<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
<channel>
<title>Parvande e-Magazine</title>
<link>http://www.parvande.net/</link>
<description>Posts published on Parvande e-Magazine</description>
<lastBuildDate>Sat, 24 Jul 2010 23:38:48 IRDT</lastBuildDate>
<language>fa</language>
<item>
<title>عصر بدگمانی</title>
<link>http://parvande.net/index.php?display-post&amp;id=605</link>
<guid></guid>
<pubDate>Sat, 24 Jul 2010 23:38:48 IRDT</pubDate>
<description>مجله پرونده: <a href="http://parvande.net/index.php?display-magazine&amp;id=44">شماره‌ی چهل و سوم</a><br />
<br />
ستون: <a href="http://parvande.net/index.php?display-colhistory&amp;id=2">کلیپس</a><br />
نویسنده: <a href="http://parvande.net/index.php?display-author&amp;id=1">امیرحسین هاشمی</a><br />
<br />
آن امتناع از قبول و «نفهمیدن عارفانه»ای که «ریلکه» از آن سخن می‌گفت و آن را «قبول تنهابودن» می‌دانست، (در حالی که) «مبارزه و تحقیر» را «طریقه‌هایی از مشارکت در امور» می‌شمرد، در آن‌ها تقریباً هرگز دیده نمی‌شود. ارتباط حتماً برقرار می‌شود. دعوت مسموع می‌افتد. پاسخ همیشه داده می‌شود، اعم از آن‌که به صورت غلیان محبت و بخشایش باشد، یا به صورت مبارزه و تحقیر.<br />
زیرا هرچند برای پاره‌ای از ممتازان، مانند «آلیوشا» یا پدر زوسیم یا ابله، راه‌هایی که به دیگری می‌پیوندد راه‌های هموار و فراخ و مستقیم عشق است، دیگران که بخت کمتری دارند در برابر خود راه‌های گلناک و پر پیچ و خم می‌یابند؛ و بعضاً نمی‌توانند جز به قهقرا و با برخورد به هزار مانع قدم بردارند، ولی همه به سوی یک هدف رهسپارند.<br />
<br />
عصر بدگمانی، نوشته‌ی ناتالی ساروت، ترجمه‌ی اسماعیل سعادت</description>
</item>
<item>
<title>ممتاز</title>
<link>http://parvande.net/index.php?display-post&amp;id=599</link>
<guid></guid>
<pubDate>Sat, 24 Jul 2010 23:38:48 IRDT</pubDate>
<description>مجله پرونده: <a href="http://parvande.net/index.php?display-magazine&amp;id=44">شماره‌ی چهل و سوم</a><br />
<br />
ستون: <a href="http://parvande.net/index.php?display-colhistory&amp;id=20">ستون جنجالی</a><br />
نویسنده: <a href="http://parvande.net/index.php?display-author&amp;id=34">کوشا خدابنده‌لو</a><br />
<br />
<center><br />
<img src="http://parvande.net/images/Momtaaz-s.jpg" /><br />
</center></description>
</item>
<item>
<title>فرانسواز نیلی</title>
<link>http://parvande.net/index.php?display-post&amp;id=604</link>
<guid></guid>
<pubDate>Sat, 24 Jul 2010 23:38:48 IRDT</pubDate>
<description>مجله پرونده: <a href="http://parvande.net/index.php?display-magazine&amp;id=44">شماره‌ی چهل و سوم</a><br />
<br />
ستون: <a href="http://parvande.net/index.php?display-colhistory&amp;id=12">رؤیاهای جاناتان</a><br />
نویسنده: <a href="http://parvande.net/index.php?display-author&amp;id=20">ميعاد.ب</a><br />
<br />
<center><br />
<img src="http://firstprint.persiangig.com/image/nielly3.jpg" /><br />
</center><br />
نقاشی‌های فرانوساز نیِلی، رنگ‌های دنیایش، آدم‌هایش روی بوم‌های بزرگ برای آن دسته از ما که چشم‌هایمان فرصتِ توقف روی رنگ‌ها و بوم‌ها دارد، مسحورکننده و جذاب است. نقاشی‌هایی که از عکس‌های سیاه و سفید می‌آیند.<br />
<center><br />
<img src="http://firstprint.persiangig.com/image/nielly4.jpg" /><br />
</center><br />
فرانسواز در مارسی به دنیا آمد و در حوالی کن رشد کرد و اکنون در پاریس زندگی می‌کند.<br />
<center><br />
<img src="http://firstprint.persiangig.com/image/nielly5.jpg" /><br />
</center><br />
در سایت فرانسواز فهرستی است از چیزهایی که او دوست می‌دارد. مثل زندگی، فضاهای وسیع، سوشی، تالاب‌های آبی، اینترنت، کتاب‌ها، پاریس، نیویورک و ونکوور!<br />
<center><br />
<img src="http://firstprint.persiangig.com/image/nielly1" /><br />
</center><br />
نمایشگاه‌های متعددی از آثار فرانسواز نیِلی برپا شده که آخرین‌اش در گالری منوآر پاریس بوده است.<br />
<center><br />
<img src="http://firstprint.persiangig.com/image/nielly2.jpg" /><br />
</center><br />
<a href="http://www.francoise-nielly.com/">Francoise Nielly</a></description>
</item>
<item>
<title>ماه و برف</title>
<link>http://parvande.net/index.php?display-post&amp;id=603</link>
<guid></guid>
<pubDate>Sat, 24 Jul 2010 23:38:48 IRDT</pubDate>
<description>مجله پرونده: <a href="http://parvande.net/index.php?display-magazine&amp;id=44">شماره‌ی چهل و سوم</a><br />
<br />
ستون: <a href="http://parvande.net/index.php?display-colhistory&amp;id=24">برف</a><br />
نویسنده: <a href="http://parvande.net/index.php?display-author&amp;id=42">آیین نوروزی</a><br />
<br />
۱<br />
برف نو<br />
برگ‌های نرگس زرد<br />
خم می شوند<br />
«باشو»<br />
۲<br />
 آسمان صاف است<br />
و ماه و برف<br />
هر دو یک‌رنگ‌اند<br />
«سوگتسو - نی»<br />
۳<br />
روی حوضچه‌ی قدیمی<br />
برف می‌بارد روی مرغابی‌ها<br />
امروز بعد از ظهر<br />
«شیکی»<br />
<br />
برف با خودش نوعی سکون و رخوت می‌آورد. بیشتر آدم‌ها توی خانه می‌مانند و کمتر حیوانی از لانه‌اش بیرون می‌آید. اگر هم کسی بیرون باشد، مجبور است آرام‌تر راه برود. راه رفتن توی یک کوچه‌ی پر از برف سخت‌تر و در نتیجه آرام‌تر است. علاوه بر این، وقتی برف می‌بارد دید ما کمتر می‌شود، همان‌طور که یک مه غلیظ دید انسان را کم می‌کند. وقتی همه چیز محو شود و هر حرکتی کندتر از قبل باشد، نوعی سکون ایجاد می‌شود.<br />
در هر سه هایکو تصویری از برف وجود دارد و در هیچ کدام انسان نقش مهمی ندارد. طبیعت کار خودش را می‌کند، بدون توجه به این‌که در زندگی تک‌تک انسان‌ها چه اتفاقی افتاده است. هر اتفاقی که بیفتد، برگ‌های نرگس از برف خم می‌شوند و این می‌تواند بهترین دلگرمی باشد، چون انسان را از محوریت ماجرا خارج می‌کند. یعنی با وجود همه‌ی مشکلاتی که مردم کل دنیا دارند، بقیه‌ی اجزاء طبیعت کار خودشان را می‌کنند. میلیاردها آدم زندگی کرده‌اند و مرده‌اند اما چرخه‌ی طبیعت هنوز همان است که قبلاً بود. احتمالاً یکی از دلایل آرامش‌بخش بودن این هایکوها همین است: هر اتفاقی هم که بیفتد، طبیعت این تصویرها را هر روز توی دنیا تکرار می‌کند.</description>
</item>
<item>
<title>Se7en</title>
<link>http://parvande.net/index.php?display-post&amp;id=601</link>
<guid></guid>
<pubDate>Sat, 24 Jul 2010 23:38:48 IRDT</pubDate>
<description>مجله پرونده: <a href="http://parvande.net/index.php?display-magazine&amp;id=44">شماره‌ی چهل و سوم</a><br />
<br />
ستون: <a href="http://parvande.net/index.php?display-colhistory&amp;id=33">۳۵</a><br />
نویسنده: <a href="http://parvande.net/index.php?display-author&amp;id=50">حمیدرضا رفعت‌نژاد</a><br />
<br />
<center><br />
<img src="http://parvande.net/images/Se7en1.jpg" /><br />
</center><br />
یکی از مسائل محوری که فیلم درباره‌اش صحبت می‌کند، به شکل کلی، مسئله‌ی ایمان است.این که در درجه‌ی اول ایمان چیست، و در درجه‌ی دوم، تا چه حدی باید باشد.<br />
<br />
جان(کوین اسپیسی) معتقد است که انسان خاص و برگزیده‌ای نیست، این در حالی است که با این وجود خود را مسئول در برابر اصلاح جامعه و عامل اجرای قوانین الهی می‌داند. و به مسیری که در آن پای گذاشته، به قدری اطمینان دارد که خودش را هم به کشتن می‌دهد، چرا که معتقد است او هم گناهکار است. جان، دنیا را کاملا منحط می‌داند، این را از اقداماتش، و از روی دفترچه‌ی خاطراتش و مطالبی که در آن نوشته می‌توان فهمید. معتقد است که یک زندگی عادی ندارد، مسئول است، و خود را جلوه‌ای از خدا در زمین می‌داند. بی آن که حتی نشانه‌ای از سمت خدا برای او آمده باشد. او از حدود ایمان، البته آن‌طور که در عرف مطرح است، فراتر گذاشته، و یک‌تنه سعی در اصلاح دنیا می‌کند. کاری شبیه به آنچه "تراویس بیکل" در "راننده تاکسی" انجام می‌دهد. با این تفاوت که او ادعایی درباره‌ی شیوه‌ی مذهبی اعمالش ندارد. اما در ناخودآگاهش، شخصیتی ضد اجتماع است و خودش را مصلح می‌داند. شاید این احساس برای همه‌ی مردم قابل درک و احساس باشد. و خیلی بیشتر و فراتر از انسان‌هایی مانند جان یا تراویس، وجود دارند که به این امر معتقدند و درباره‌ی خود چنین احساسی دارند.<br />
<br />
در این میان، کسی که بیش از همه جان را درک می‌کند، سامرست(مورگان فریمن) است، او هم مانند جان، معتقد است، نسل بشر به پایانش نزدیک است، و روزنه‌های امید به رستگاری را لحظه به لحظه، کوچک‌تر و کوچک‌تر می‌بیند. در تمام طول فیلم، سامرست پا به پای جان حرکت می‌کند، ذهنش را می‌خواند، و از همه مهم‌تر، او را درک می‌کند و حتی می‌توان گفت که به او حق می‌دهد. او هیچ‌وقت مانند میلز(برد پیت) که از او سوال پرسید: چرا آدمای بی‌گناه رو کشتی؟، این سوال را نمی‌پرسد. چون عینا مانند جان معتقد است که همه‌ی آن افراد گناهکارند. حتی هنگامی که قرار است میلز خشم‌اش را نشان دهد، او شروع می‌کند به موعظه کردن او، و سعی می‌کند او را منصرف کند، همین‌طور وقتی که در اولین برخورد ناخودآگاه با جان، در سکانسی که میلز با او که آمده تا عکس بگیرد دعوا می‌کند، به او تذکر می‌دهد که خشم‌اش را ترک کند. و یا وقتی که از او می‌پرسد در دوران نجام وظیفه‌اش، تا به حال به کسی تیراندازی کرده یا نه و او پاسخ می‌دهد که یک‌بار این کار را انجام داده، سامرست غمگین می‌شود، چون معتقد است، همکارش میلز هم، مرتکب یکی از هفت گناه کبیره است.<br />
<center><br />
<img src="http://parvande.net/images/Se7en2.JPG" /><br />
</center><br />
در تمام طول فیلم، سعی می‌کند تا میلز را با چیزهایی که تا قبل از آن برایش مهم نبوده آشنا کند، کاری می‌کند که او کتاب‌هایی مثل حکایات کانتربری، کمدی الهی، لغت‌نامه‌ی کاتولیک‌ها و ... بخواند، و میلز را با چیزی به نام ادبیات مذهبی، که پیش‌تر خود سامرست با آن آشنا بوده، آشنا کند. و در طول فیلم می‌توان شاهد تاثیرپذیری میلز و تغییر شخصیت او بود. البته نه به‌ شکل کامل، چون قوه‌ی خشم‌اش در پایان فیلم، او را نابود کرد.<br />
جان شخصیت عجیبی دارد، در قسمت بازجویی، هنگامی که درباره‌ی اطلاعاتی گفته می‌شود، مبنی بر این که در خانواده‌‌ای ثروتمند رشد کرده، و تحصیل‌کرده است، اما مشکلات روحی عمیق دارد و دیوانه است، و این‌ جا است که سامرست مخالفت می‌کند. چون او اصلا دیوانه نیست، کاملا به کاری که می‌کند آگاهی و اشراف دارد، به علاوه، فوق‌العاده باهوش است، و البته منصف، جایی که احساس نمی‌کرد دستش را بخوانند، و در واقع شکست خورد، میلز و سامرست را تحسین کرد.<br />
نمی‌توان جان را انسانی با هوش منفی دانست، این که او را نماد "خرد تاریک" بدانیم شاید درست نباشد، پشت تفکراتش، به شدت روشن است، آرمان‌گراست، به دنبال چیزی می‌گردد که اگر بخواهیم آن را ارزش‌گذاری کنیم، مقدس است. تمامی جملاتش درباره‌ی زندگی بشر، و جهان‌بینی‌اش صادق است. اگر قربانیانش را به فجیع‌ترین شکل ممکن می‌کشد، به این دلیل است که عمق گناهانشان را درک کرده، و سعی می‌کند صحنه‌ی جنایتش، بازتاب بیرونی کاری باشد که آن‌ها در طول زندگیشان انجام می‌دادند. چون عقیده‌ دارد اگر بخواهی حرفی را به مردم بگویی، کافی نیست که آرام روی شانه‌شان بزنی، بلکه باید با پتک توی سرشان بکوبی!<br />
<center><br />
<img src="http://parvande.net/images/Se7en3.JPG" /><br />
</center><br />
او خودش را عامل می‌داند، اما ارزشی برای شخص خودش قائل نیست، می‌گوید که از نظر شخصیتی "هیچ" است و اصلا اهمیتی ندارد، تنها چیزی که باعث می‌شود احساس با ارزش بودن کند، کاری است که بر شانه‌ی خود، به عنوان حامل آن دارد. یعنی صرف این که چنین کار مقدسی را انجام دهد، برایش اعتبار می‌آورد، به همین دلیل است که از مردن باکی ندارد و حتی مشتاق است که زودتر این اتفاق بیفتد، چون آن را بخشی از انجام ماموریتش می‌داند. <br />
<br />
از طرفی دیگر، این اتفاقات را می‌توان هشداری برای نسل‌های بعدی دانست، سامرست فرزندش را سقط می‌کند چون معتقد است، دنیا جای مناسبی برای او نیست، و به تریسی(گوئنت پالثرو) هم همین توصیه را می‌کند، دنیا را خطرناک‌تر از آن چیزی که ممکن است به نظر برسد می‌داند، تربیت این کودک، و یا کلی‌تر از آن، به وجود آمدن این نسل، اصلا چیز مناسبی نیست.<br />
همان‌طور که سامرست در پلان پایانی فیلم، جمله‌ای از همینگوی می‌گوید، که: دنیا جای قشنگیه و به جنگیدنش می‌ارزه، اما بعد خود سامرست می‌گوید که صرفا با قسمت دوم حرف او موافق است، دنیا اصلا جای جالبی نیست، اما چاره‌ای هم نیست، باید مقاومت کرد.<br />
از همان ابتدای فیلم، تیتراژ آن جلب توجه می‌کند، دوربین خنجی تصاویر اکستریم کلوزآپ از کارها و اقدامات جان می‌گیرد و موسیقی خشن هاوارد شور روی آن، حسی خراشنده مانند نوشته‌های فیلم را منتقل می‌کند. <br />
<center><br />
<img src="http://parvande.net/images/Se7en4.JPG" /><br />
</center><br />
حرکات دوربین کاملا حساب شده و به جا هستند، از جمله تصویر چهره‌ی جان، هنگامی که در صندلی عقب ماشین، در حال موعظه و همچنین اعتراف است، که نشان دادن او از پشت توری مشبک ماشین، بی‌اختیار بیننده را به یاد اتاق اعتراف کلیسا می‌اندازد، و یا تصویر دیگری از جان، هنگامی که برای میلز توضیح می‌دهد که چه کار کرده، و دوربین او را از زاویه‌ی پایین نشان می‌دهد، در حالی که آفتاب در آسمان دقیقاً پشت سرش قرار دارد، به وضعیت نشستن او حالتی روحانی می‌دهد و او را شبیه قدیس‌ها می‌کند.<br />
هیچ نامی از کوین اسپیسی در تیتراژ ابتدایی فیلم نیست، به این دلیل که بیننده نتواند حتی چهره‌ی قاتل را هم تصور کند.<br />
در عوض، پلان ورود رسمی او به فیلم، تکان‌دهنده است، با سر و پایی خونین، در حالی که نام بازرس را فریاد می‌زند! <br />
<br />
البته قبل‌تر از این می‌توان او را در فیلم دید، در سکانسی که خبرنگار(جان) از میلز عکس می‌گیرد، در یک تک‌پلان، که میلز دوربین جان را هل می‌دهد، می‌توان برای یک ثانیه، چهره‌ی اسپیسی را دید، اما این به شرطی است که بتوان فیلم را نگه داشت، و گرنه نمی‌توان متوجه آن شد.<br />
نکته‌ی مثبت دیگری که درباره‌ی فیلم می‌توان به آن اشاره کرد، بازی‌های درخشان آن است، فریمن، آرامش و تجربه را به خوبی‌ در چهره‌اش به نمایش می‌گذارد، همچنین بازی‌اش در سکانسی که نظم ذهنی‌اش به هم می‌خورد و مترونوم‌اش را می‌شکند و بعد با چاقو روی دیوار هدف‌گیری می‌کند. همچنین برد پیت، در سکانسی که دچار شدیدترین درگیری روحی‌اش در طول فیلم می‌شود، بین تصمیم به کشتن جان، و نکشتنش، گریه‌های پیاپی و مصمم شدن‌های پی در پی‌اش که در آخر با نمایش یک تک‌فریم از چهره‌ی تریسی، او تصمیمش را عملی می‌کند.<br />
اسپیسی، از ابتدای حضورش، آرامشی مثال‌زدنی دارد، سکینه‌ای که ناشی از ایمان به کاری‌ است که تا به حال انجام داده، و حالات چهره‌اش در سکانسی که میلز را موعظه می‌کند، کاملا باورپذیر و معقول به نمایش گذاشته شده‌است، حالتی خداگونه در جملاتش پیدا می‌شود، چون به او می‌گوید، اگه من این‌جا هستم، به خاطر اینه که خودم اومدم، و اگه تو الان زنده هستی، به خاطر اینه که من نکشتمت!<br />
میزانسن‌ها، خصوصا در صحنه‌های قتل، و همچنین خانه‌ی جان، دقیق است، در اتاق جان، بالای تختش، صلیبی نصب شده که نور قرمز دارد، در عین حال که صلیب است، اما فعال است نه منفعل، رنگ قرمزش کاملا حالتی تهدید کننده دارد، همچنین کتابخانه‌ی او و دفترچه‌های یادداشتش که همگی واقعی هستند، و واقعا نوشته ‌شده‌اند. <br />
<br />
شخصیت‌هایی مانند جان، در آثار بعدی فینچر، بعضا در ابعادی دیگر تکرار می‌شوند، این قهرمانان، همیشه جزء دوست‌داشتنی‌ها و تاثیر‌گذاران سینما هستند، شخصیت‌هایی مانند تایلر داردن در Fight Club و یا در فیلم زودیاک. به شکلی که وقتی اسپیسی به او پیشنهاد می‌دهد که برای سکانس حضورش در فیلم، می‌خواهد موهایش را از ته بتراشد، فینچر به او می‌گوید، اگر این کار را بکند، خود او هم به تبعیتش حتما موهای سرش را از ته می‌تراشد. و این کار را می‌کند.<br />
<br />
فینچر با این فیلم، توانست بیش از پیش در مقام یک کارگردان سینما، و نه یک ویدئوکلیپ‌ساز یا دستیار کارگردان و مسئول جلوه‌های ویژه، خودش را مطرح کند، و به قول جان، داستانی را روایت کرد که مردم با شنیدنش، به سختی درکش می‌کنند اما نمی‌توانند منکرش شوند.<br />
<br />
<a href="http://www.imdb.com/title/tt0114369">imdb</a></description>
</item>
<item>
<title>سانشو</title>
<link>http://parvande.net/index.php?display-post&amp;id=598</link>
<guid></guid>
<pubDate>Sat, 24 Jul 2010 23:38:48 IRDT</pubDate>
<description>مجله پرونده: <a href="http://parvande.net/index.php?display-magazine&amp;id=44">شماره‌ی چهل و سوم</a><br />
<br />
ستون: <a href="http://parvande.net/index.php?display-colhistory&amp;id=22">مغز فسفر</a><br />
نویسنده: <a href="http://parvande.net/index.php?display-author&amp;id=39">آریا باقر</a><br />
<br />
داخلی/ ایستگاه/ روز<br />
<br />
ناگهان کارگری با عجله از پله‌ها پایین می‌آید.<br />
کارگر: بچه‌ها! حواسا جمع، بازرس داره میاد.<br />
عروه تازه متوجه حضور رزمریم و گل‌مکانی و مرد ژاپنی می‌شود.<br />
عروه: سلام بچه‌ها!‌ برگشتین بالاخره؟<br />
مرد بازرس بالای پله‌ها ظاهر می‌شود. رزمریم او را می‌شناسد و از ترس به خود می‌لرزد. او شوهر رزمریم است.<br />
رزمریم (زیر لب): غیرممکنه...<br />
مرد ژاپنی: فقط غیرممکن، غیرممکنه.<br />
<br />
<center>ایستگاه (قسمت هفتم از سری دوم)/ سانشو</center><br />
<br />
شوهر رزمریم با انگشت اشاره رزمریم و مرد ژاپنی را نشان می‌دهد و ناگهان...<br />
مرد ژاپنی: اوه اوه... وقت رفتنه.<br />
تمام کارگران از زیر لباس‌هایشان اسلحه‌هایی را بیرون می‌کشند.<br />
گل‌مکانی از ترس فریاد می‌زند. مرد ژاپنی در یک حرکت سریع، از زیر پالتویش یک شمشیر سامورایی بیرون می‌کشد و به نئون بالای سرش می‌زند. با این کارش ایستگاه روبه‌رویی در خاموشی فرو می‌رود. کارگران که جا خورده‌اند، با کمی تأخیر، بی‌هدف شروع به تیراندازی می‌کنند. عروه و بنزما و کوبایاشی شوکه شده‌اند. شوهر رزمریم از پله‌ها پایین می‌آید.<br />
شوهر: کافیه ابلها!... برین اون‌ور و پیداشون کنین. حواستون باشه به سرورمون آسیبی نرسه... و یادتون باشه که من خنجر رو می‌خوام (ناگهان چشمش به عروه و دیگر شخصیت‌های اصلی می‌افتد). اینا کین؟<br />
کارگر یک: از ما نیستن رئیس... ولی شاید به درد بخورن... فکر کنم این ژاپنیه یه ربطی به خنجر داشته باشه. شاید بتونیم گروگان بگیریمش.<br />
شوهر: خیلی خب... یکیتون با من اینجا بمونه، بقیه برین دنبالشون. سریع.<br />
<br />
داخلی/ ایستگاه روبه‌رویی بالای پله‌ها/ روز<br />
<br />
رزمریم و مرد ژاپنی پشت یکی از باجه‌های بلیط‌فروشی مخفی شده‌اند. رزمریم در حالی از ترس به خود می‌لرزد که بچه‌اش را در آغوش می‌فشارد.<br />
مرد ژاپنی: نگران نباش. من دخلشونو میارم.<br />
رزمریم: ولی یکی از اونا پدر بچه‌ی منه.<br />
مرد ژاپنی: نگران نباش! به موقعش دخل اونم میارم.<br />
مرد ژاپنی چشمکی می‌زند، انگشتش را به نشانه‌ی سکوت جلوی لبانش می‌گیرد و از پشت باجه بیرون می‌آید. شمشیرش را می‌کشد و خود را به پشت ستونی می‌رساند و مننظر می‌ماند. صدای پای کارگران که از پله‌ها بالا می‌آیند، به گوش می‌رسد. مرد ژاپنی لبخند می‌زند. صدای گریه‌ی نوزاد رزمریم هم بلند می‌شود.<br />
<br />
داخلی/ایستگاه/روز<br />
<br />
بنزما، عروه، کوبایاشی و گل‌مکانی، ردیف، جلوی دیوار ایستاده‌اند و «کارگر یک» با یک یوزی جلویشان رژه می‌رود. شوهر مشغول گشتن کیسه‌ی غذای گل‌مکانی است.<br />
کوبایاشی: باید یه کاری بکنیم.<br />
عروه: ولش کن بابا... خودش درست می‌شه. به من اعتماد کنین، می‌دونم دارم از چی حرف می‌زنم. ما نجات پیدا می‌کنیم.<br />
بنزما: آره... همه، به جز من، که عزرائیل رو شونه‌ی چپمه.<br />
عروه: فعلاً که داره دور و بره اینا می‌پلکه، نه تو.<br />
گل‌مکانی که هنوز بر خود مسلط نشده، از حرف‌های آن‌ها سر در نمی‌آورد. صدای چند گلوله در فضا می‌پیچد و آن‌ها از جا می‌پرند.<br />
شوهر (کیسه‌ی غذا را در دستش تکان می‌دهد): اینا دیگه چه کوفتین؟ خنجر کو؟<br />
از تاریکی ایستگاه روبه‌رو، صدایی توجه آن‌ها را جلب می‌کند. یکی از کارگران در حالی که شکمش با شمشیر دریده شده، از سیاهی بیرون می‌آید و از روی سکو به پایین، کنار ریل‌ها، می‌افتد. دستش را بلند می‌کند ولی قبل از اینکه کاری کند، می‌میرد.<br />
شوهر: لعنت!<br />
مرد ژاپنی شمشیر در دست، از دل تاریکی بیرون می‌آید و لبه‌ی سکو می‌ایستد. سر تا پایش به خون کسانی که کشته آغشته است. کوبایاشی بلافاصله او را می‌شناسد. روی صورت کوبایاشی آرام زوم می‌کنیم و بعد از چند ثانیه تصویر بر چهره‌اش ثابت می‌شود.<br />
<br />
قطع به:<br />
خارجی/ خیابان‌های کرج/ روز<br />
<br />
کوبایاشی در خیابان در حال قدم‌زدن است. او یک پاکت شیر خریده و خوشحال به نظر می‌رسد. سه نفر که بارانی و عینک دودی پوشیده‌اند او را تعقیب می‌کنند. او به چهارراهی می‌رسد و می‌خواهد به طرف دیگر خیابان برود. خیابان در یک لحظه خالی از اتومبیل می‌شود. سکوتی سنگین حاکم می‌شود و صدای تنها اتومبیلی که در فاصله‌ای بسیار دور است، این سکوت را تشدید می‌کند. کوبایاشی پشت سرش را نگاه می‌کند: بارانی‌پوش‌ها به او نزدیک می‌شوند. تصویر آنها ثابت می‌شود و آرام روی چهره‌ی یکی از آن‌ها زوم می‌کنیم، مشخص است که او همین مرد ژاپنی است که عینک آفتابی به صورت زده است.<br />
<center><br />
... ادامه دارد...<br />
</center></description>
</item>
<item>
<title>یک نکته‌ی نچسب</title>
<link>http://parvande.net/index.php?display-post&amp;id=600</link>
<guid></guid>
<pubDate>Sat, 24 Jul 2010 23:38:48 IRDT</pubDate>
<description>مجله پرونده: <a href="http://parvande.net/index.php?display-magazine&amp;id=44">شماره‌ی چهل و سوم</a><br />
<br />
ستون: <a href="http://parvande.net/index.php?display-colhistory&amp;id=38">ضد</a><br />
نویسنده: <a href="http://parvande.net/index.php?display-author&amp;id=1">امیرحسین هاشمی</a><br />
<br />
مثل افسانه‌هایی که برای بعضی از اشعار کلاسیک فارسی می‌گویند، در مورد ترانه‌های زدبازی نکته‌ای وجود دارد که به همان اندازه ممکن است نچسب (ولی جالب) باشد.<br />
<br />
در ترانه‌های مورد بحث این ستون (تابستون کوتاهه به بعد)، اعضای زدبازی چندبار از زبان شخص دیگری حرف زده‌اند. بعضی از آن‌ها در حد یک جمله بوده (بیا بریم یه‌راه دیگه)، ولی بعضی دیگر بیش از یک جمله و در نتیجه نیازمند قافیه. نکته‌ی جالبی که موارد قافیه‌دار مشترک است، ساده‌بودن قافیه‌های آن‌ها نسبت به قافیه‌های معمولِ زدبازی است:<br />
<br />
هی مایکل، اوه مای گاد!<br />
چرا نداری تو آی‌پاد؟<br />
[اوه مای گاد، تو آی‌پاد]<br />
<br />
ساعت پنج زنگ نزن که جیمم<br />
هر شب سالاد من رژیمم<br />
هم‌رنگ چشمامه جینم<br />
حالا بیا سیکس‌پکتو ببینم<br />
[که جیمم، رژیمم، مه جینم، ببینم]<br />
<br />
می‌گه کوچولو به بابایی<br />
بخون برام لالایی<br />
نگران نمی‌شم، می‌دونم فردا با مایی<br />
[بابایی، لالایی، با مایی]<br />
<br />
در هر سه مورد، قافیه‌ها سه‌هجایی هستند. به مقدار نچسب‌بودن این حرف کاری ندارم، ولی اگر آن را قبول کنیم و برخاسته از ناخودآگاه در نظر بگیریم، کاربردش خیلی موجه خواهد بود: هیچ‌کس غیر از زدبازی نمی‌تواند قافیه‌های طولانی بیاورد، حتی شخصیتی در آهنگ‌های خودشان.</description>
</item>
<item>
<title>آلبوم‌شناسی (در محضر استاد) </title>
<link>http://parvande.net/index.php?display-post&amp;id=597</link>
<guid></guid>
<pubDate>Sat, 24 Jul 2010 23:38:48 IRDT</pubDate>
<description>مجله پرونده: <a href="http://parvande.net/index.php?display-magazine&amp;id=44">شماره‌ی چهل و سوم</a><br />
<br />
ستون: <a href="http://parvande.net/index.php?display-colhistory&amp;id=18">سه‌ی شب</a><br />
نویسنده: <a href="http://parvande.net/index.php?display-author&amp;id=32">حامد اوصانلوی</a><br />
<br />
<em>برای حمایت از متال ایرانی در فراسوی مرز‌های ایران این کار را انجام دهید تا گروه تارانتیست با گروه مطرح و بزرگ «kiss» به تور برود: به <a href="http://eventful.com/performers/tarantist-from-iran-/P0-001-000102378-8/demand?confirmed_url=/competitions/kiss2010/confirmed">این آدرس</a> بروید و در قسمت کد پستی عدد 85086 را وارد کنید.</em><br />
<br />
چه عواملی یک اثر موسیقی را موفق می‌کند و دیگری را نه؟ این نوشته کوششی خواهد بود در بررسی این مقوله، که آن را با بررسی آثار به‌بارنشسته‌ و به‌بارننشسته ادامه می‌دهیم.<br />
<br />
در آغاز پر بیراه نخواهد بود اگر مخاطب ملاک تعیین موفقیت یا عدم موفقیت یک اثر در نظر گرفته شود. برای نمونه دوست خوبم «جواد یساری» موفق بوده است زیرا مخاطب هدف او عده‌ای با مشخصه‌ی خاصی‌ست که در جذب آنان موفق است و حتی شما اثرات پوشش او را در مخاطبان می‌بینید. اما برای نمونه گروهی دیگر به نام «باراد» که یک گروه راک داخلی با تلفیقی از المان‌های موسیقی ایرانی بود موفق نبود، زیرا راک‌باز‌ها را نیز راضی نکرد. در این جا توجیه سختی کار این گروه در مقابل سادگی بی‌پایان کار‌های یساری بی‌معنی خواهد بود زیرا جواد موفق بود و آن‌ها نه و این موفقیت در مقیاس فروش نیست، بلکه مخاطبان هدف منظور است.<br />
<br />
با این مقدمه به بررسی ادامه می‌دهیم با یک رجوع سرانگشتی درمی‌یابیم مقوله‌ای به نام آلبوم با تک‌آهنگ موفق تفاوت‌های زیادی دارد. چه بسیار آهنگ‌سازان که در همین کشور خودمان با چندین آهنگ گل کردند اما در مقاس فروش آلبومی با شکست مواجه شدند. علت چیست؟ یک آلبوم در درجه‌ی اول مخاطب هدفی دارد و در بالا توضیح داده شد که تلاش مذبوحانه در جذب تمام سلائقِ حتی متناقض، منجر به بروز فاجعه می‌شود. برای نمونه می‌توان به دو گروه بزرگ «متالیکا» و «مگادث» اشاره کرد. در مصاحبه‌های «دیو ماستین» آهنگ‌ساز گروه مگادث، می‌بینید که می‌گوید در هر آلبوم چند آهنگ برای طرفداران متد‌های دهه‌ی هشتادی گروه وجود دارد و یک تا دو آهنگ رادیو و mtv پسند و در نهایت چند آهنگ با متد نوی آهنگ‌سازی گروه. این را اضافه کنید که مگادث به عنوان دست‌کم دومین گروه موفق متال ظاهر شده است، اما فروش میلیونی متالیکا را تکرار نمی‌کند. این گروه مجموعه‌ای را به دنبال خود می‌کشد، اما آن‌ها هرگز حس تیم حامی گروه را در مقیاس انبوه پیدا نمی‌کنند زیرا از یک آلبوم، فقط با چند آهنگ ارتباط برقرار می‌کنند و لذا در موفقیت و عدم موفقیت گروه شریک نمی‌شوند. در طرف دیگر متالیکا حتی اگر نیو‌متال نه چندان مخاطب‌پسندی چون آلبوم «saint anger» بدهد باز در صدر بیلبورد جا می‌گیرد. و این با وجود از دست دادن حتی طرفداران قدیمی گروه است. چگونه؟ پاسخ در این‌جاست: گروه یک مجموعه مخاطب جدید را جذب خود می‌کند. در مورد سایر آثار موفق نیز این موضوع مصداق دارد. یک‌دست بودن آلبوم شرطی اساسی محسوب می‌شود. برای نمونه هنگامی که دوست ما «اسماعیل اسفندیاری» در آلبومی که می‌خواند: «دیگه نگیر بهونه... درد من آب و نونه» عکسی از خود را با موهای پریشان در مایه‌های بلک‌متالر‌ها قرار می‌دهد، مخاطب را به کلی سردرگم می‌کند. کسی که آلبوم را به خاطر آن عکس و ژست راک بودن آن می‌خرد، به زودی سرخورده از خرید خود پشیمان می‌شود؛ حال آن‌که شاید اگر او بیت بالا را در روی جلد می‌انداخت مخاطب خاص خود را صرف‌نظر از سلیقه‌ی نگارنده پیدا می‌کرد. به این‌ها یکنواختی سبک آهنگ‌سازی را اضافه کنید. این هنر نیست که شما ذیل یک مجموعه‌ی مثلاً اپرا، اثری از «داوود مقامی» قرار دهید. هنرمندی که با خود روراست نیست موفقیت نخواهد داشت. نمونه‌ی داخلی «سیروان خسروی» در آلبوم آغازین خود که کاری شش‌وهشت مناسب مجالس عروسی را درآلبومی با مایه‌های راک قرار می‌دهد؛ و برای نمونه‌های خارجی هم به عنوان بت ناکامی‌ در عین توانایی‌های غیر قابل انکار «مگادث» با آهنگ نچسب به کلیت اثر، در آلبوم «world needs a hero» و آهنگ «promises».<br />
<br />
این یکنواختی از طرفی برهان این نخواهد بود که ما تنوع را نادیده بگیریم. باز هم در سطحی متفاوت گروه‌ها یا آهنگ‌سازانی موفق‌تر بوده‌اند که در یک آلبوم ذائقه‌های مختلفی از یک سبک مخاطب را راضی کرده‌اند. برای نمونه‌ای که احتمالاً برای مخاطب غیرحرفه‌ای هم قابل شناسایی باشد گروه «نیروانا» در اثر موفق خود «nevermind» از آهنگی شدیداً غمگین چون «something in the way» به آهنگ شادی چون «lithium» و خشم «endless nameless» می‌رسد. در نتیجه شما در حین شنیدن اثر احساس ملالت نمی‌کنید. برای نمونه‌های داخلی «شادمهر عقیلی» با بهره‌گیری از این اصل ساده در یک آلبوم «خیالی نیست» را در کنار آهنگ «فال قهوه» قرار می‌دهد تا کار از یک ترنس که در آن دوره برای مخاطب جدید و جذاب بود، به فضای صمیمی و آشنای یک اثر گیتار معمولی برسد تا هم ارزش آهنگ کلیدی خود را حفظ کند و هم مخاطب قدیمی‌پسند را دل‌‌سرد نکند، توجه کنید این با نمونه‌ی بالا از گروه مگادث فرق دارد. کلیت اثر شادمهر روحی ثابت دارد اما در بالا این‌گونه نیست. برای طولانی نشدن متن یک نکته می‌گویم و شما را به خالقتان می‌سپارم: در آثار موفق یک یا دو اثر به اصطلاح ساده «بترکان» داریم که با توجه به ژانر اثر فرق دارد. مثلاً کار راک معمولا اثری «انرژیک» کار پاپ «عاشقانه» و همین ترتیب برای رپ مثلا «دیس کردن» و... حال هر چه تعداد این آثار بیشتر باشد، بیشتر خوش‌به‌حال آلبوم می‌شود. مثلاً همان «خیالی نیست» شادمهر یا نمونه‌ي خارجی «sweat childo mine» در آلبوم اول «گانزن روزز» این‌ها سمبل فضای آلبوم و نقاط عطف آلبومند. مانند موضوعی که در یک جمع با سلایق گوناگون بیشترین اتحاد علایق حول آن شکل می گیرد. مثلاً در میان نوجوانان بحث شیرین «دوست‌دختر و دوست‌پسر» و البته بی‌نیاز از توضیح است که باز این برمی‌گردد به شناسایی مخاطب هدف اثر. حال نکته در چینش این چند برگ آس در میان دست آهنگ‌های آلبوم است. آلبوم نباید از میانه افت کند. باید آغاز طوفانی و گیرایی داشته باشد، و باید پایان خاطره‌انگیزی داشته باشد. به یاد داشته باشید در یک فیلم برای نمونه یک پایان بد کل اثر را زیر سؤال می‌يرد، هر چند که خوش‌ساخت باشد. آلبوم «مترسک» نمونه‌ی خوب شکست هنرمند به این دلیل است. شما با وجود آهنگ‌های مناسب آلبوم، از نیمه به بعد به تکرار آهنگ‌های نیمه‌ی اول در ورژن راک می‌رسید و توجهتان به آلبوم کم ‌می‌شود، زیرا آهنگ‌ها قابل پیش‌بینی می‌شوند. و پایان خسته‌کننده‌ی آلبوم یک آهنگ بی‌کلام است، پدیده‌ای که هنوز در ایران جا نیفتاده و در نتیجه اثر شکست می‌خورد. نمونه‌ی موفق آلبوم بل متالیکاست که اثر نسبتاً ضعیف‌تر خود را در میانه به خورد مخاطب می‌دهد: «don't tread on me» در پایان با طوفان محبوب «struggle within» آلبوم را در مخیله‌ی مخاطب حک می‌کند. به طوری دور پایانی آلبوم یک مجموعه از چند آهنگ خاطره‌انگیز می‌شود.<br />
<br />
<a href="http://sites.google.com/site/amirosein/files/Mina%27sBlog%28anothervirsion%29.mp4">آهنگی دیگر</a> از خودم. نظر دهید لطفاً.</description>
</item>
</channel>
</rss>