|
|||
تابستان خود را چگونه گذراندید اتاق خود را توصیف کنید |
| اديب فروتن |
موضوع: اتاق خود را توصیف کنید.
خیام اگر ز باده مستی خوش باش
با ماهرخی اگر نشستی خوش باش
چون عاقبتِ کار جهان نیستی است
انگار که نیستی چو هستی خوش باش
معلم ما به ما گفته بود که انشا باید مقدمه داشته باشد وگرنه از شما نمره کسر میشود؛ ولی من به این حرفها اعتقادی ندارم و بدون مقدمه به موضوع اصلی میپردازم. اتاق من شامل یک در، یک میز، یک تخت و برادرم میباشد. بله درست شنیدید. من و برادر کوچکترم در یک اتاق زندگی میکنیم، زیرا فقیر هستیم. معلم به من گفته بود که نباید در انشایم از فقر و بدبختی حرفی بزنم ولی برای من که امروز به خاطر تهمتزدن به دختر بابای مدرسه از مدرسه اخراج شدم دیگر چه فرقی میکند که معلم از حرفهایم خوشش بیاید یا نه؟ اتاق من دارای هیچ شکل هندسی خاصی نمیباشد و اُریب ساخته شده است. پدرم میگفت اگر زلزلهای کمقدرت بیاید، کل خانه هم که آسیب نبیند، اتاق شما حتماً فرو خواهد ریخت و تو و برادرت کشته میشوید. من تصمیم دارم که در آینده هر طور شده سازندهی این اتاق را پیدا کنم و دودمانش را به باد دهم. بالای تخت کثیف من، یک مهتابی وجود دارد که آویزان میباشد و هر لحظه ممکن است روی سر من و یا برادر کوچکترم بیفتد و پدرم نسبت به این قضیه نظری ندارد. برادرم میگوید این مهتابی روزی میافتد که ما به آرزوهایمان رسیده باشیم. راستی داشت یادم میرفت، من یک مادربزرگ پیر دارم که او نیز در گوشهی سمت راست اتاق من زندگی میکند. از دیگر وسایلی که در اتاق کوچک من میباشد یک موکت سیاه است که از زمین کوچهیمان به مراتب زبرتر میباشد و پرزهایش گلوی انسان را زخم میکند. دیروز هر چه تلاش کردم آن را بکنم نشد و ازعصبانیت دیگر طاقت نیاوردم و یک فحش زشت به بابای مدرسهمان دادم. اتاق ما در فصل زمستان بسیار سرد میگردد و من و برادرم هر زمستان بدون استثنا آنفولانزا میگیریم. اتاق من یک پتو هم دارد که همیشه بر روی مادربزرگم که در گوشهی سمت راست اتاق خوابیده است میباشد. ما هیچوقت جرأت نمیکنیم که پتو را از روی مادربزرگ بکشیم زیرا برادرم به یاد دارد که چندی پیش به مدت یک هفته فراموش کرده که غذای مادربزرگ را جلویش بگذارد و احتمال میدهد که به خاطر همان یک هفته، تمام کرده باشد. زبان از توصیف اتاق من عاجز میباشد و من هرچه بگویم باز شما متوجه نمیشوید. در پایان از این انشا نتیجه میگیریم که آدمهای بدبخت، همیشه بدبخت باقی میمانند.
تاریخ: بیستم مهرماه هفتاد و چهار
نظرات (۲۱)
خیام اگر ز باده مستی خوش باش
با ماهرخی اگر نشستی خوش باش
چون عاقبتِ کار جهان نیستی است
انگار که نیستی چو هستی خوش باش
معلم ما به ما گفته بود که انشا باید مقدمه داشته باشد وگرنه از شما نمره کسر میشود؛ ولی من به این حرفها اعتقادی ندارم و بدون مقدمه به موضوع اصلی میپردازم. اتاق من شامل یک در، یک میز، یک تخت و برادرم میباشد. بله درست شنیدید. من و برادر کوچکترم در یک اتاق زندگی میکنیم، زیرا فقیر هستیم. معلم به من گفته بود که نباید در انشایم از فقر و بدبختی حرفی بزنم ولی برای من که امروز به خاطر تهمتزدن به دختر بابای مدرسه از مدرسه اخراج شدم دیگر چه فرقی میکند که معلم از حرفهایم خوشش بیاید یا نه؟ اتاق من دارای هیچ شکل هندسی خاصی نمیباشد و اُریب ساخته شده است. پدرم میگفت اگر زلزلهای کمقدرت بیاید، کل خانه هم که آسیب نبیند، اتاق شما حتماً فرو خواهد ریخت و تو و برادرت کشته میشوید. من تصمیم دارم که در آینده هر طور شده سازندهی این اتاق را پیدا کنم و دودمانش را به باد دهم. بالای تخت کثیف من، یک مهتابی وجود دارد که آویزان میباشد و هر لحظه ممکن است روی سر من و یا برادر کوچکترم بیفتد و پدرم نسبت به این قضیه نظری ندارد. برادرم میگوید این مهتابی روزی میافتد که ما به آرزوهایمان رسیده باشیم. راستی داشت یادم میرفت، من یک مادربزرگ پیر دارم که او نیز در گوشهی سمت راست اتاق من زندگی میکند. از دیگر وسایلی که در اتاق کوچک من میباشد یک موکت سیاه است که از زمین کوچهیمان به مراتب زبرتر میباشد و پرزهایش گلوی انسان را زخم میکند. دیروز هر چه تلاش کردم آن را بکنم نشد و ازعصبانیت دیگر طاقت نیاوردم و یک فحش زشت به بابای مدرسهمان دادم. اتاق ما در فصل زمستان بسیار سرد میگردد و من و برادرم هر زمستان بدون استثنا آنفولانزا میگیریم. اتاق من یک پتو هم دارد که همیشه بر روی مادربزرگم که در گوشهی سمت راست اتاق خوابیده است میباشد. ما هیچوقت جرأت نمیکنیم که پتو را از روی مادربزرگ بکشیم زیرا برادرم به یاد دارد که چندی پیش به مدت یک هفته فراموش کرده که غذای مادربزرگ را جلویش بگذارد و احتمال میدهد که به خاطر همان یک هفته، تمام کرده باشد. زبان از توصیف اتاق من عاجز میباشد و من هرچه بگویم باز شما متوجه نمیشوید. در پایان از این انشا نتیجه میگیریم که آدمهای بدبخت، همیشه بدبخت باقی میمانند.
تاریخ: بیستم مهرماه هفتاد و چهار
نظرات (۲۱)



اتاق خود را توصیف کنید

It gave me the biggest bitter laugh I've ever had ! Awsome ... Good job
برای مادر بزرگت طلب آمرزش می کنم.
مقدمه ی جالبی بود
خیلی خوب بود و در پایان جداً قهقهه سر دادم!
من بیشتر گریه ام گرفت برعکس.
خب اينم خيلي خوب بود!
خیلی خلاق بود.
البته الان که سر پستم نیستم می تونم اینطوری نظر بدم.
وگرنه احتمالا اگر سر کلاس انشام همچین چیزی رو به عنوان انشا تحویلم می دادی...
خیلی خندیدم خداییش ...تو با این قوه ی خلاقیتت یه چیز میشی...
:))
بسی خنده دار. مخصوصا اونجا که یک هفته غذای مادربزرگو ندادین...
من نه خندیدم، نه گریه کردم. فقط حال کردم
اتاقت دیدنیه خدا دلت رو شاد کنه دل یه جماعتو شاد کردی
لابد به ادبیات امریکای لاتین خیلی علاقه دارید... لدت بردم
fokahie badbakhti?
Fantastic
متن جالبي بود اي كاش جمله ي آخرو نمي آوردين!
جمله ی آخر بهترین جمله ی این متن بود.
جای صندلی چرخ دار، گازپیکنیکی برای ایجاد گرما، گوشه شکسته شیشه پنجره، دیواره تبله کرده خیس، بوی رطوبت (یا مربوط به مادربزرگ یا کلا) خالی
.
.
()
بی مزه! P:
خیلی قشنگ بود ولی با این جمله آخر خیلی حال نکردم ولی در کل دمت گرم مثه همیشه کولاک کردی
خیلی قشنگ!فقط به نظرم جا داره یه ذره لحن بچه گونه نوشته بیشتر تو چشم می زد خود دانی جما از بی تو سایت دانشگاه خندیدم که حسابی تابلو شدیم....
in talkhe mese zahr ...khande kodoome ama kheili khoob bood