمی دارم که توی انبار دارد خاک میخورد. البته باید یک دستی به سر و رویوش بکشید... برای اجارهخانهی ماه اولتان هم میتوانید روی ما حساب کنید... نمیدانم چطوری باید ازتان تشکر کنم. راستش خودمان هم یک پسانداز مختصری داریم که برای شروع زندگیمان باید کافی باشد...». گویا پدر هوشنگ حرفی زد: «ترا به خدا بفرمایید دهنتان را شیرین کنید». دوباره سکوت میشود. دیگر دلیل این ارتباطات ناقص را میدانم. بله، میدانم و میخواهم افشا کنم. نیمی از ادبیات از بین رفته است. نیمی از کلمات نیستند. فراموش شدهاند. درست مثل مشکلی که الان من در نوشتن دارم. باید روی یک طناب باریک حرکت کرد. کمی این طرفتر یا آن طرفتر -شنیده نمیشوید؛ نیستید. صدای پدربزرگ میآید: «خب حرف بزنید دیگه. اینها را ولشان کنی چهار روز دیگه باید به جاشان توالت هم بروی. بگذارید من لااقل یک جوکی برایتان تعریف کنم. یک بار یک دانشجویی به نام کاظم از شهر غریب برای باباش تلگراف میزند. مینویسه: من کاظم، پول لازم. باباش هم در میآد خوب جوابی بهش میده. میگه: من مریض، کرم نریز». پدربزرگ میخندد. بسیار بلند. تا کمر خم شده است... خودش است. همین بود. ارتباطات تلگرافی، جملات ماشینوار. حتی در این جوک پدربزرگ هم بودند. مادر هوشنگ جملهای میبندد: «بهتر است برویم سر اصل مطلب». از سمت مخالف این صداها، صدای آرمان میآید که از مدتی پیش دارد دم گوشم زمزمه میکند. گویا صدای ضعیف شدهاش فقط به من میرسد. نشسته خواب میبیند. «کی اون آخر صدای باباش را در آورد؟ اگر خودش بیاد بیرون کاریش ندارم. یک بار دیگر میپرسم. کی اون آخر صدای باباش را در آورد؟ آقای هاشمی شما بودید؟ خیلی جالبه، دقیقاً کسی صدای باباش را در میآره که تو اون چهار روز نخوانده بوده. ما از آقای هاشمی میپرسیم خواندی یا نخواندی؟ میگه نخواندم. میگیم بسیار خب. فدای سرتون که نخواندید. بعد میپرسیم این نخواندن را شما طی چند روز انجامش دادید. میگه آقا اجازه چهار روز. میگیم اصلاً اینا هیچی. آیا این چهار روز یک چهار روز عادیای بوده؟ خود آقای هاشمی درمیآد میگه نه آقا. چهار روز کامل بوده. بعد هم خودش شروع میکنه به شمردن. سه شنبه ظهر تا شب بوده. چهارشنبه، پنج شنبه، جمعه کامل بوده. شنبه هم صبح گاه بوده تا خود ظهر. با مدیر هماهنگ کردم تو همین چند روز آینده خدا بخواد پروندهات را میدهیم ز یر بغلت به سلامت. وسط سال هم هست هیچ جا دیگه ثبت نامت نمیکنند. بالاخره این مملکت سپور هم میخواهد. الان به سپورها بر میخوره. خب دیگر حالا یک شوخیای کردیم بنا نشد کلاس را بگذارید رو سرتون. یک شوخی کوچیکی بود تمام شد. عرض میکردم، جناب هاشمی ما خدایی نکرده با کسی دشمنی نداریم که. حالا بچهها شاید باورشان نشه ولی اتفاقاً من برای آقای هاشمی احترام خاصی قائلم. من اگر بچهی خودم هم تو این کلاس بود و نمیخواند همینطور که الان دارم آقای هاشمی را میزنم اون را هم میزدم». چشمهایم بسته میشوند. صداها را مینویسم: «من میگویم این دو تا جوان بروند یک گوشهای بنشینند حرفهایشان را بزنند. هر چه باشد صحبت از یک عمر زندگی است». صداها... صداها میآیند. نمیتوان نشنید. ناغافل میآیند و به نرمی بر صفحهی ذهن مینشینند. «این آقای احمدی رفته شلنگ بگیره یا بسازه؟ یک کلام ما گفتیم یک شلنگی از دفتر بگیر خیس کن بردار بیار. حالا ما عجالتاً این خودکار را بین انگشتهای جناب هاشمی فشار میدهیم تا سر و کلهی آقای احمدی هم پیدا بشه خدا بخواد شروع کنیم زدن. حتماً باید زور بالای سرتون باشه تا بخوانید؟ نمیتوانید راحت بشینی نه؟ سر جلسهی امتحان هم میخوای صدای باباتو در بیاری؟ اصلاً من یک کاری به شما میگم بکن. سر جلسهی امتحان پلیکپیها را که توزیع کردند شما شروع کن صدای باباتو در بیار. ببینم چند میگیری رو برگه. امیدوارم اشتباه از من باشه ولی من فکر میکنم صفر میگیری». تلاشی برای گشودن چشمها انجام میدهم. بیفایده است. «هر چه بزرگترها بگویند من و هوشنگ خان هم حرفی نداریم». صدای سمت مخالف دوباره ادامه میدهد: «گل لگد نمیکنمها. دارم برای شما حرف میزنم آقای هاشمی. خودشم زده به لکنت که یعنی نمیتواند حرف بزنه. که یادت نمیاد برای چی نخواندی، ها؟ الان آقای احمدی شلنگ را میاره چهار جای بدنت که چرزید یادت مییاد. ما معلم هستیم. نگای دانش آموز که بکنیم میفهمیم چیکاره است. میفهمیم کی باید تشویق بشه، کی باید بزنیش تا بچرزه». صدای مخالف قطع میشود. نوبت مجری تلویزیون است که نقش خود را در این سناریوی جاری در ذهنم بازی کند: «گاهی اوقات ما آدمها اونقدر درگیر کارهای روزمرهامان میشویم که پاک یادمان میرود...». آرمان دوباره شروع میکند. «شما تو خونهی خودتون هم همین کارا را میکنی؟ میشینی اون آخر صدای باباتو در میآری؟ چیچیچیچی؟ یک چیزی گفتها. متوجه نشدم درست. حالا اگر به هوشم بود فرقی نمیکردها. میخواست چهار تا حرف الکی بزنه. آقا اجازه حواسمون نبود و مدادمون خونهی خالمون اینا جا مونده و نمیدونم دیشب قومهامون خونمون بودن و چمیدونم آقا اجازه نزنید درد میگیره و از این حرفهای الکی. چیچیچیچی؟ یک صدایی از گلوش اومد بیرونها. آقای هاشمی یا حرف بزن یا سر و صدای الکی راه ننداز کلاسای دیگه درس دارند. چیچیچیچی، چیچی؟». آرمان خاموش شد. صداها میآیند. پدر هوشنگ است: «از دست این خانومها. بابا به جای این حرفها بفرمایید دهنتان را شیرین کنید». صدای پدربزرگ میآید: «نگران نباش. زندگی صد سال اولش سخته». گویا به آوا بود. میخندد. دستش را به شدت روی رانهایش میکوبد. آوا از این روند ناراضی به نظر میآید. پدربزرگ میخندد. صدای نازک شدهاش دیگر به سختی شنیده میشود. میگوید: «غصه نخور یا خودش میآید یا خبرش». کمرش از شدت خنده تا میخورد. با دیدن کلیپس صورتی رنگ آوا ناگهان متوجه میشوم که چشمهایم باز هستند. فوراً با خودم تکرار میکنم: «این یک صندلی است. آن یک دیوار است. وجود دارد یک صندلی در کنار آن دیوار. همه چیز به همین سادهگی وجود دارد». آرامش کمی باز میگردد. اینجارا... هنوز علاقهام به این مجموعههای تلویزیونی سر جایش است. به خصوص این یکی که طنز است. معرفی میکنم. این آقا بسیار وسواسی است. این یکی پولدوست است و این یکی هم به دروغگویی مشهور است. بین خودمان بماند. یکی از شخصیتها هم –الان در تصویر نیست- زنذلیل است. حالا خودتان تصور کنید تقابل این شخصیتها چه لحظات خندهآوری را پدید میآورند. راستش را بگویید ببینم. نکند شما هم زنذلیل هستید؟ هان؟ شوخی کردم، ناراحت نشوید. گفتم شاید کمی خنده برای این مریضی بیسروتهام خوب باشد. هوشنگ حرکتی میکند. نگاهها سمت او میچرخند. گویا میخواهد حرفی بزند. ثابت کند که ورقهای له شده نیست و میخواهد در این کشمکش قدرت -خدای من، اینها جملات مناند؟- جایی برای خود دست و پا کند. شلوار مردانه، کفشهای براق پارچهای و پیراهن رسمی سفید با دکمههای تمام نشدنیاش چشمانم را پر میکنند. نگاهی کم رمق به همه میاندازد. خود را کمی بالا میکشد. لحظهای مکث میکند. یک بارفیکس میزند و دوباره سر جای خود آرام میگیرد. کلمهها در ذهنم میچرخند: «من کاظم، پول لازم. من مریض، کرم نریز... ورقهی گالوانیزه... او تنها در فرسوده کردن خویش دارای اراده است». آرمان میگوید: «چیچی؟ چیچیچیچی؟». آرمان میگوید: «تکرار، تکرار، تکرار».
گویا چند دقیقهای را خواب بودهام. اما ظاهراً به موقع بیدار شدم. اتفاق عجیبی در شرف وقوع است. بگویم باورتان نمیشود. مادربزرگ از جایش بلند شده و اجازهی صحبت کردن میخواهد. پس هنوز حرف میزند. هنوز شنیده میشود. شاید آخرین تلاشهایش باشد برای تنزدن از فرو رفتن در مه سادهگی. خانم هاشمی الان چه حالی دارد؟ شاید خوشحال است و فکر میکند که مادربزرگ بتواند ناجیای برای رساندن کشتی این خواستگاری به آبهای آرام باشد. شاید کمی نگران هم باشد. البته نه چندان زیاد. زیرا میداند که مادربزرگ هر چه هم که بگویید دیگر اوضاع از این که هست بدتر نخواهد شد. مادربزرگ به هوشنگ زل میزند و آنچه نباید اتفاق بیافتد میافتد: «آیا او کوتاه است؟ بله، او است. بله، او کوتاه است».
ادامه دارد...
نظرات (۸)
حالم تعریفی ندارد. بدنم به نوعی خشکی رسیده است. از درون سرد و گرم می شوم. هراس دارم که این حال در نوشته هایم اثر بگذارد. اصلاً همین چند جملهی کوتاه آغازین. باورم نمیشود که اینها را من گفته باشم. «آقا و خانم هاشمی خوب هستند. آقای هاشمی هر روز نماز میخواند و برای خرید سبزیجات از خانه خارج می شود». نمیشود. گویی دیگر این جملهها مال من نیستند. کلمات از درونم به راحتی رها نمیشوند. همزمان با تولد هر کلمه ناخودآگاه از جانب خودم به دروغگویی متهم میشوم. چه میبینم؟ این هوشنگ هم دیگر شورش را درآورده است. وسط مجلس خواستگاری بارفیکس میزند. خانهی خانوادهی هوشنگ هم یک مکعب مستطیل دیگر است. تنها کمی بزرگتر از مکعب مستطیلی که خانوادهی هاشمی در آن زندگی میکنند. بی هیچ شیئی که دارای ضلعی هلالی باشد. انعطافی در اجسام دیده نمیشود. مکعب، مکعب، مکعب. بیمارستان که نبودند، میشد حدس زد که هوشنگ مرخص شده و به اینجا آمدهاند. بعد از دیده شدن آوا و هوشنگ در ملاء عام با یکدیگر، لابد بهتر دیدهاند که با برگزاری یک خواستگاری -پلکهایم میسوزند، چارچوب بدنم را به شدت احساس میکنم- رابطهی این دو جوان را از حالت نیمهرسمی به تمامرسمی ارتقاء دهند. صندلیها با فاصلههایی درست یکسان از یکدیگر در کنار و روبروی هم چیده شدهاند. تنها هوشنگ به دلیل شرایط خاصش روی سطح صیقلی در وسط اتاق دراز کشیده است. این سطح صیقلی را همکاران هوشنگ -خدای من، چشمهایم روی هم میروند- به او هدیه دادهاند. میلهی سیاهی در بالای آن جوش داده شده است تا تمریناتش در مدت استراحت اجباریاش قطع نشوند. حقیقت این است که او کسی نیست که از آداب و رسوم یک مجلس خواستگاری ناآگاه باشد. اما گویی دست خودش نیست. نیرویی نافهمیدنی او را به این کار وامیدارد. قیافهاش را که میبینم رویایی در ذهنم رنگ میگیرد. تکه آهنی در میدانی دو بعدی و پهن با یک آهنربای عظیم در مرکز. او به سمت آهنربا کشیده میشود و درست لحظهای که فکر میکند به آهنربا رسیده، در کوه هزاران آهن همداستان دیگر مدفون میشود. در واقع او تنها یک تکه ورقهی گالوانیزه است که دارد در تنش بیپایان آهنهای دیگر له میشود. شانسی برای رسیدن به «آرامش آهنربا» نیست. گویی اختیاری ندارد. کشش و رانش هر دو از بیرون است. او تنها در فرسوده کردن خویش دارای اراده است. چشمهایم باز میشوند. آرامش دوباره باز میگردد. همه چیز سر جایش است. آن یک مبل است. این یک دیوار است. آن یک سطح صیقلی است. این هوشنگ است. چشمهایم که بسته شوند گویی واقعیتهایی دروغین به من هجوم میآورند. صدایی میشنوم: «این بارانی که این چند روزه زد برای کشاورزا خوب شد». صدای آقای هاشمی بود. دارد سر صحبت را باز میکند. صدای دیگری در جواب نمیآید... نزدیک است داد بزنم. آخر ناگهان مادربزرگ را دیدم. گوشهی اتاق روی زمین چنبره زده است. چندان هم نمیتوان گفت چنبره زده. در واقع حالتی است که باید برای آن کلمهی جدیدی ساخت. پوشش سر تا پا سفیدش او را با گچ دیوار یکسان میکند. گویی در سادگی جملات خود حل شده است. وقتی حال مادربزرگ را میبینم به درک بهتری از واقعیت راجع به خودم میرسم. مدتهاست که از جریان عادی زندگی خارج شدهام. حقیقت این است که خودم هم نمیدانم از کی. بله... دارد یادم میآید. من در اوج سادگی بودم. قسم میخورم که اشکالی در من نبود. فقط به نوعی خلاصگی رسیده بودم. حتی خلاصهتر از مادربزرگ –دوباره تکههایی پراکنده از آن رویا را میبینم. همهاش در عرض یک هفته اتفاق افتاد. هفتهای که در خاطرم از خود یک خلاء به جای گذاشته است. و بعد از آن، قطع شدن کامل رابطهها. گاهی جملاتی را که در خانه میگفتم و شنیده نمیشدند را به یاد میآورم. پس با این حساب شاید مادربزرگ هم هنوز جملاتی را میگوید و شنیده نمیشوند. ها؟ پاک گیج شدهام. چشمهایم دوباره بسته میشوند. منهای صدای تلویزیون هنوز سکوت پا برجاست. «خودتان که بهتر میدانید. دیگر سن و سالی از من گذشته و این طلا و جواهرات گرانبها به دردم نمیخورند. ببرید اینها را بفروشید و با پول آن زندگی خوبی را شروع کنید... من هم یک ماشین قدیمی دارم که توی انبار دارد خاک میخورد. البته باید یک دستی به سر و رویوش بکشید... برای اجارهخانهی ماه اولتان هم میتوانید روی ما حساب کنید... نمیدانم چطوری باید ازتان تشکر کنم. راستش خودمان هم یک پسانداز مختصری داریم که برای شروع زندگیمان باید کافی باشد...». گویا پدر هوشنگ حرفی زد: «ترا به خدا بفرمایید دهنتان را شیرین کنید». دوباره سکوت میشود. دیگر دلیل این ارتباطات ناقص را میدانم. بله، میدانم و میخواهم افشا کنم. نیمی از ادبیات از بین رفته است. نیمی از کلمات نیستند. فراموش شدهاند. درست مثل مشکلی که الان من در نوشتن دارم. باید روی یک طناب باریک حرکت کرد. کمی این طرفتر یا آن طرفتر -شنیده نمیشوید؛ نیستید. صدای پدربزرگ میآید: «خب حرف بزنید دیگه. اینها را ولشان کنی چهار روز دیگه باید به جاشان توالت هم بروی. بگذارید من لااقل یک جوکی برایتان تعریف کنم. یک بار یک دانشجویی به نام کاظم از شهر غریب برای باباش تلگراف میزند. مینویسه: من کاظم، پول لازم. باباش هم در میآد خوب جوابی بهش میده. میگه: من مریض، کرم نریز». پدربزرگ میخندد. بسیار بلند. تا کمر خم شده است... خودش است. همین بود. ارتباطات تلگرافی، جملات ماشینوار. حتی در این جوک پدربزرگ هم بودند. مادر هوشنگ جملهای میبندد: «بهتر است برویم سر اصل مطلب». از سمت مخالف این صداها، صدای آرمان میآید که از مدتی پیش دارد دم گوشم زمزمه میکند. گویا صدای ضعیف شدهاش فقط به من میرسد. نشسته خواب میبیند. «کی اون آخر صدای باباش را در آورد؟ اگر خودش بیاد بیرون کاریش ندارم. یک بار دیگر میپرسم. کی اون آخر صدای باباش را در آورد؟ آقای هاشمی شما بودید؟ خیلی جالبه، دقیقاً کسی صدای باباش را در میآره که تو اون چهار روز نخوانده بوده. ما از آقای هاشمی میپرسیم خواندی یا نخواندی؟ میگه نخواندم. میگیم بسیار خب. فدای سرتون که نخواندید. بعد میپرسیم این نخواندن را شما طی چند روز انجامش دادید. میگه آقا اجازه چهار روز. میگیم اصلاً اینا هیچی. آیا این چهار روز یک چهار روز عادیای بوده؟ خود آقای هاشمی درمیآد میگه نه آقا. چهار روز کامل بوده. بعد هم خودش شروع میکنه به شمردن. سه شنبه ظهر تا شب بوده. چهارشنبه، پنج شنبه، جمعه کامل بوده. شنبه هم صبح گاه بوده تا خود ظهر. با مدیر هماهنگ کردم تو همین چند روز آینده خدا بخواد پروندهات را میدهیم ز یر بغلت به سلامت. وسط سال هم هست هیچ جا دیگه ثبت نامت نمیکنند. بالاخره این مملکت سپور هم میخواهد. الان به سپورها بر میخوره. خب دیگر حالا یک شوخیای کردیم بنا نشد کلاس را بگذارید رو سرتون. یک شوخی کوچیکی بود تمام شد. عرض میکردم، جناب هاشمی ما خدایی نکرده با کسی دشمنی نداریم که. حالا بچهها شاید باورشان نشه ولی اتفاقاً من برای آقای هاشمی احترام خاصی قائلم. من اگر بچهی خودم هم تو این کلاس بود و نمیخواند همینطور که الان دارم آقای هاشمی را میزنم اون را هم میزدم». چشمهایم بسته میشوند. صداها را مینویسم: «من میگویم این دو تا جوان بروند یک گوشهای بنشینند حرفهایشان را بزنند. هر چه باشد صحبت از یک عمر زندگی است». صداها... صداها میآیند. نمیتوان نشنید. ناغافل میآیند و به نرمی بر صفحهی ذهن مینشینند. «این آقای احمدی رفته شلنگ بگیره یا بسازه؟ یک کلام ما گفتیم یک شلنگی از دفتر بگیر خیس کن بردار بیار. حالا ما عجالتاً این خودکار را بین انگشتهای جناب هاشمی فشار میدهیم تا سر و کلهی آقای احمدی هم پیدا بشه خدا بخواد شروع کنیم زدن. حتماً باید زور بالای سرتون باشه تا بخوانید؟ نمیتوانید راحت بشینی نه؟ سر جلسهی امتحان هم میخوای صدای باباتو در بیاری؟ اصلاً من یک کاری به شما میگم بکن. سر جلسهی امتحان پلیکپیها را که توزیع کردند شما شروع کن صدای باباتو در بیار. ببینم چند میگیری رو برگه. امیدوارم اشتباه از من باشه ولی من فکر میکنم صفر میگیری». تلاشی برای گشودن چشمها انجام میدهم. بیفایده است. «هر چه بزرگترها بگویند من و هوشنگ خان هم حرفی نداریم». صدای سمت مخالف دوباره ادامه میدهد: «گل لگد نمیکنمها. دارم برای شما حرف میزنم آقای هاشمی. خودشم زده به لکنت که یعنی نمیتواند حرف بزنه. که یادت نمیاد برای چی نخواندی، ها؟ الان آقای احمدی شلنگ را میاره چهار جای بدنت که چرزید یادت مییاد. ما معلم هستیم. نگای دانش آموز که بکنیم میفهمیم چیکاره است. میفهمیم کی باید تشویق بشه، کی باید بزنیش تا بچرزه». صدای مخالف قطع میشود. نوبت مجری تلویزیون است که نقش خود را در این سناریوی جاری در ذهنم بازی کند: «گاهی اوقات ما آدمها اونقدر درگیر کارهای روزمرهامان میشویم که پاک یادمان میرود...». آرمان دوباره شروع میکند. «شما تو خونهی خودتون هم همین کارا را میکنی؟ میشینی اون آخر صدای باباتو در میآری؟ چیچیچیچی؟ یک چیزی گفتها. متوجه نشدم درست. حالا اگر به هوشم بود فرقی نمیکردها. میخواست چهار تا حرف الکی بزنه. آقا اجازه حواسمون نبود و مدادمون خونهی خالمون اینا جا مونده و نمیدونم دیشب قومهامون خونمون بودن و چمیدونم آقا اجازه نزنید درد میگیره و از این حرفهای الکی. چیچیچیچی؟ یک صدایی از گلوش اومد بیرونها. آقای هاشمی یا حرف بزن یا سر و صدای الکی راه ننداز کلاسای دیگه درس دارند. چیچیچیچی، چیچی؟». آرمان خاموش شد. صداها میآیند. پدر هوشنگ است: «از دست این خانومها. بابا به جای این حرفها بفرمایید دهنتان را شیرین کنید». صدای پدربزرگ میآید: «نگران نباش. زندگی صد سال اولش سخته». گویا به آوا بود. میخندد. دستش را به شدت روی رانهایش میکوبد. آوا از این روند ناراضی به نظر میآید. پدربزرگ میخندد. صدای نازک شدهاش دیگر به سختی شنیده میشود. میگوید: «غصه نخور یا خودش میآید یا خبرش». کمرش از شدت خنده تا میخورد. با دیدن کلیپس صورتی رنگ آوا ناگهان متوجه میشوم که چشمهایم باز هستند. فوراً با خودم تکرار میکنم: «این یک صندلی است. آن یک دیوار است. وجود دارد یک صندلی در کنار آن دیوار. همه چیز به همین سادهگی وجود دارد». آرامش کمی باز میگردد. اینجارا... هنوز علاقهام به این مجموعههای تلویزیونی سر جایش است. به خصوص این یکی که طنز است. معرفی میکنم. این آقا بسیار وسواسی است. این یکی پولدوست است و این یکی هم به دروغگویی مشهور است. بین خودمان بماند. یکی از شخصیتها هم –الان در تصویر نیست- زنذلیل است. حالا خودتان تصور کنید تقابل این شخصیتها چه لحظات خندهآوری را پدید میآورند. راستش را بگویید ببینم. نکند شما هم زنذلیل هستید؟ هان؟ شوخی کردم، ناراحت نشوید. گفتم شاید کمی خنده برای این مریضی بیسروتهام خوب باشد. هوشنگ حرکتی میکند. نگاهها سمت او میچرخند. گویا میخواهد حرفی بزند. ثابت کند که ورقهای له شده نیست و میخواهد در این کشمکش قدرت -خدای من، اینها جملات مناند؟- جایی برای خود دست و پا کند. شلوار مردانه، کفشهای براق پارچهای و پیراهن رسمی سفید با دکمههای تمام نشدنیاش چشمانم را پر میکنند. نگاهی کم رمق به همه میاندازد. خود را کمی بالا میکشد. لحظهای مکث میکند. یک بارفیکس میزند و دوباره سر جای خود آرام میگیرد. کلمهها در ذهنم میچرخند: «من کاظم، پول لازم. من مریض، کرم نریز... ورقهی گالوانیزه... او تنها در فرسوده کردن خویش دارای اراده است». آرمان میگوید: «چیچی؟ چیچیچیچی؟». آرمان میگوید: «تکرار، تکرار، تکرار».
گویا چند دقیقهای را خواب بودهام. اما ظاهراً به موقع بیدار شدم. اتفاق عجیبی در شرف وقوع است. بگویم باورتان نمیشود. مادربزرگ از جایش بلند شده و اجازهی صحبت کردن میخواهد. پس هنوز حرف میزند. هنوز شنیده میشود. شاید آخرین تلاشهایش باشد برای تنزدن از فرو رفتن در مه سادهگی. خانم هاشمی الان چه حالی دارد؟ شاید خوشحال است و فکر میکند که مادربزرگ بتواند ناجیای برای رساندن کشتی این خواستگاری به آبهای آرام باشد. شاید کمی نگران هم باشد. البته نه چندان زیاد. زیرا میداند که مادربزرگ هر چه هم که بگویید دیگر اوضاع از این که هست بدتر نخواهد شد. مادربزرگ به هوشنگ زل میزند و آنچه نباید اتفاق بیافتد میافتد: «آیا او کوتاه است؟ بله، او است. بله، او کوتاه است».
ادامه دارد...
نظرات (۸)



قسمت دهم از مجموعهی «چیچی میگی؟»

خدای من... قدرت این نوشته باورکردنی نیست
hahahaha man kazem pul lazem
chegahd pedar bozorg bahale
chi shod un sedaha chi budan
aya beyne un sedaha va sarmakhordegie nevisande ertebati bargharare
آدم گاهی اوقات یه چیزایی میخونه که فکر میکنه هیچ جای دیگه ی دنیا امکان نداره همچین چیزایی نوشته بشه!
خدا به این مملکت با این جووناش رحم کنه
پدربزرگ میخندد. بسیار بلند. تا کمر خم شده است.
یاد چیزی افتادم. دیگه واسم یه فرهنگ جا افتاده شده
ادیب یاد یه آهنگ از گانزن رزز افتادم "ESTRANGED". تلخ ترین نوشته ای بود تو حال الانم که خوندم . اما دقیق بود به تلخی حقیقت.
فکر می کنم در این قسمت کاملا مشخص شد که منظورت از این داستان چی بوده. از آدمی که اینجور می نویسه باید برای همه ی عمر ممنون بود.
دلم گرفت،پرم شکست،تو این حقیقت تلخ محو شدم .تلخی می چکه خیلی زیاد. رحم کن رحم کن....
آیا او کوتاه است؟ بله، او است. بله، او کوتاه است