|
|||
شراب ملک ری عصر خوشبختیِ ما |
| الف.میم |
دو تومان پدر. فقط دو تومان میدهی. دو تومان برای همهی آرزوهایت. برای من... برای آذر و پروین و حمید، برای مامان. اسکناس سرخ دو تومانی را با چشم دنبال میکنی تا دستِ دستفروش سر میدان بیست و چهار اسفند. توی راه برایش دعا میخوانی، التماسش میکنی. قسمش میدهی به همان روزیدهنده. چشمهایت را میبندی و از میان دستهی برگههایی که دستفروش به سویت گرفته یکی برمیداری. به نام شانس و اقبال. یا اگر بد آورده باشی آنروزها، جیبت خالی باشد، چوبخطت پر شده باشد پیش این و آن، توی تاریکیِ پشت چشمهایت چهرهی ابوالفضل العباس را که محرمها روی پارچهی بزرگ میزنند جلوی تکیه میآوری پیش چشم و توسل میکنی بهش. نذر میکنی. نذر میکنی اگر بلیتت برد خرج بدهی و تن یتیم لباس بپوشانی. دستت کورمال کورمال دنبال «آن» میگردد. دنبال آنی که انگار یک صدایی بهت بگوید: «همین است... همین» نه... این یکی نه... سرانگشتهایت بُر میزنند و برگهها میانشان میرقصند. این است... همین است. شاید همین باشد. خدا کند همین باشد. نمیدانی پدر. نمیدانی بختْ توی کدام است. نمیدانی رویاهایت را روی کدام یکی از اینها نوشتهاند. نمیدانی کدامش است که تو را میرساند به آن خانهای که توی فلکهی آریاشهر دیدیم. و از آنجا تا خانهی خودمان خیال بافتیم که اگر این خانه را خریدیم، اسباب و اثاثش را چهطور بچینیم و مهمانی بدهیم و فامیل را دعوت کنیم.
خیالِ کارهایی که با صدهزارتومان میتوانی بکنی توی سرت میچرخند. انگار سوار اینها میشوی و روی ابرها میرسی تا میدان باغشاه. پایت دم دکهی روزنامهفروش سست میشود. دستت میرود توی جیبت و از میان سیگار و بلیت اتوبوس و تسبیح و هزارجور خرت و پرت دیگر، دو تومانِ دیگر پول خرد جور میکند و میریزد روی پیشخوان. سکهها روی پیشخوان می چرخند. چشمهایت دوباره میبندند. دستت ... آرزوهایت.
هنوز نیامده. آن چهارشنبهای که هفتههاست از اول هفته منتظرش هستی هنوز نیامده. آن صدای توی رادیو هرگز شمارهای را که تو آرزویش را داری نخوانده. شمارهی خیلیها را خوانده. خیلیها جلوی چشم تو رفتهاند توی اطلاعاتهفتگی بلیتشان را کنار صورتشان گرفتهاند، لبخند زدهاند و مجله عکسشان را چاپ کرده. مثل آن پسره توی ساری که هیچچی نداشت و یکشبه به همهچی رسید. یا آن پدری که دنبال جهیزیه بود برای دخترش و حالا میتوانست بلیط را ببرد و با خوشبختی خودش و دخترش عوض کند. دیگر ما بچه ها هم پابهپایت نمینشینیم پای رادیو. خیره نمیشویم به فرش بلیتهای کف زمین؛ و حفظکردن شمارههایشان را بین هم تقسیم نمیکنیم. تو تنها شدهای. توی مبارزهات با ناامیدی تنها شدهای.
دیگر حتا من عتابت هم نمیکنم که دل به نماد خوشبختیِ یک شبه بستهای. با متلکهایم دیگر نمیچزانمت. امید گرفتهام و نیرو از یأس تو. میخواهم دستهایت را ببوسم. دستهای تو را و مادر را. در آن شیارهای کهنه و عمیق گم کنم خودم را تا سرشار شوم. تا برخیزم. تا بشورم. نه بر تو. بر ناامیدی. بر باری که اندوه گذاشته روی دوشهایمان. میخواهم دست فرزندان همهی پدرهایی را که چهارشنبهها دنبال بخت میگردند بگیرم. ما میخواهیم برخیزیم... میخواهیم صبح از خانه برویم بیرون و شب، با پاکتهای بزرگ خوشبختی برگردیم خانه. میخواهیم برای همه کاخ بسازیم و روی صورت چروک و سیاه مردم، گل بکاریم. میخواهیم یک خانه بخریم توی فلکهی آریاشهر، میخواهیم همه خانهشان را توی آریاشهرشان بخرند. میخواهیم چشمهایمان را باز کنیم، به خودمان توسل کنیم... میخواهیم بلیت بختمان را خودمان چاپ کنیم.
[عنوان نوشته از ترانهی هفتهی خاکستری، فرهاد]
نظرات (۳)
خیالِ کارهایی که با صدهزارتومان میتوانی بکنی توی سرت میچرخند. انگار سوار اینها میشوی و روی ابرها میرسی تا میدان باغشاه. پایت دم دکهی روزنامهفروش سست میشود. دستت میرود توی جیبت و از میان سیگار و بلیت اتوبوس و تسبیح و هزارجور خرت و پرت دیگر، دو تومانِ دیگر پول خرد جور میکند و میریزد روی پیشخوان. سکهها روی پیشخوان می چرخند. چشمهایت دوباره میبندند. دستت ... آرزوهایت.
هنوز نیامده. آن چهارشنبهای که هفتههاست از اول هفته منتظرش هستی هنوز نیامده. آن صدای توی رادیو هرگز شمارهای را که تو آرزویش را داری نخوانده. شمارهی خیلیها را خوانده. خیلیها جلوی چشم تو رفتهاند توی اطلاعاتهفتگی بلیتشان را کنار صورتشان گرفتهاند، لبخند زدهاند و مجله عکسشان را چاپ کرده. مثل آن پسره توی ساری که هیچچی نداشت و یکشبه به همهچی رسید. یا آن پدری که دنبال جهیزیه بود برای دخترش و حالا میتوانست بلیط را ببرد و با خوشبختی خودش و دخترش عوض کند. دیگر ما بچه ها هم پابهپایت نمینشینیم پای رادیو. خیره نمیشویم به فرش بلیتهای کف زمین؛ و حفظکردن شمارههایشان را بین هم تقسیم نمیکنیم. تو تنها شدهای. توی مبارزهات با ناامیدی تنها شدهای.
دیگر حتا من عتابت هم نمیکنم که دل به نماد خوشبختیِ یک شبه بستهای. با متلکهایم دیگر نمیچزانمت. امید گرفتهام و نیرو از یأس تو. میخواهم دستهایت را ببوسم. دستهای تو را و مادر را. در آن شیارهای کهنه و عمیق گم کنم خودم را تا سرشار شوم. تا برخیزم. تا بشورم. نه بر تو. بر ناامیدی. بر باری که اندوه گذاشته روی دوشهایمان. میخواهم دست فرزندان همهی پدرهایی را که چهارشنبهها دنبال بخت میگردند بگیرم. ما میخواهیم برخیزیم... میخواهیم صبح از خانه برویم بیرون و شب، با پاکتهای بزرگ خوشبختی برگردیم خانه. میخواهیم برای همه کاخ بسازیم و روی صورت چروک و سیاه مردم، گل بکاریم. میخواهیم یک خانه بخریم توی فلکهی آریاشهر، میخواهیم همه خانهشان را توی آریاشهرشان بخرند. میخواهیم چشمهایمان را باز کنیم، به خودمان توسل کنیم... میخواهیم بلیت بختمان را خودمان چاپ کنیم.
[عنوان نوشته از ترانهی هفتهی خاکستری، فرهاد]
نظرات (۳)



عصر خوشبختیِ ما

لذت خوندن اين نوشتهها مثل نوشيدن يه چاي خوشعطر و طعمِ وقتي شب خسته و كوفته از دانشگاه مياي خونه!
سر زنده باشی جوان
به قول قدیمیها اکسلنت!