<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
<channel>
<title>Parvande e-Magazine</title>
<link>http://www.parvande.net/</link>
<description>Posts published on Parvande e-Magazine</description>
<lastBuildDate>Sat, 06 Mar 2010 22:54:08 IRST</lastBuildDate>
<language>fa</language>
<item>
<title>از چشم فوئنتس</title>
<link>http://parvande.net/index.php?display-post&amp;id=494</link>
<guid></guid>
<pubDate>Sat, 06 Mar 2010 22:54:08 IRST</pubDate>
<description>مجله پرونده: <a href="http://parvande.net/index.php?display-magazine&amp;id=34">شماره‌ی سی و سوم</a><br />
<br />
ستون: <a href="http://parvande.net/index.php?display-colhistory&amp;id=2">کلیپس</a><br />
نویسنده: <a href="http://parvande.net/index.php?display-author&amp;id=1">امیرحسین هاشمی</a><br />
<br />
چون مثل همیشه هیچ متنی برای این قسمت در ذهنم نداشتم، تصمیم گرفتم یکی از کتاب‌هایی را که تا حالا نخوانده‌ام به صورت اتفاقی باز کنم و چند خطی از آن را بنویسم. این شماره شانس به کتاب «از چشم فوئنتس» رو کرد. صفحه‌ی دویست و شصت و دو.<br />
<br />
«افلاطون که چندان اعتباری برای دنیای کلمات قائل نیست، در دام کسانی چون مارسل پروست (یا گابریل گارسیا مارکز) نمی‌افتد. او از زبان سقراط خدعه‌ی هرمس را، که شبیه پیام‌آوران کافکاست، آشکار می‌کند: هرمس اگرچه با قدرت گفتار شناخته می‌شود، و پیام‌آور کلمات و ترجمان سرشناس خدایان است، حتی نمی‌تواند نام‌های راستین خدایان را به ما بدهد، زیرا روشن است که خدایان در میان خودشان با یکدیگر به شیوه‌ای خطاب می‌کنند جدا از شیوه‌ی ما. آنان نام‌های راستین خود را به کار می‌برند، و ما نمی‌بریم.»</description>
</item>
<item>
<title>چگونه با ان‌ها کنار بیاییم-١</title>
<link>http://parvande.net/index.php?display-post&amp;id=492</link>
<guid></guid>
<pubDate>Sat, 06 Mar 2010 22:54:08 IRST</pubDate>
<description>مجله پرونده: <a href="http://parvande.net/index.php?display-magazine&amp;id=34">شماره‌ی سی و سوم</a><br />
<br />
ستون: <a href="http://parvande.net/index.php?display-colhistory&amp;id=32">دیوانگی در پیاده‌رو</a><br />
نویسنده: <a href="http://parvande.net/index.php?display-author&amp;id=49">محمد میرزایی</a><br />
<br />
منظورم از ان‌ها آدم‌هایی هستند که حقوق دیگران را رعایت نمی‌کنند. حقوق ساده‌ای مثل جای پارک ماشین یا نوبت بانک یا صف فروشگاه یا غیره. آدم‌هایی که توی پیاده‌رو متلک می‌اندازند یا توی خیابان جلوی ماشین شما می‌پیچند و حق تقدم را رعایت نمی‌کنند. هر انسانی در طول روز بارها موقعیت‌های این‌چنینی را تجربه می‌کند و مسلماً خواهد کرد. اتفاق‌هایی که به خودی خود کوچک‌تر از آنی هستند که بشود مطرح‌شان کرد یا فکری برای رفع‌شان.<br />
<br />
ولی بعضی‌ وقت‌ها که عصبانی باشیم تحمل ان‌ها برایمان سخت می‌شود. ممکن است در مواجهه با آن‌ها کنترل خودمان را از دست بدهیم و یک دعوای حسابی راه بیفتد. و البته از آن‌جایی که ان‌ها خیلی بیش‌تر از آدم‌های ساده تجربه‌ی دعوا کردن دارند، بیش‌تر وقت‌ها در دعواها پیروز می‌شوند؛ مخصوصا‍ً اگر همراه دوستان‌شان باشند.<br />
<br />
قضیه فقط این نیست. هر آدمی، هر چه‌قدر هم که خونسرد و خوددار و غیره باشد حدی دارد. اگر رودررو شدن با ان‌ها چندین بار در روز تکرار شود ملال‌آور می‌شود. مخصوصاً زمان‌هایی مثل شب عید که همه صبح تا شب توی خیابان‌ها چرخ می‌زنند و برخوردها بیش‌تر می‌شود.<br />
<br />
در مواجهه با ان‌ها دو کار می‌شود کرد. یا باید سر هر مسئله‌ی ریزی مشغول دعوا کردن شد، یا این‌که از حق خود گذشت. اگر کسی به خاطر جای پارک و بد رانندگی کردنِ راننده‌ی کناری و سیگار کشیدن راننده تاکسی و صف سینما و ماجراهای مشابه جر و بحث کند، آخر شب با اعصاب خراب به خانه خواهد رفت. اگر هم بی‌خیال تمامِ حق‌های کوچکش شود باز هم در آخر شب حس خیلی خوبی نخواهد داشت.<br />
<br />
مواجهه با ان‌ها کاری پیچیده است. نیاز به مهارت دارد...</description>
</item>
<item>
<title>رضا-۲</title>
<link>http://parvande.net/index.php?display-post&amp;id=491</link>
<guid></guid>
<pubDate>Sat, 06 Mar 2010 22:54:08 IRST</pubDate>
<description>مجله پرونده: <a href="http://parvande.net/index.php?display-magazine&amp;id=34">شماره‌ی سی و سوم</a><br />
<br />
ستون: <a href="http://parvande.net/index.php?display-colhistory&amp;id=20">ستون جنجالی</a><br />
نویسنده: <a href="http://parvande.net/index.php?display-author&amp;id=34">کوشا خدابنده‌لو</a><br />
<br />
<center><br />
<img src="http://parvande.net/images/Attaaraan.jpg" /><br />
</center></description>
</item>
<item>
<title>ای کاش ویرگول بودم</title>
<link>http://parvande.net/index.php?display-post&amp;id=486</link>
<guid></guid>
<pubDate>Sat, 06 Mar 2010 22:54:08 IRST</pubDate>
<description>مجله پرونده: <a href="http://parvande.net/index.php?display-magazine&amp;id=34">شماره‌ی سی و سوم</a><br />
<br />
ستون: <a href="http://parvande.net/index.php?display-colhistory&amp;id=34">صندلی عقب</a><br />
نویسنده: <a href="http://parvande.net/index.php?display-author&amp;id=42">آیین نوروزی</a><br />
<br />
زیاد پیش می‌آید که ببینیم جمله‌ای در این حد و اندازه بیشتر از دویست‌تا لایک خورده است:<br />
ای کاش ویرگول بودم، تا وقتی مرا می‌دیدی لااقل کمی مکث می‌کردی.<br />
اگر همان موقع تلویزیون را روشن کنیم احتمالاً توی یکی از کانال‌ها تبلیغ حساب پس‌انداز قرض‌الحسنه در حال پخش است:<br />
با نیت خیر و قشنگ/ پروانه‌ها پر می‌گیرن/ تا برسیم به دلخوشی‌ها<br />
<br />
می‌توانیم این لیست را ادامه دهیم. تقریباً هر روز اتفاقات کوچک و بی‌اهمیتی می‌افتد که به نظر ما بهتر است نیفتد. مثلاً ترجیح می‌دهیم تبلیغ‌های بهتری پخش شود، یا نبینیم که از چنین جمله‌ای استقبال زیادی شده است. اما به نظر می‌رسد حقی برای اعتراض نداریم. ما آزادیم که آن جمله را نخوانیم و کانال تلویزیون را عوض کنیم یا آن را خاموش کنیم. <br />
<br />
در کتاب فلسفه‌ی سیاسی (دیوید میلر، ترجمه‌ی بهمن دارالشفایی، نشر ماهی) فصلی درباره‌ی همین موضوعات وجود دارد. آن‌جا توضیح داده شده که آزادی‌های فردی باید محدود شوند تا همه بتوانند به یک اندازه از آزادی بیرونی بهره‌مند شوند. اما پیدا کردن این مرز محدودیت، آسان نیست.<br />
 جان استوارت میل  گفته است نباید در اقدامات ناظر به خودِ افراد دخالت کرد. اقدامات ناظر به خود کارهایی است که هیچ صدمه‌ای به منافع دیگران – مگر احتمالاً خود فرد – وارد نمی‌کند.<br />
 اما هر عمل ما ممکن است برای بعضی از مردم ناخوشایند باشد و بالعکس. از این‌جا مرز صدمه و آزار دیدن را از هم مشخص می‌کنند. یعنی ممکن است کسی از اعمال دیگری آزار ببیند اما نباید مورد صدمه قرار بگیرد. مثالی که در کتاب توضیح داده شده مربوط به زنی است که همکاران مردش به دیوارهای محل کار، پوسترهای مستهجن چسبانده‌اند. این موضوع برای زن ناخوشایند است و حتی ممکن است باعث شود که او آن شغل را ترک کند. این مورد با موردِ کسی که از دیدن پوستر دیوید بکام در دفتر کارش ناراحت می‌شود تفاوت دارد.<br />
<br />
بیشتر اتفاقاتی که برای ما می‌افتد از نوع دوم است. اما باید مشخص شود که اگر کمیت این آزاردیدن‌ها بالا رفت و کنترل کردن آن‌ها مشکل شد، چه راه حلی وجود دارد. درست است که ما می‌توانیم کانال تلویزیون را عوض کنیم یا به بیلبورد‌های توی اتوبان‌ها نگاه نکنیم، اما معلوم نیست این کار را در دراز مدت تا چه زمانی می‌توان ادامه داد. (مسلماً قضیه فقط تبلیغ یا نوشته و امثال این‌ها نیست. ممکن است ما از هر اتفاق یا هر رفتاری از طرف مردم، آزار ببینیم). <br />
جالب است که حتی ایجاد یک محیط شخصی هم خیلی امکان‌پذیر نیست. مثلاً وبلاگ‌های مورد علاقه‌مان را توی گوگل‌ریدر می‌گذاریم و مطالب به اشتراک‌گذاشته‌ی کسانی را می‌خوانیم که با آن‌ها تناسب داریم. اما در همین محیط کنترل شده هم چیزهای خیلی زیادی اتفاق می‌افتد که اگر می‌توانستیم، ترجیح می‌دادیم نیفتد.<br />
<br />
اگر فرض کنیم در همین شرایط باید یک نوزاد را تا بزرگسالی تربیت کنیم، اوضاعی که داریم بیشتر به چشم خواهد آمد. معلوم نیست آن‌قدر آزادی داشته باشیم که بتوانیم نوزاد را مطابق میلمان تربیت کنیم. همین وضعیت برای خود ما هم وجود دارد. با این تفاوت که امیدواریم بتوانیم تأثیر اطراف را کمرنگ کنیم.</description>
</item>
<item>
<title>پرونده‌ی دوم: Portal (قسمت سوم)</title>
<link>http://parvande.net/index.php?display-post&amp;id=490</link>
<guid></guid>
<pubDate>Sat, 06 Mar 2010 22:54:08 IRST</pubDate>
<description>مجله پرونده: <a href="http://parvande.net/index.php?display-magazine&amp;id=34">شماره‌ی سی و سوم</a><br />
<br />
ستون: <a href="http://parvande.net/index.php?display-colhistory&amp;id=11">مهاجمان فضا</a><br />
نویسنده: <a href="http://parvande.net/index.php?display-author&amp;id=25">آریا بخششی</a><br />
<br />
<center><br />
<img src="http://parvande.net/images/Titr3.jpg" /><br />
</center><br />
<em>مصاحبه‌ی Iain Simons مؤلف کتاب Inside game design با Kim Swift یکی از طراحانِ بازی Portal در پی می‌آید. گفتگو در سال ۲۰۰۷ انجام شده؛ زمانی‌که طراحی و ساخت Portal در مراحل پایانیش بوده. Swift کمی از تجربیات خودش صحبت می‌کند و این‌که چطور شد که در کمپانی VALVE استخدام شد.</em><br />
<br />
<strong>Iain Simons: من یه مصاحبه ازت خونده بودم که توی اون گفته بودی یه دمو از بازیِ دوره‌ی دانشجویی‌تون یعنی Narbacular Drop رو برای <a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Gabe_Newel">Gabe Newell </a>گذاشتی و بعد از پانزده دقیقه Gabe بهت پیشنهاد کار توی VALVE رو داد. دقیقاً یادت میاد چی به‌ت گفت؟</strong><br />
<br />
Kim Swift: خب، بازیِ Narbacular Drop پروژه‌ی دانشجوییِ ما تو مؤسسه‌ی آموزشیِ DigiPen بود. ما هفت نفر بودیم که داشتیم روی پروژه کار می‌کردیم:<br />
من، Jeep Barnet ،Garet Rickey ،Dave kircher ،Realm Lovejoy ،Paul Graham و Scott Klintworth.<br />
هر سال مؤسسه‌ی DigiPen یه سری شغل برای دانشجوهای خیلی زرنگش جور می‌کنه و چند تا از تهیه‌کننده‌های سرشناس بازی رو هم دعوت می‌کنه که یه نگاهی به کارهای دانشجویی بندازن. یه گروهی از VALVE هم اومدن و پروژه‌ی ما رو دیدن. احتمالاً اون گروه رو با کارمون حسابی تحت تأثیر قرار داده بودیم، چون اونا ما رو به دفترشون دعوت کردن تا دموی این بازی رو برای Gabe Newell و بقیه‌ی افراد VALVE بذاریم. ما هم با سر از این موقعیت استثنایی استقبال کردیم و البته خب خیلی هم عصبی بودیم که قرار بود کارمون رو به یکی از مطرح‌ترین و باهوش‌ترین افراد فعال تو حوزه‌ی ویدئوگیم نشون بدیم. صادقانه بگم، ما فکر می‌کردیم که فقط قراره نظر اون رو راجع به بازی‌مون بشنویم ولی وقتی رفتیم اونجا و بازی رو براشون گذاشتیم بعد از پانزده دقیقه Gabe فضا رو آروم کرد و از ما‌ها پرسید: «خب رفقا، بعد از تموم‌شدن درستون قصد دارید چی‌کار کنید؟» <br />
خلاصه‌ش کنم؛ ما در حال حاضر توی VALVE مشغول به کاریم و داریم Portal رو می‌سازیم و بسیار مشتاقیم که بدونیم دنیا چه نظری راجع به بازی‌مون داره.<br />
<br />
<strong>جهش از یه پروژه‌ی دانشجویی به کار روی یه بازی زیر نظر شرکت سازمان‌یافته و کارکشته‌ای مثل VALVE حتماً یه تجربه‌ی غیرعادی بوده. آیا روند کاریتون هم با اومدنتون به VALVE تغییر کرد؟ تو توی یه مصاحبه گفته بودی که Playtest کردن (تست‌کردن حالت ساده‌شده‌ی بازی یا مرحله برای بررسی‌کردن کلیت آن‌ها. چیزی همانند اتود‌زدن برای نقاشی. مترجم.) رو قبلاً توی کالج به اون صورت مد نظر نداشتی. آیا متدهای طراحی (دیزاین) دیگه‌ای رو هم از  VALVE یاد گرفتی؟</strong><br />
<br />
این قضیه خیلی جالب و در عین حال خیلی ترسناک بود ولی خب همه اینجا توی VALVE از ما حمایت می‌کنن و دوست دارن به‌مون کمک کنن. من می‌دونم که کارکردن اینجا باعث می‌شه هر روز یه چیز جدید یاد بگیرم و هر روز به هدفم – یه بازی‌ساز حرفه‌ای شدن – نزدیک‌تر بشم.<br />
تست‌کردن بازی هم یکی از هزاران چیزی بود که از VALVE یاد گرفتیم. طراحی بازی به صورت تیمی اینجوری بود: یکی بازی رو تست می‌کنه و ما طراحی مرحله رو ارزیابی می‌کنیم، زوائد رو می‌گیریم و دوباره‌سازی می‌کنیم. این روند بارها و بارها انجام می‌شه تا در نهایت همه‌مون به این نتیجه برسیم که نتیجه بهتر از این نمی‌شه. این یه برخورد ذهنیِ علمی با طراحیه که برامون بسیار کارآمده.<br />
علاوه بر این ممکنه چیزی که برای تو جالبه برای بقیه اصلاً جالب نباشه. بنابراین چه کاری بهتر از اینه که ایده‌هامون رو اجرا شده روی صفحه ببینیم و همگی راجع به‌ش نظر بدیم. اینطوری اگه یه چیزی سر جاش نباشه به وضوح این رو می‌فهمیم و برای همگی اون نقص آشکار می‌شه: طراحان مراحل، هنرمندان و برنامه‌نویس‌ها.<br />
<br />
<strong>می‌تونی کمی راجع به این برام بگی که تیمتون چطوری روی طراحی پورتال کار می‌کنه؟ چه کسانی درگیر هستن؟ آیا یه روند ثابت تضمین‌شده وجود داره یا این‌که داری همچنان تحقیق می‌کنی که بهترین روند چه نوع روندی می‌تونه باشه؟</strong><br />
<br />
وقتی می‌خوایم روی طراحی یه مرحله کار کنیم همه‌مون توی یکی از اتاق‌های کنفرانسِ این‌جا جمع می‌شیم، آبجو دستمونه و شروع می‌کنیم به فکرکردن و ایده‌هامون رو یکی‌یکی روی یه وایت‌برد می‌نویسیم.<br />
معمولاً اولش تصمیم می‌گیریم که هدف مرحله چی باشه: آیا این یه اتاق تمرینه؟ آیا این یه تمرین برای یه مهارت بخصوصه؟ و الی آخر. بعد شروع می‌کنیم با تجهیزاتی که توی بازی وجود داره مرحله رو طراحی می‌کنیم. بعدش یکی از ما یه نسخه‌ی اسکیس مانند و سبُک از اون مرحله می‌سازه و یکی می‌آد و اون مرحله رو تست می کنه (Playtest) تا ما ببینیم کارمون خوب از آب در‌اومده یا نه.<br />
بعد از به نتیجه رسیدن، مرحله رو دوباره‌سازی می‌کنیم و از تجربیاتی که حین تست‌کردن به دست آوردیم توی ساخت اون مرحله استفاده می‌کنیم. دوست داشتم یه روند خارق‌العاده رو برات توضیح بدم که مغزتو جابه‌جا کنه اما متدهایی که اینجا باهاشون کار می‌کنیم خیلی ساده و تجربی و خطی هستن.<br />
<br />
<strong>برام میگی چجوری مطمئن هستی که تیمت به روند خلاقانه‌ش ادامه می‌ده؟ آیا چیز خاصی هست که تو برای الهام‌دادن بهشون براشون بکشی و نشونشون بدی؟</strong><br />
<br />
خب ممکنه من سخنگوی گروه باشم  ولی ما همه‌مون به کمک هم کار رو جلو می‌بریم و ساخت مرحله رو تموم می‌کنیم. این دقیقاً یه کار گروهیه و این خود ماها هستیم که به همدیگه الهام می‌دیم. برای مثال نویسنده‌های همیشه‌ کار‌دُرُستمون مثل Chet Faliszek و Erik Wolpaw گاهی اوقات چیزی می‌گن که گروه رو از درجازدن نجات می‌ده، اونوقت Jeep میاد و توی ایده‌پردازی‌شون شرکت می‌کنه، بعد   Garret یه ایده به اون هسته اضافه می‌کنه، بعد من یه چیزایی روی تخته می‌نویسم و الی آخر.<br />
داشتن تیمی که افرادش بتونن به همدیگه جهت بدن و همدیگه رو شارژ کنن خیلی مهمه و چیزیه که من بخاطر این‌که عضوی از یه همچین تیمی هستم خیلی خیلی خوشبختم.<br />
<br />
<strong>من توی صفحه‌ی اصلیِ BlueCapra خوندم که تو در اصل دوست داری یه تهیه‌کننده‌ی ویدئوگیم باشی. تو اون‌جا در مورد برخوردهای ارتباطی افراد راست‌مغز و چپ‌مغز به خصوص هنرمندها و برنامه‌نویس‌ها صحبت کرده بودی. می‌تونی یه مقدار در مورد این صحبت کنی که این برخورد چطوری موقع کار روی پورتال خودشو نشون داد و حل شد؟ این تنش کمک‌کننده بود؟</strong><br />
<br />
تقریباً یه سال و نیمی هست که به اون وب‌سایت سر نزدم! راستش من شنیدم که بیشتر کمپانی‌ها حین کار روی پروژه، برنامه‌نویس‌ها و هنرمندهاشون رو از هم جدا می‌کنن که در مجموع فکر می‌کنم این یه سیاست غلطه.<br />
ما حین کار روی پورتال برنامه‌نویس‌ها، طراحان و هنرمندها رو توی اتاق‌های مرتبط به هم داریم تا ارتباط‌داشتن با همدیگه براشون آسون‌تر بشه. ارتباط برقرار کردن یه مهارته و مهارت هم نیاز به تمرین‌کردن داره. هر چقدر برنامه‌نویس‌ها و هنرمندها شانس بیشتری رو برای شناختنِ ویژگی‌ها و خصوصیاتِ همدیگه داشته باشن و با هم دیگه بیشتر ارتباط داشته باشن بهتره. به غیر از این، یکی دیگه از مزایای اینکه با هم بشینیم و Playtest رو تماشا کنیم اینه که همه با هم می‌فهمیم که بازی چی رو کم داره و به چی نیاز داره. اینکه یه اطلاعاتِ به خصوص در آنِ واحد در دسترس هممون قرار بگیره به طرز خارق‌العاده‌ای کمک‌کننده‌ست.<br />
<br />
<strong>در نهایت (به نظر من این سؤال خوراکِ خودته!)، می‌تونی یه نصیحت برای دانشجو‌هایی که دوره‌ی طراحی ویدئوگیم رو الآن دارن جایی می‌گذرونن و این مصاحبه رو می‌خونن بکنی؟</strong><br />
<br />
می‌دونم که یه خرده کلیشه‌ایه اما وقتی دارید روی یه پروژه‌ی دانشجویی کار می‌کنید خارج از چارچوب فکر کنید. وقتی دانشجو هستید هیچ ریسکی تو تجربه‌کردنِ یه کار جدید وجود نداره: پای هیچ پخش‌کننده‌ای در میون نیست که حالتون رو بگیره یا سفارشی که کارتون رو محدود کنه و خیلی چیزای دیگه.<br />
در حقیقت اگه می‌خواید توجه جلب کنید ساختنِ یه کپی از یه نوع بازیِ خاص ریسکِ بسیار بزرگیه. توی یه پروژه‌ی دانشجویی همه بی‌تجربه‌ن: شما وقت بسیار محدودی برای کار روی پروژه‌تون دارید، پولی ندارید، در مجموع افراد بسیار کمی هستید و با وجود همه‌ی اینها با کپی‌کردنِ یه بازیِ به‌خصوص، شما اساساً بقیه رو وادار می‌کنید که بیان و کار شما رو با نسخه‌ی اوریژینال مقایسه کنن.<br />
نسخه‌ی اوریژینال جوریه که پول هنگفتی براش خرج شده، افراد بسیار زیادی تمام‌وقت روی اون کار کرده‌ن، حرفه‌ای‌های باتجربه درگیر اون بودن و سال‌ها وقت صرفِ ساختش شده. پس چیزی که واضحه اینه که اگه مقایسه‌ای صورت بگیره به هیچ وجه به سود کارِ دانشجویی شما نیست.<br />
رقابت نکنید: عوضش به خلاقیتتون اجازه‌ی بروز بدید. شما دانشجوها نسل بعدی سازندگان ویدئو‌گیم هستید، پس آینده‌مون رو سرگرم‌کننده و روشن رقم بزنید...<br />
<center><br />
<img src="http://parvande.net/images/swift.jpg" /><br />
</center><br />
منبع:<br />
کتاب Inside game design<br />
مؤلف: Iain Simonds<br />
انتشارات LAURENCE KING</description>
</item>
<item>
<title>اتوبان به مثابه فست‌فود</title>
<link>http://parvande.net/index.php?display-post&amp;id=495</link>
<guid></guid>
<pubDate>Sat, 06 Mar 2010 22:54:08 IRST</pubDate>
<description>مجله پرونده: <a href="http://parvande.net/index.php?display-magazine&amp;id=34">شماره‌ی سی و سوم</a><br />
<br />
ستون: <a href="http://parvande.net/index.php?display-colhistory&amp;id=27">ساز ناکوک</a><br />
نویسنده: <a href="http://parvande.net/index.php?display-author&amp;id=46">سپینود ناجیان</a><br />
<br />
فرض: سفر جنبه‌ی تفریح و حتا ماجراجویی دارد. نتیجه‌اش این است که کوتاه‌ترین فاصله بین دو نقطه لزومن به‌ترین انتخاب نیست. راه و انتخاب مسیر گاهی مهم‌تر از مقصد است. این روزها کوتاه‌ترین راه میان شهرها اتوبان‌هاست یا جاده‌های پر رفت و آمد. گزینه‌های دیگری هم هستند که همانا جاده‌های مارپیچ و قدیمی میان شهرها و نقطه‌های اتصال‌شان از طریق روستاها و باغ‌هاست. امکان دیدن آدم‌ها و مکان‌های مختلف را فراهم کنید<br />
<br />
اتوبان تهران اصفهان یک گزینه است. اما گزینه‌ی پیش‌نهادی این متن مسیر دیگری است. تهران را لاجرم به قصد قم ترک می‌کنید. سه راه سلفچگان را فراموش کنید و از قم به سمت کاشان برانید. بعد به کاشان که رسیدید سری به مشهد اردهال بزنید. سهراب؟ نه... زیاد نه... گرچه... شاید فکرش را کرده بودید و یک جلد هشت کتاب با خودتان برداشته بودید. اما این پیش‌نهاد برای دیدن جاده‌ی کاشان- مشهد اردهال است. جاده‌ای زیبا که تک درخت‌های زیباتر دارد. قاب‌های خوبی برای عکاسی و سکوت دشت که بشود لم داد به تخته سنگی و گوش کرد. بعد دیگر کاری نیست جز رفتن به امام‌زاده سلطان‌علی و مزار سهراب و طبعن همان مسیر را برگشتن تا کاشان و کج کردن راه به سمت اردستان و نایین. نایین قالی‌های زیبایی دارد. سری به یک کارگاه قالی‌بافی بزنید و شب را به توصیه‌ی نگارنده در مسافرخانه‌ی سنتی نایین اتراق کنید. مسافرخانه‌ی نایین در حقیقت بنای زیبا و تعمیریافته‌ی یک کاروان‌سرای قدیمی است. اتاق‌های کاه گلی دارد که دو طبقه‌اند. شب خوبی را خواهید گذراند تا فردا صبح به سمت خوراسگان و اصفهان برانید. این میان گزینه‌های خوب دیگری هم برای گشت و گذار هستند: کاشان و اردستان و نطنز و ... که به انتخاب خودتان بستگی دارد.<br />
<br />
این یک مثال بود. گوگل کنید و نقشه‌ی معتبر راه‌های ایران را پیدا کنید. شهرهای میان راه و دیدنی‌هاشان را فهرست کنید. عید دیدنی و دید و بازدیدهای دست و پاگیر را رها کنید و فکر نکنید اگر تعطیلات عید را خانه ماندید می‌توانید پروژه‌ها و پایان‌نامه‌ها و داستان‌های نیمه کاره‌تان را تمام کنید. شما حتا نمی‌توانید تمام تعطیلات را جلوی تلویزیون بگذرانید بی‌این‌که از خودتان متنفر شوید. از ما گفتن بود این را پس ذهن داشته باشید که جاده هنوز و همواره دارد فریاد می‌زند: بیـــــــــا</description>
</item>
<item>
<title>beginning of the end</title>
<link>http://parvande.net/index.php?display-post&amp;id=489</link>
<guid></guid>
<pubDate>Sat, 06 Mar 2010 22:54:08 IRST</pubDate>
<description>مجله پرونده: <a href="http://parvande.net/index.php?display-magazine&amp;id=34">شماره‌ی سی و سوم</a><br />
<br />
ستون: <a href="http://parvande.net/index.php?display-colhistory&amp;id=5">previously on lost</a><br />
نویسنده: <a href="http://parvande.net/index.php?display-author&amp;id=14">محدثه</a><br />
<br />
١- نیمه‌ی پر لیوان این است که بعد از ۹ ماه دوباره لاست داریم. ترجیح اغلب هواداران لاست این است که به نیمه‌ی خالی فکر نکنند؛ به این حقیقت تلخ که این آخرین باری بود که ۹ ماه انتظار کشیدند، با هیجان به دنبال کوچکترین اخبار گشتند، و تحلیل‌ها و تئوری‌های باربط و بی‌ربط بافتند و خواندند. اشتیاق دیدن اولین اپیزود یک سیزن، بعد از تماشای LA X دیگر تکرار نخواهد شد. هر اپیزودی که می‌بینیم یک قدم به پایان نزدیک‌تر می‌شویم، به روزی که دیگر لاست نخواهد بود. تماشای آخرین فصل لاست، تجربه‌ی تلخ و شیرین جدید و غریبی‌ است.<br />
<br />
۲- فرم روایت دوباره عوض شده. گفته بودند که از فلش‌بک و قلش‌فوروارد و تایم‌ترول دیگر خبری نخواهد بود. اسم این فرم جدیدشان را گذاشته‌اند فلش‌ساید. ظاهرن مثل فصل قبل، فعلن قرار نیست منطق فلش‌سایدها را بدانیم و باید صبر کنیم. نویسنده‌ها فعلن چیز زیادی نگفته‌اند، غیر از اینکه باید دقت کنیم که ربط‌دهنده‌ی این آدم‌ها به هم صرفن سقوط در جزیره نبوده و این ربط خارج از جزیره‌شان بیشتر و بیشتر خواهد شد، و این‌که الان داریم آدم‌هایی را می‌بینیم که در خارج از جزیره زنده‌اند و در جزیره مرده، ولی باید به این هم فکر کنیم که اگر کسی در خارج از جزیره بمیرد در جزیره چه خواهد شد... فعلن فکر کنید. به مجسمه‌ی زیر آب هم فکر کنید.<br />
<br />
۳- قبل از تماشای ۲۴ هزارجا به آدم هشدار می‌دهند که سعی کنید درطول این سریال به کسی دل نبندید، چون نویسنده‌های بی‌رحم‌اش جذاب‌ترین و محبوب‌ترین شخصیت‌ها را در یک چشم‌به‌هم‌زدن بدون هیچ دلیل قانع‌کننده یا اقتضای داستانی نابود می‌کنند و برای بیننده‌ها فقط حسرت و عصبانیت باقی می‌گذارند. کاش قبل از تماشای لاست هم چنین هشداری وجود داشت. مشکل لاست برخلاف ۲۴، مرگ باشکوه و بامعنی شخصیت‌های حذف‌شده نیست، مرگ تدریجی شخصیت‌های باقی‌مانده است. جک، قهرمان شجاع و فداکار یا لاک، آدم مرموز و قوی و آرام در طول زمان به انسان‌هایی رقت‌انگیز و قابل‌ترحم تبدیل می‌شوند،‌ کیت از آدمی پرانرژی و تأثیرگذار به شخصیتی اضافه و حتی عصبی‌کننده تنزل پیدا می‌کند، شخصیت جذابی مثل دزموند که آدم فکر می‌کند تا ابد جای کار دارد به سادگی محو می‌شود و به "سایر بازیگران" می‌پیوندد، و بن... آدمی که این‌همه وقت دانای کل بی‌رقیب ماجرا و ابردستکاری‌کننده‌ترین آدم روی زمین بوده، ناگهان از هر که تابه‌حال می‌شناخته‌ایم بی‌اطلاع‌تر و کودن‌تر و ترسوتر و قابل‌دستکاری‌تر می‌شود. "اقتضای داستان" دیگر زیادی اغراق‌آمیز شده. نامردها. بن ما کجاست؟<br />
<br />
۴- نمی شود برای مدت طولانی از نویسنده‌های لاست دلخور ماند، با این توانایی بی‌نظیرشان در خلق شخصیت‌های ماندگار. شاهکار جدیدشان جیکوب است، آدمی که این‌همه وقت به هر شکلی تصورش می کردیم جز آنی که در پایان فصل پنج دیدیم، و حالا انگار که یک عمر می‌شناخته‌ایم این قادر متعال جزیره را، همینی را که دارند نشانمان می‌دهند. دوباره یک پکیج حیرت‌انگیز داریم: شخصیت پردازی عالی، تم موسیقی شاهکار، دیالوگ‌‌های محشر، بازیگر فوق‌العاده با چهره‌ و صدا و نگاه شدیدن خاص و حضور تأثیرگذار. باز هم شخصیتی که می‌شود لاست را صرفن به‌خاطر او دوست داشت، یا حتی یک سکانس لب دریا از او، یا حتی یک جمله‌ی what about you که به بن می‌گوید و هزار بار هم که بشنوی‌اش به‌اندازه‌ی بار اول به اوج می‌روی، یا نگاه بی‌خیال و تأییدآمیزش به هوگو به‌جای جواب دادن به این سؤال که آیا واقعن می‌خواسته جک آینه‌ها را ببیند... ممکن است روزی ثانیه‌های نفس‌گیر حضور جیکوب در لاست فراموش شوند؟<br />
<br />
۵- بحث انتخاب بازیگر در لاست در این ستون تکراری شده، ولی واقعن نمی‌شود دوباره نگفت از مایکل امرسن، از این آقای بازیگر، وقتی روی مستأصل و هراسان و گیج و منگ شخصیت بن را هر چقدر هم که ناامیدکننده و اغراق‌آمیز باشد، به همان قدرت و ظرافت سابق بازی می‌کند. لاست یک آقای بازیگر دیگر هم دارد: تری‌ اوکویین. سخت می‌شد چهره‌ی معصوم و مردد لاک را در حالت خبیث و مغرور و نافذ و پراطمینان فعلی تصور کرد. تفکیک بین لاک و اف‌لاک به‌خاطر بازی فوق‌العاده‌ی اوکویین کاملن دقیق و واضح و باورپذیر درآمده.<br />
<br />
۶- قبل از شروع فصل ششم، فکر می‌کردیم جیکوب آدم خوب و اف‌لاک بدمن ماجراست. مطابق نظرسنجی‌های lostpolls بعد از پخش هر قسمت، این تقسیم‌بندی هنوز هم تغییر زیادی نکرده. شاید برای جذاب نگه‌داشتن ماجرا و سخت کردن تصمیم‌گیری باشد ‌که که تیم جیکوب اینقدر lame است و تیم اف‌لاک تا الان دو برگ برنده‌ی سایر و سعید را دارد. این هم از تخصص‌های لاست است، آدم بدها همیشه جذاب‌ترند. سخت است به انتها فکر نکردن و به اینکه چه خواهد شد، و سخت‌تر است پذیرفتن اینکه احتمالن بسیاری از شخصیت‌های محبوب‌مان سرانجام خوشی ندارند، شاید هم هیچکدام‌شان. سخت‌تر از همه این است که نمی‌دانیم چگونه می‌شود در انتظار پایان ماند درحالیکه معنی چنین انتظاری می‌شود انتظار برای تمام شدن همیشگی لاست.</description>
</item>
<item>
<title>شیرین‌کاری</title>
<link>http://parvande.net/index.php?display-post&amp;id=487</link>
<guid></guid>
<pubDate>Sat, 06 Mar 2010 22:54:08 IRST</pubDate>
<description>مجله پرونده: <a href="http://parvande.net/index.php?display-magazine&amp;id=34">شماره‌ی سی و سوم</a><br />
<br />
ستون: <a href="http://parvande.net/index.php?display-colhistory&amp;id=22">مغز فسفر</a><br />
نویسنده: <a href="http://parvande.net/index.php?display-author&amp;id=39">آریا باقر</a><br />
<br />
آنچه در ایستگاه گذشت:<br />
درقسمت‌های پیش متوجه شدیم که شوهر رزمریم با عده‌ای شیطان‌پرست به توافق رسید و نتیجه‌اش این شد که رزمریم پسر شیطان را به دنیا آورد. وقتی شیطان‌پرستان حقیقت را به رزمریم گفتند، رزمریم با نوزاد گریخت و پس از درگیری با گشت ارشاد، سر از ایستگاه درآورد. کوبایاشی هم متوجه شد که پسر یک سامورایی است و باید از دست مهاجمین ژاپنی فرار کند و خنجر نصفه‌ای را که یادگار پدرش است به ژاپن ببرد؛ ولی او خنجر را در ایستگاه گم کرد و بعدها متوجه شدیم که خنجر در قنداق بچه‌ی رزمریم است. در قسمت قبل هم شاهد تلاش بی‌نتیجه‌ی رزمریم و گل‌مکانی برای بازگشت به ایستگاه بودیم. اینک ادامه‌ی ماجرا:<br />
<br />
<center>ایستگاه (قسمت پنجم از سری دوم) / شیرین‌کاری</center><br />
<br />
خارجی/ خیابان/ روز<br />
<br />
گل‌مکانی و رزمریم (که بچه‌اش بغلش است) در خیابان قدم می‌زنند. کاملاً نا‌امید و ناراحت هستند. دو نفر به طور مشکوکی پشت سر آن‌ها راه می‌آیند. همین‌طور که پیش می‌روند؛ یک اتومبیل ون به آن‌ها نزدیک می‌شود و ناگهان جلویشان می‌پیچید و می‌ایستد. در اتومبیل باز می‌شود و در همین هنگام دو نفرِ پشت سر، رزمریم و گل‌مکانی را که شوکه شده‌اند، به داخل اتومبیل هل می‌دهند. در بسته می‌شود و اتومبیل حرکت می‌کند.<br />
<br />
داخلی/ اتومبیل ون/ روز (ادامه)<br />
<br />
رزمریم و گل‌مکانی کف ماشین افتاده‌اند. یک مرد ژاپنی روی صندلی اتومبیل نشسته است و به آن‌ها لبخند می‌زند. او بسیار مرتب است و کت و شلوار پوشیده.<br />
گل‌مکانی: شما کی هستین؟<br />
مرد ژاپنی: نگران نباشید... ما جزو آدم‌خوباییم!<br />
گل‌مکانی: آدم‌خوبا مردم رو روز روشن می‌دزدن؟<br />
مرد ژاپنی: می‌بخشید... ما مجبور شدیم اول شما رو با خودمون همراه کنیم؛ بعد بهتون توضیح بدیم... شما در خطر بودین و هر لحظه ممکن بود اون شیطان‌پرست‌ها به‌تون صدمه بزنن.<br />
گل‌مکانی: چی؟<br />
رزمریم: فکر کنم ما باید به این آقای ژاپنی اعتماد کنیم.<br />
مرد ژاپنی: متشکرم خانم... (به ساعتش نگاه می کند) ای بابا داره دیر می‌شه... من خیلی سریع به‌تون بگم که اگه می‌خواین برگردین به ایستگاه، چاره‌ای ندارین جز این‌که تمام شرایط مثل دفعه‌ی قبلی باشه که به ایستگاه رفتین. من در این مورد کمکتون می‌کنم.<br />
رزمریم: اما الآن که گشت ارشاد اون قدرا هم گیر نمی‌ده که...<br />
<br />
خارجی/خیابان/روز<br />
<br />
اتومبیل ون وارد یک ساختمان می‌شود.<br />
<br />
خارجی/ حیاط ساختمان/ روز (ادامه)<br />
<br />
اتومبیل می‌ایستد، در باز می‌شود و مرد ژِاپنی پیاده می‌شود. پس از چند ثانیه گل‌مکانی و رزمریم هم با تردید پیاده می‌شوند. آن‌ها با تعجب به اطراف نگاه می‌کنند: یک جوی آب، درختچه‌های کوچک، سنگ‌ها و کفپوش‌ها... اینجا یک باغ کوچک ژاپنی است.<br />
گل‌مکانی: خدای من!... اینجا تهرانه؟<br />
مرد ژاپنی: بله... اینجا تهرانه، یعنی شهری‌که...! (می‌خندد.) من عاشق فرهنگ ایرانیم.<br />
گل‌مکانی: هان؟<br />
مرد ژاپنی به ساعتش نگاه می‌کند. سپس یک در کشویی را باز می‌کند و داخل اتاق می‌شود و بلافاصله تلوزیون را روشن می‌کند. برنامه کودک در حال پخش است. تعدادی بچه روی چند سکو نشسته‌اند و جیغ می‌کشند.<br />
مرد ژاپنی: ببخشید... من سرم شلوغه. یه برنامه‌ای شبکه دوی شما نشون می‌ده که من عاشقشم. نمی‌خوام از دستش بدم. بنابراین خیلی سریع توضیح می‌دم. اینا وسایلیه که باهاشون می‌تونید به ایستگاه برگردید.<br />
او به دو کیسه‌ محتوی ظرف‌های یکبار مصرف غذا اشاره می‌کند. و به یک اسپری رنگ سبز.<br />
مرد ژاپنی:خب... اینا رو بردارین برین دیگه... من کلی کار دارم.<br />
گل‌مکانی بی‌اراده کیسه‌ها را برمی‌دارد.<br />
مرد ژاپنی: درسته... اون اسپری مال شماس خانوم.<br />
رزمریم: من با این چی‌کار کنم؟<br />
مرد ژاپنی: همه چی رو که من نباید بگم. اینا رو بردارین برین... (به تلویزیون اشاره می‌کند) شروع شد.<br />
در تلوزیون مجید قناد پشت به بچه‌هایی که روی سکوها جیغ می‌کشند، و رو به دوربین چیزی می‌گوید که شنیده نمی‌شود. بعد برنامه‌ی دیگری شروع می‌شود: سری جدید مسابقه‌ی محله با اجرای روشن‌پژوه.<br />
مرد ژاپنی جلوی تلوزیون می‌نشیند و حواسش کاملاً به برنامه است. گل‌مکانی و رزمریم که وسایل را برداشته‌اند، با تعجب به او نگاه می‌کنند و خارج می‌شوند.<br />
در تلویزیون، تعداد زیادی بچه در محوطه‌ای جمع شده و جیغ می‌زنند. روشن‌پژوه و یک پسر بچه پشت به آن‌ها و رو به دوربین ایستاده‌اند.<br />
روشن‌پژوه: و حالا یک شیرین‌کاری...<br />
پسر بجه می‌نشیند و پایش را بالا می‌آورد و پشت گردنش می‌گذارد.حالا بچه‌ها یک صدا می‌شمارند: یک و یک و یک، دو و دو و دو... پسر بچه خسته می‌شود و پایش را از گردنش برمی‌دارد.<br />
روشن‌پژوه: ... یه بار دیگه، یه بار دیگه...<br />
مرد ژاپنی می‌خندد. صدای بچه‌ها از داخل تلویزیون می‌آید که می‌شمارند: یک و یک و یک، دو دو دو، سه و سه و سه... بعد هم صدای روشن‌پژوه می‌آید که می‌گوید: ... یه بار دیگه، یه بار دیگه... مرد ژاپنی یکسره می‌خندد. «یک و یک و یک...». «یه بار دیگه، یه بار دیگه».<br />
<br />
خارجی/ خیابان/ روز<br />
<br />
گل‌مکانی و رزمریم جلوی ورودی یک ایستگاه مترو ایستاده‌اند.<br />
گل‌مکانی: خب... من دیگه می‌رم... تو فهمیدی چی‌کار باید بکنی؟...<br />
رزمریم: آره!... فکر کنم.<br />
گل مکانی: خیلی خب... خداحافظ! تو ایستگاه می‌بینمت!<br />
او رزمریم را ترک می‌کند و داخل ایستگاه می‌شود. رزمریم با تردید به اطراف نگاه می‌کند. به نظر می‌رسد که کمی ترسیده‌است. پس از کمی مکث و با تردید اسپری را از قنداق بچه درمی‌آورد و روی دیواره‌ی ورودی مترو چیزی می‌نویسد. بعد از این که از جلوی آن کنار می‌رود می‌توانیم نوشته را بخوانیم: «چهارشنبه‌سوری سبز». رزمریم همانطور اسپری‌به‌دست کنار ورودی ایستگاه می‌ایستد. مردم با تعجب به او نگاه می‌کنند و از کنارش می‌گذرند.<br />
<br />
داخلی/ ایستگاه مترو/ روز<br />
<br />
گل‌مکانی در انتظار قطار ایستاده است. دو نفر پشت سرش ایستاده‌اند و دائماً صحبت می‌کنند.<br />
مرد اول: اینا دیگه کارشون تمومه... به جون خودم... یه چیزی می‌دونم که می‌گم.<br />
مرد دوم: بعید بدونم... اینا تازه شروع کردن به...<br />
مرد اول: ... ببین کی بهت گفتم... تا شیش ماه دیگه کارشون تمومه... من با چند تا از این سپاهیای سابق حرف زده‌ام. اینا رفتنین...<br />
مرد دوم: بعید بدونم... اینا تازه شروع کردن به...<br />
قطار می‌رسد و می‌ایستد. گل‌مکانی سوار می‌شود. آن دو نفر هم پشت سرش داخل قطار می‌روند.<br />
<br />
داخلی/ قطار، ایستگاه/ روز (ادامه)<br />
<br />
گل‌مکانی بلافاصله روی تنها صندلی خالی می‌نشیند و بی‌هدف به شیشه‌ی روبه‌رویش خیره می‌شود. ما آرام روی صورت او زوم می‌کنیم. در این مدت، نورها و سایه‌های گذرا بر چهره‌اش می‌افتند؛ و او آرام‌آرام به خواب می‌رود. روی این تصاویر صدای رادیو معارف را می‌شنویم که از بلندگوهای قطار در حال پخش است. که این صدا هم کم‌کم محو می شود و... سکوت.<br />
صدای مجری: ... خب شنوندگان عزیز و گرامی. با ادامه‌ی برنامه‌ی زلال احکام در خدمتتون هستیم. موضوع این برنامه‌ی ما نجاست و طهارت هست و همراه ما در این بخش جناب حاج آقای سرلک هستند که به سؤالات شما پاسخ خواهند داد، إن‌شاءالله. خواهش می‌کنم، شنونده‌ی ظریف و نکته‌سنج دیگری پشت خط هستند. سلام علیکم. بفرمایید.<br />
صدای شنونده (خانم): سلام.<br />
صدای حاج آقای سرلک: سلامٌ علیکم.<br />
صدای شنونده: من در مورد نجاست مبل سؤال داشتم... چون بچه‌ی کوچیک دارم...<br />
قطار با تکانی می‌ایستد و گل‌مکانی از خواب می‌پرد. صداها دوباره برمی‌گردند.<br />
صدای حاج آقای سرلک: به هر حال باید حکم تطهیر با آب انجام بشه و لذا این وسایل جدید مثلاً بخارشوی و کف و این‌ها به هیچ وجه...<br />
صدای رادیو قطع می‌شود و نام ایستگاه از بلندگوها شنیده می‌شود.<br />
صدای خارج از قاب: ایستگاه میرداماد... از مسافرانی که قصد ادامه‌ی مسیر...<br />
صدای مرد اول خارج از قاب: اما... اینجا که میرداماد نیست! اشتباه اعلام کردن...<br />
گل‌مکانی لحظه‌ای به فکر فرو می‌رود و بعد بلافاصله از جایش بلند می‌شود و راهش را از بین مسافران باز می‌کند. از در خارج می‌شود و از آنچه که می‌بیند، خشکش می‌زند و کیسه های غذا از دستش به زمین می‌افتند: تعدادی کارگر دور هم نشسته‌اند. عروه با لباس کارگران مثل یک رهبر، وسط ایستاده است. آنها هنوز متوجه حضور گل‌مکانی نشده‌اند.<br />
عروه (رو به کارگری که پشت به دوربین نشسته است): خب... یه بار دیگه بهت فرصت می‌دم. این آخرین دفاعته... همون‌طور که می‌بینی رأی اکثریت اینه که تو رو بُکُشیم، بنزما! پس درست و حسابی از خودت دفاع کن.<br />
<center><br />
... ادامه دارد...<br />
</center></description>
</item>
<item>
<title>Requiem For A Dream</title>
<link>http://parvande.net/index.php?display-post&amp;id=488</link>
<guid></guid>
<pubDate>Sat, 06 Mar 2010 22:54:08 IRST</pubDate>
<description>مجله پرونده: <a href="http://parvande.net/index.php?display-magazine&amp;id=34">شماره‌ی سی و سوم</a><br />
<br />
ستون: <a href="http://parvande.net/index.php?display-colhistory&amp;id=33">۳۵</a><br />
نویسنده: <a href="http://parvande.net/index.php?display-author&amp;id=50">حمیدرضا رفعت‌نژاد</a><br />
<br />
<center><br />
<img src="http://parvande.net/images/Requiem-Poster.jpg" /><br />
</center><br />
«آخرش همه چیز خوب تموم می‌شه». <br />
این آخرین جمله‌ای‌است که سارا گلدفارب در سکانس ابتدایی فیلم و قبل از شروع تیتراژ می‌گوید و آرانوفسکی با این جمله‌ی رمانتیک، تراژدی بی‌رحمانه‌اش را شروع می‌کند. روایت سرراست و بدون حاشیه از زندگی چهارنفر که محدود به یک نسل نیستند.<br />
<br />
موضوع اصلی فیلم، فراتر از مسئله‌ی مواد مخدر است. آن‌چه مطرح است، مسئله‌ی عادت است، بیشتر حول محور اعتیاد از نوع عام‌اش می‌چرخد تا صرفاً اعتیاد به مواد مخدر. سارا گلدفارب به یک برنامه‌ی تلویزیونی با اجرای یک شومن پرانرژی، اعتیاد پیدا کرده‌است. به تلویزیون، برای این‌که پس از مرگ شوهرش و رفتن هری، هیچ هیجان و نیرویی در زندگی‌اش حضور ندارد، معتاد شده‌است. هیچ انگیزه‌ای برای زندگی‌کردن ندارد. به همین دلیل به تلویزیون به عنوان رسانه‌ای که می‌تواند این نیاز او را، هر چند به صورت کاذب، برطرف کند روی می‌آورد.<br />
هری و ماریون و تایرون هم برای درمان کمبود‌هایی که در زندگی روزمره‌ی خود دارند، برای آن‌که بی‌کاری و بی‌پولی خود را فراموش کنند به سراغ هروئین و مواد دیگر می‌روند. شاید به همین علت است که تمام تصاویر تلویزیون دیدن سارا، دقیقاً پس از تصاویر مصرف‌کردن مواد قرار دارد.<br />
<br />
برای اکثر افراد فیلم، این عادت‌شدن، و تبدیل‌شدن زندگی به سیکل، وجود دارد. مانند پیرزن‌هایی که جلوی خانه‌ی سارا گلدفارب نشسته‌اند و برای برنزه‌شدن، آفتاب می‌گیرند و این کار را دائماً تکرار می‌کنند. و یا ماریون که به دیدن آرنولد در رستوران می‌رود. و یا خود سارا که خوردن برایش یک عادت شده‌است، به طرزی که وقتی از آن منع می‌شود، آن هم نه به طور کامل، باز هم نمی‌تواند از فکرکردن و رسیدن به غذاهایی که طبق رژیم غذاییش نباید آن‌ها را بخورد، دست بکشد. حتی در بردن تلویزیون از خانه هم پس از بازشدن دفتر مربوط به ثبت آن، نام سارا گلدفارب را می‌بینیم که بسیار تکرار شده‌است.<br />
این سرپوش‌ها و سرکوب‌ها، باعث می‌شود که شخصیت‌ها خودشان را فریب دهند. وقتی همسایه‌ی سارا موهایش را به جای قرمز، نارنجی می‌کند، با این‌که می‌داند نارنجی‌است، اما سعی می‌کند به او بقبولاند که قرمز است. ماریون واقعاً طراح لباس خوبی نیست، اگر این‌طور بود، قطعاً وضع مالیش بهتر از آن بود؛ اما در جایی از فیلم هری به او می‌گوید که یک طراح فوق‌العاده‌است. سارا فکر می‌کند که به‌زودی در یک برنامه‌ی تلویزیونی حضور خواهد یافت و هنگامی که نامه را به همراه پیرزن‌های دیگر پست‌می کند، دوربین از زاویه‌دید بالا و با تصویری که حاکی از حقارت آن‌هاست به شادی‌شان نگاه‌می‌کند. تایرون و هری فکر می‌کنند که برای همیشه پولدار می‌شوند و دیگر احتیاجی به مواد ندارند. و یا در جزءجزء فیلم، مثلاً جایی که تایرون برای اولین بار هروئین زیاد می‌گیرد تا بسته‌بندی کنند و بفروشند، اما پیش از آن می‌خواهد امتحانش کند، هری کمی مخالفت می‌کند، اما تایرون دلیل می‌آورد که فقط می‌خواهد آن‌را امتحان کند تا به مشتری‌هایش بگوید، و هری هم پس از کمی تردید و مجدداً، همان فریب‌دادن خود، قبول می‌کند.<br />
<br />
فیلم تقسیم به سه فصل تابستان، پاییز و زمستان می‌شود. بهار وجود ندارد، در عوض همه‌ی فیلم به نوعی زوال بهار را نشان می‌دهد؛ همان‌گونه که نام‌های تیتراژ ابتدای فیلم، به تدریج خورده و پوک و سپس محو می‌شوند. اگر بنا بر این باشد که فاجعه در واقع همان عادت‌شدن مسائل مختلف باشد، می‌توان آن‌را در طول فیلم مشاهده‌کرد، یعنی به این صورت نیست که در نقطه‌ی خاصی از روایت داستان فاجعه‌ی خاصی رخ دهد؛ و این همان دلیلی است که فصول فیلم از بهار شروع نمی‌شود. بیننده در حال مشاهده‌ی یک فاجعه‌ی طولانی‌است که البته اثر تدریجی دارد و نمی‌توان آن‌را محدود به یک بازه‌ی زمانی در فیلم کرد. مانند تصویر ابتدایی فیلم که موشکی که با روزنامه ساخته‌شده‌است، آرام و به‌تدریج سقوط می‌کند.<br />
<center><br />
<img src="http://parvande.net/images/Requiem-1.jpg" /><br />
</center><br />
فیلم بالای دوهزار عدد کات دارد، تدوین سریع و ریتم بسیار تندی دارد، برای نشان‌دادن تصاویر مصرف مواد و یا دیدن تلویزیون، از تصاویر سریع و پشت‌سرهم که مراحل آن را نشان می‌دهد استفاده می‌کند، و تکرار این تصاویر برای هر بار نشان‌دادن این کار، آن مسئله‌ی سیکل‌شدن و عادت‌شدن را به‌خوبی نشان می‌دهد. هم‌چنین تدوین سکانس پایانی‌ فیلم، به صورت تصاعد زمانی منفی‌است و پس از هر کات، طول زمانی هر پلان کوتاه‌تر می‌شود که علاوه بر نمایش هم‌زمان فجایع در حال رخ‌دادن برای هر چهارنفر، ضربه و ریتمی را به بیننده منتقل می‌کند که درک عمق این مسائل را دردناک‌تر می‌کند. <br />
همچنین موسیقی کلینت منسل که بسته‌ به نوع سرگذشت هرکدام از افراد تغییر می‌کند و در جایی از موسیقی‌اش، نویزهای ناشی از شوک الکتریکی سارا گلدفارب هم به آن اضافه می‌شود و جزئی از آن می‌شود.<br />
 <br />
موسیقی در تمام طول فیلم نقش عمده‌ای را در تأثیرگذاری این مرثیه، با تم و آهنگی که بسیار به لحن و آهنگ عزاداری‌ها و مرثیه‌ها شبیه است، و ساختار گریه‌کردن در تکرار نت‌های آن به وضوح مشاهده‌ می‌شود، ایفا می‌کند.<br />
<br />
آرانوفسکی به جای این‌که بیشتر فیلم را صرف سکانس‌های توهم و رویا کند، سعی کرده‌است که این ساختار را در کل فیلم بسط دهد. استفاده از زوایای خاص و بدیع دوربین، مانند هنگامی که ماریون از خانه‌ی آرنولد خارج می‌شود و از آسانسور پایین می‌رود، که به شیوه‌ی فیلم‌برداری یکی از سکانس‌های «Mean Streets» که در آن «هاروی‌کیتل» در حالت مستی در کافه راه می‌رود گرفته‌شده است و همچنین تکرار این شیوه در سکانس تیراندازی در ماشین معامله‌ی مواد و فرار تایرون انتظار اسکیزوفرنیک سارا در مطب دکتر، فست‌موشن‌هایی که در بسیاری از قسمت‌های فیلم، مثل تمیز‌کردن خانه توسط سارا و یا زندانی‌شدن تایرون تکرار می‌شوند، اسپلیت‌اسکرین‌های پیاپی مانند ابتدای فیلم و یا جایی که ماریون و هری در کنار هم خوابیده‌اند، نورپردازی‌های اغراق‌شده مانند سکانسی که هری و تایرون زیر پلی نشسته‌اند و نور زرد تندی روی آن‌ها افتاده‌است و یا نور آبی در سکانسی که هری با ماریون تلفنی صحبت می‌کند، همچنین کم و زیاد شدن نور در سکانس توهم سارا گلدفارب و قدم‌زدنش در خانه، از جمله نمونه‌های بسط مسائل ذهنی و اختلالات آن در شیوه‌ی تدوین فیلم هستند.<br />
<br />
در روایت رویاها و توهمات هم نکاتی قابل توجه هستند، برای مثال، برای آن‌که معصومیت تایرون را نشان‌دهد، فلاش‌بکی به کودکی او می‌زند که در حال دویدن به سمت مادرش است، و مادرش به او می‌گوید که هیچ‌وقت او را فراموش نکند؛ اما تایرون در زمان حال، با تعجب به آن قضیه فکر می‌کند، به نوعی که گویا برای خود او هم مسلم است که مادرش را، یا به عبارت دیگر، معصومیتش را فراموش کرده‌است. و این مسئله را وقتی به یاد می‌آورد که در پایان فیلم، وقتی روی تخت زندان دراز کشیده‌است، ناگهان برای بار دوم کودکی‌ خودش را در آغوش مادرش می‌بیند و این درحالی است که دیگر چاره‌ای ندارد و همه‌چیز خراب شده‌است و به همین علت مانند یک جنین می‌خوابد، اتفاقی که برای سه نفر دیگر هم در پایان فیلم رخ‌می‌دهد. همه‌ی سعی می‌کنند معصومیت و اصل خودشان را بازگردانند، یا به بیان بهتر، دوباره به آن دوره بازگردند و همه‌چیز را فراموش کنند.<br />
<br />
در جایی دیگر تصویر سارا نشان داده می‌شود درحالی که مشغول آرایش است و بیش از هر چیز تبدیل به یک دلقک شده‌است و این کاری‌ست که اعتیاد به تلویزیون با او کرده‌است. یا در سکانسی که شخصیت‌های داخل برنامه‌ی تلویزیونی وارد خانه‌ی او می‌شوند، اوج این جنون به نمایش گذاشته‌می‌شود، همچنین شرایط بد روحی او هنگامی‌ که رژیم گرفته‌است و یخچال را می‌بیند که مانند شیء مخوفی به سمتش حرکت می‌کند.<br />
این مسئله برای هری، جایی که یک‌بار ماریون را در انتهای یک اسکله می‌بیند و بار دوم در انتهای فیلم، در همان مکان حضور دارد که این‌بار او را نمی‌بیند بلکه اسکله پشت‌پایش تمام می‌شود و سقوط می‌کند نیز تکرار می‌شود؛ که نشان‌دهنده‌ی خراب‌شدن رویاها و نیازهای روحی هری است و این که همه‌ی آن‌چه میان او و ماریون بوده اکنون دیگر خراب شده‌است.<br />
<br />
اما کلیدی‌ترین این توهمات، جایی‌است در پایان فیلم که سارا در رویای خود می‌بیند که برنده‌ی مسابقه شده‌است و هری پسرش هم با دستی سالم، با او به روی صحنه می‌رود که در واقع قفل کلید جمله‌ای را که او در ابتدای فیلم می‌گوید -آخرش همه‌‌چیز خوب تموم می‌شه- باز می‌کند و با همان مسئله‌ی فریب‌دادن خود جور می‌شود، که درواقع با وجود تمام این اتفاقات، او سعی دارد همه را گول بزند که آخرش خوب تمام می‌شود، حال آن‌که حقیقت امر، آن‌قدر تلخ‌است که تصورش هم برای شخصیت‌ها غیر قابل تحمل است.<br />
<br />
و آرانوفسکی توانسته‌است به دور از غلو‌های باورناپذیر و در کمال روشنی و رعایت نمایش تمامی مراحل و جوانب زوال پرسوناژها، روایت تلخ و گزنده‌اش را با موفقیت به پایان برساند. و همین مسئله‌ی پیوستگی منطقی اتفاقات منجر به بدبختی و نابودی افراد فیلم است که باورپذیری‌اش را چندبرابر می‌کند.</description>
</item>
<item>
<title>در باب خاص‌بودن</title>
<link>http://parvande.net/index.php?display-post&amp;id=493</link>
<guid></guid>
<pubDate>Sat, 06 Mar 2010 22:54:08 IRST</pubDate>
<description>مجله پرونده: <a href="http://parvande.net/index.php?display-magazine&amp;id=34">شماره‌ی سی و سوم</a><br />
<br />
ستون: <a href="http://parvande.net/index.php?display-colhistory&amp;id=13">پلک سنگین</a><br />
نویسنده: <a href="http://parvande.net/index.php?display-author&amp;id=26">معین فرخی</a><br />
<br />
یک. همه‌ی ما فکر می‌کنیم که خاصیم. فکر می‌کنیم دنیایی درونمان داریم که هیچ‌کس آن را نمی‌فهمد. همه‌ی ما گاهی عمیقاً می‌خواهیم تنها باشیم، از همه فراری باشیم، همه‌ی ما گاهی نمی‌توانیم با هیچ کس حرف بزنیم، هیچ‌کس ما را نمی‌فهمد. همه‌ی ما یک‌ جور دیگریم. یک جور دیگری که کسی نیست. البته که ما اشتباه نمی‌کنیم. واقعاً هر کسی جوری است که دیگری نیست و همین است که روابط ما را می‌سازد و ما را به هم علاقه‌مند می‌کند یا از هم دور می‌کند. ولی توجه به این نکته ضروری است که هر کسی این‌جوری است. ما همان‌قدر خاصیم که بقال سر کوچه‌ی ما. تنهایی ما می‌تواند همان‌قدر عمیق و واقعی باشد که تنهایی مادربزرگ ما، پنجاه سال پیش، وقتی پدر ما را بزرگ می‌کرده.<br />
<br />
دو. دوستم وقتی داشت از وبلاگ‌ها بد می‌گفت، از این می‌گفت که وبلاگ‌ها شده‌اند جایی که هر کس در آن می‌خواهد به دیگران بفهماند که من خیلی خاصم. من تجربه‌ای دارم که هیچ‌کس نداشته. من خفنم. البته که وبلاگ‌ها می‌توانند کارکردی کاملاً برعکس داشته باشند، یعنی جایی باشند برای به اشتراک‌گذاشتن دنیای درونی‌مان، برای آن‌که به دیگران بگوییم که شما تنها نیستید، شما چندان هم که فکر می‌کنید خاص نیستید. ولی وقتی با هجمه‌ی قضاوت‌ها و احمق‌پنداشتن دیگران در وبلاگ‌ها روبه‌رو می‌شوم، وقتی با نوشته‌هایی روبه‌رو می‌شوم که حس می‌کنم در آن طرف برای گفتن حرفش زیاده‌روی کرده، بیش‌تر به حرف دوستم فکر می‌کنم.<br />
<br />
سه. یکی که معروف است و یادم نیست الآن کی بود، جایی درباره‌ی جامعه‌ی ادبی گفته:‌ «ما کلاً چندهزار نفر بیش‌تر نیستیم. خودمان می‌نویسم، خودمان می‌خوانیم، خودمان نقد می‌کنیم.»<br />
<br />
چهار. جایی در «فرنی و زویی»، زویی از این می‌گوید که نمی‌تواند جلوی خودش را بگیرد و درباره‌ی هر کسی که می‌شناسد قضاوت‌های احمقانه نکند. زویی، مثل دیگر اعضای خانواده‌ی گلس، بچه‌ی نابغه‌ای بود که نمی‌تواند با جامعه ارتباط برقرار کند. هولدن کالفیلد هم، در شهر می‌گشت و مدام درباره‌ی هر آدمی که می‌دید قضاوت می‌کرد. حتماً یادتان هست که هولدن هم نمی‌توانست مثل بقیه باشد، مثل بقیه رفتار کند و همین‌ها بود که باعث می‌شد به همه بدوبی‌راه بگوید. خیلی‌ها به سلینجر خرده می‌گیرند که نخبه‌گرایی، خاص‌پنداری و این‌جور چیزها را ترویج کرده.<br />
ولی هولدن کالفیلدی که نمی‌توانست جامعه‌اش را بشناسد، تبدیل شد به صدای نسل جوان آمریکا و سلینجر مردم‌گریز تبدیل به یکی از محبوب‌ترین نویسنده‌های دنیا تبدیل شد که مرگ او خیلی‌ها را ناراحت کرد. آیا این نیست که چون ما -مانند هولدن- در دل جامعه‌ایم، و چون خود جزئی از آن جامعه‌ایم، حس می‌کنیم غریبیم و خاصیم و تنها؟</description>
</item>
<item>
<title>ترانه‌ی شیرموز</title>
<link>http://parvande.net/index.php?display-post&amp;id=484</link>
<guid></guid>
<pubDate>Sat, 06 Mar 2010 22:54:08 IRST</pubDate>
<description>مجله پرونده: <a href="http://parvande.net/index.php?display-magazine&amp;id=34">شماره‌ی سی و سوم</a><br />
<br />
ستون: <a href="http://parvande.net/index.php?display-colhistory&amp;id=16">قلاب کمدی</a><br />
نویسنده: <a href="http://parvande.net/index.php?display-author&amp;id=31">حامد میرنظامی</a><br />
<br />
ایده‌ی پاره‌کردن قسمتی از پوست صورت مادرم تحت عنوان «یک ایده‌ی جالب» وقتی به ذهن‌ام رسید که همه در خانه خواب بودند و من در تاریکی اتاق‌ام در حال گوش‌دادن به یکی از عجیب‌ترین آهنگ‌های وابسته به خصوصی‌ترین بخش روح خود بودم. خواب شبانه در هیئت کلیشه‌ای‌ترین نیاز انسان توانسته بود فضای خانه را سیاه و آرامش‌زده کند، تا از این طریق نیازمندبودن را برای‌ام طبیعی جلوه دهد و معنی کلیشه را با ارجاع به این جمله که «همیشه هم بد نیست» صورتی خوش ببخشد. از بی‌خوابی‌ام لذت می‌بردم و به عملی‌شدن ایده‌ام و غافلگیرکردن مادرم در خواب فکر می‌کردم که صدایی به شدت متاثرکننده و به طرز وحشیانه‌ای غمگین را توی سرم شنیدم. آهنگ به جایی رسیده بود که سازی رویایی با ملودی‌ای کودکانه، میان صداهای پایینِ کُر راه می‌رفت و ترومپتی که آواهای حماسی و رمانتیک‌اش را نمی‌توانستم از هم تشخیص دهم، نواخته می‌شد. کُر به صورت مقطعی صدای‌اش را زیرتر می‌برد و سعی داشت خودش را با ملودی هماهنگ کند و لحظه-به-لحظه شفاف‌تر می‌شد. از تخت‌ام بیرون آمدم. کلید اتاق‌ام را از روی در برداشتم و رهسپار اتاق پدر و مادر شدم. صدای متعلق به گیتار دیستورت‌شده‌ای که از زیر آب خودش را به ترومپت نزدیک می‌کرد –قسم می‌خورم صدای حرکت جسمی سنگین را همزمان در آب می‌توانستم بشنوم- هوشیاری‌ام را رنگ تازه‌ای می‌بخشید. در اتاق بسته بود. مانع عجیبی نبود، بازش کردم. دو نفر که حدس می‌زنم حداقل یک نفرشان به سختی خواب‌اش برده بود، زیر تخت باشکوه و کهنه‌ای به خواب رفته بودند. زنی که شبیه مادرم بود را از زیر تخت بیرون کشیدم و کلید را روی پوست صورت‌اش، زیر یکی از چشم‌هایش، فشار دادم و  پایین کشیدم. غافلگیر شده بود و هیجان‌زده جیغ می‌کشید، پدرم از زیر تخت بیرون آمد و آشفته پرسید چه کار دارم می‌کنم، اما منتظر جواب نشد و به طرف من حمله کرد. عجیب آنکه وقتی داشتم کلید را وارد ماهیچه‌های زیر چشم مادرم می‌کردم، دل‌ام برای‌اش تنگ شد. او از من دور نبود و درست زیر دست‌های‌ام بود، اما فکر کردم که سال‌هاست ندیدم‌اش، و می‌توانستم از شدت دلتنگی در فراق‌اش گریه کنم. انتظاری که از آهنگ پخش‌شده برای گوش‌های‌ام داشتم این بود که ریتم آرام و رمانتیکی به خود بگیرد تا تضاد میان صدا و تصویری که می‌شنیدم و می‌دیدم، زیباییِ کلیشه‌ای‌ای را به وجود آورد، اما چیزی‌که شنیدم اضافه‌شدن سازهایی جدید به سازهای قبلی بود، که پرسش و پاسخِ پُرسر و صدایی را با آن ملودی و گروهِ کُری که برآورد نسبی‌ام سپاهی بالغ بر 800-900هزار نفر است، به راه انداخته بودند. پدرم وحشیانه –و به سختی- مرا از مادرم جدا کرد و چون تازه از خواب بیدار شده بود و نمی‌دانست چه کار دارد می‌کند، بدون برنامه‌ریزی توی سر و صورت‌ام می‌زد و در ادامه سهوا سرم را به گوشه‌ی تخت کوبید.<br />
<br />
به نظر هر چه ساز در عمرم شنیده بودم در آن آهنگ جمع شدند و این می‌توانست یک آهنگ استثنایی باشد. «عجیب‌ترین آهنگ» یا مثلا «وسیع‌ترین آهنگ از نظر سازبندی» عنوان‌هایی‌اند که برای شرکت در جشنواره‌های موسیقی مناسب به نظر می‌رسند.<br />
<br />
<br />
<br />
فردای آن شب تصمیم گرفتند مرا با سری باندپیچی‌شده نزد پزشکی روانی ببرند. شوخی نمی‌کنم، آقای دکتر به واقع روانی بود. می‌پرسد «چرا آمدی اینجا؟» جواب می‌دهم من نیآمده‌ام، مرا آورده‌اند. می‌گوید «اگر فکر می‌کنی حضورت اینجا ضرورتی ندارد باور کن که من هم نمی‌خواهم تو به زور اینجا باشی. درک‌ات می‌کنم. پدر و مادرت راجع‌به تو فکرهایی می‌کنند و حالا تو را به زور اینجا آوردند تا از نظر خودشان تو را درمان کنند...» توضیح واضحات اگر کار روانی‌ها نیست پس کار چه‌جور انسان‌هایی است؟ مهربان‌ها؟ یعنی از سر دلسوزی شروع کنند برایت توضیح دادن که «بله... این‌ها چیزهایی است که خودت بهتر از من می‌دانی و...» نه. اگر این مهربانی است پس من هم روانی هستم! به دکتر فرصت فکرکردن دادم. گفتم «من شب‌ها توی رختخواب هوسِ یک لیوان شیرموز می‌کنم و وقتی بفهمم شیر توی خانه‌ی‌مان نداریم غمگین می‌شوم. تا حالا این‌طور شده‌اید؟» مردک شروع کرد به دسته‌بندی کردن احساسات آدمیزاد! «پس گرسنه بودی، اما چیزی را که می‌خواستی نداشتی. در نتیجه غمگین شدی. درست است؟» آفرین 10 امتیاز! مضخرف می‌گوید. اگر روزی از علم روان‌شناسی متنفر شوم برای همین دسته‌بندی‌کردن‌هایش خواهد بود. ادعای نظم‌دادن به روحیه‌ی انسان چشم‌هایش را کور کرده بود. آقای دکتر نمی‌توانست چیزهایی را که می‌گفتم درک کند. گفتم «باشد. برای تفریح هم که شده برای‌تان توضیحاتی می‌دهم. مادر من دوستی دارد که پرستار است و طی یک حادثه در بیمارستان و توسط یکی از مریض‌های بدحال، اتفاقی پوست زیر چشم راست‌اش پاره می‌شود. عشق و علاقه‌ی خالصانه‌ای که به کارش داشته او را به پرستارماندن در آن بیمارستان ترغیب می‌کند. و بی‌توجه به آثار دوختگی و کبودیِ حاصل از جراحیِ زخم زیر چشم، همچنان به کارش ادامه می‌دهد. دوست مادرم وقتی برای اولین‌بار با چهره‌ی جدیدش به خانه‌ی ما آمد، نسبت به رفتار پرستارگونه‌اش علاقه‌ای در من پیدا شد. باور کنید زیباییِ چهره‌اش با آن دوختگی زیر چشم‌اش چند برابر شده بود و مرا مجذوب خودش می‌کرد. لبخند‌ش آزارم نمی‌داد و ناعادلانه‌ترین صفتی که می‌توان در مورد خنده‌های‌اش به کار برد «غیرواقعی» است. اگر می‌خندید ناخودآگاه مرا به خنده وا می‌داشت و اگر اخم می‌کرد ترس عاشقانه‌ای وجودم را احاطه می‌کرد.» دکتر بی‌شعور وسط حرف‌ام پرید و گفت: «پس تو عاشق دوست مادرت شده بودی.» کاری که کردم تکراری‌ترین کار غیرمتعارف دنیا بود. یعنی محل حادثه (آن اطاق پرسش و پاسخ) را بدون کلمه‌ای حرف‌زدن ترک کردم. به نزدیک‌ترین سوپرمارکت رفتم، و دو پاکت شیر برای خانه خریدم. پدر و مادر مهربانم توی خانه منتظرم بودند و کمی هم نگران،‌ که خب طبیعی است. وقتی درِ خانه را باز کردم آنها به پیشوازم آمدند و هر دو را در آغوش گرفتم. شیرها را توی آشپزخانه گذاشتم و از مادر و پدرم برای اتفاق آن شب عذرخواهی کردم. از فکرهای بدی که به سرشان زده بود گفتند و همراه با اشکی که در چشم‌های هر دوی‌شان برق می‌زد، به آن خیالات منفی خندیدند. به شوخی نمکدانی را از آشپزخانه آوردم و روی زخم پایین چشم مادرم پاشیدم و با هم به این کار من خندیدیم. سکندری خوردم و وارد اتاق‌ام شدم. در واقع در آن ظاهر شدم... اتاق عجیبی شده بود... کلمه‌ها شاید برای توصیف‌اش کافی نباشند اما لازم هم نیستند... لطیف؟ سیاه؟ رویایی؟ قطعا نمی‌دانم.<br />
<br />
پی‌نوشت:<br />
خوشبختانه پوستِ نزدیک به چشم مادر یک‌بار دیگر توسط من پاره شد. الان که دارم این‌ها را می‌نویسم در حال تماشاکردن میکروب‌هایی هستم که در دسته‌های پرجمعیت وارد زخم می‌شوند. عفونت فوق‌العاده‌ای است. پدر گوشه‌ای افتاده و می‌خواهد چیزی بگوید... هماهنگی صدا و تصویر اینجا حیرت‌انگیز است.</description>
</item>
<item>
<title>تارانتیست‌زدگی</title>
<link>http://parvande.net/index.php?display-post&amp;id=485</link>
<guid></guid>
<pubDate>Sat, 06 Mar 2010 22:54:08 IRST</pubDate>
<description>مجله پرونده: <a href="http://parvande.net/index.php?display-magazine&amp;id=34">شماره‌ی سی و سوم</a><br />
<br />
ستون: <a href="http://parvande.net/index.php?display-colhistory&amp;id=18">سه‌ی شب</a><br />
نویسنده: <a href="http://parvande.net/index.php?display-author&amp;id=32">حامد اوصانلوی</a><br />
<br />
در ادامه‌ی مسیر شماره‌ی پیش یعنی بررسی موسیقی‌دانان ایرانی خارج از فلات، بی‌جا نیست که گروهی به نام «تارانتیست» را بررسی کنیم. گروهی که به عنوان تنها گروه متال‌ -دست‌کم تا جایی که اطلاعات نگارنده یاری می‌کند- ایرانی که خارج از مرز‌های ایران اثری منتشر کرده و شخصیت خاص خود را یافته است؛ از سروصدای زیادی که در جشنواره‌ی موسیقی شهرداری با آثارش به پا کرد تا اسپانسری شبکه‌ی دورغ‌پراکن -تا جایی که حقیر از رسانه‌ی صادق داخلی [دست‌کم تا الآن] اطلاع دارم-  بی‌بی‌سی از آنان. تارانتیست هم شاید مانند بسیاری از گروه‌های زیرزمینی داخلی -وبلاگ خاطره‌انگیز tehran360 را به یاد آورید- تنها بود تا باشد حال با ارزش هنری یا بدون آن، اما آنان رشد کردند و خود را بالا کشیدند. هدف بررسی آنان با نگاهی به آلبوم آغازین آنان «تارانتیسم» است:<br />
<br />
تارانتیس در ابتدا برای من دو دمو از آهنگ‌های «momental madness» و «standing alone» بود، اولی اثری در مایه‌های دث‌متال‌های دهه‌ی هشتاد که با ملودی‌‌ای شبیه به آهنگ «sanatarium» متالیکا شروع می‌شد اما در ادامه‌ و پیش از شروع ریتم شش‌و‌هشت اثر به ملودی‌ زیبایی می‌رسید. دومی اثری به‌یادماندنی بود با ریتمی زیبا مشابه آثار کلاسیک متال. در آلبوم هر دو اثر وجود داشتند تنها با تغییراتی در تنظیم و خواننده. آلبوم مورد بحث از ساختاری حرفه‌ای و شخصیت‌مند برخوردار است که با توجه به آلبوم آغازین بودنش از قدرت سازندگانش خبر می‌دهد، بماند که در مورد مثبت یا منفی بودن این نکته حرف دارم؛ کم‌ ندیده‌ایم از گروه‌های هم‌سبک که  معمولاً در آلبوم‌های آغازین خود اثری به شدت خودنمایانه و عموماً از نظر محتوا سخیف ارائه می‌دهند تا بتوانند نظر اسپانسر‌ها را تأمین کنند، چیزی که درمورد تارانتیست مطرح نبوده است. اما این‌جا تارانتسیت برای فضاسازی و تنوع‌دادن به آلبوم از آثار زیر یک دقیقه استفاده کرده که منجر به روح‌سازی برای آلبوم شده است. ولی به نظر می‌رسد که این مسأله منجر به از دست دادن صمیمیت مخاطب ناآشنا با گروه در اولین تماس با آثار آن می‌شود. آلبوم از آهنگ‌های چندپاره مشابه آثار متال کلاسیک تشکیل شده است، اما از افت و خیز‌های خاص آن سبک‌ها و یا سلو‌های طولانی آن آثار خبری نیست و از این منظر به مینیمالیستی‌بودن آثار نیو‌متال‌ها پهلو می‌زند، که این خود منجر به شخصیت‌مندی آلبوم می‌‌شود. اما شنونده را قدری آزار می‌دهد؛ به خصوص شنونده‌ی حرفه‌ای را. برای نمونه آهنگ «mine de terrea» که با ملودی تیره‌ی اولیه، انتظار اثری متفاوت با افت و خیز‌های بالا را ایجاد می‌کند، به صورتی سرراست ادامه پیدا می‌کند و مخاطب را ناکام می‌گذارد؛ هرچند به‌شخصه از این آهنگ لذت فراوان می‌برم و به نظرم از دینامیک و تخلیه‌ی روانی مناسبی برای شنونده برخوردار است؛ از این نظر شاید سرراست‌ترین آهنگ آلبوم آهنگ آغازین آن «apostle of god» باشد که شنونده را به طور جدی به ادامه‌ی شنیدن ترغیب می‌کند؛ و یا آهنگ «horny society» که به نظرم زیباترین آهنگ آلبوم است و در ملودی وکال ورس با استفاده از چند صدا به نقطه‌ی خوبی می‌رسد که با اوج انتهایی آهنگ به اوج می‌رسد.<br />
<br />
باید پذیرفت آلبوم نقاط ضعف خود نظیر نبود ورس و کوروس -که شاید در بعضی آهنگ‌ها با قراردادن نقطه‌ی اوج آهنگ در پایان اثر تا حدی جبران شده باشد-،خواندن ضعیف؛ که خواننده-بیسیست گروه  برخلاف بیس‌زدن قدرت‌مندش خوب نمی‌خواند به شکلی که ملودی زیبای خط وکال در بعضی جاها تخریب می‌شود؛ عدم وحدت در استفاده از ریف‌های خوب در آهنگ که اثر را از شکل خارج می‌کند و... و نقاط مثبت نظیر: فضاسازی عالی مانند آهنگ‌های کوتاه و زیبایی همچون «37» یا «say hail» که شنونده از کوتاه‌بودن آنان حسرت می‌خورد، بیس قدرت‌مند در آلبوم، ایده‌های نو نظیر استفاده از ریتم‌های شش‌و‌هشت‌ دیستورت‌شده و یا ریتم‌های سه‌ضرب دسته‌های عزادار محرم را دارد. اما نکته‌ی مورد نظر این است که نمی‌توان به گروه برچسب تقلید زد؛ چیزی که به بسیاری از گروه‌های متال داخلی می‌چسبد. آنان سبک خاص خود را جدا از خوب و بد بودن که به سلیقه‌ی مخاطب بازمی‌گردد، دارند و به نظر می‌رسد می‌دانند در پی چه هستند.<br />
<br />
در کل باید پذیرفت آلبوم به عنوان آلبوم آغازین گروه کاری درخور بوده است، اما چیزی که مهم است ادامه‌ی مسیر است، پس به انتظار می‌نشینیم، رتیل گزیده...<br />
<br />
از ۵ <br />
کل آلبوم: ۳<br />
آهنگ‌سازی: ۳<br />
در مقایسه با آثار مشابه داخلی: ۴.۵<br />
وکال: ۲.۵<br />
نوبودن (اوریجینالیتی): ۴<br />
کاراستودیوی: ۴<br />
<br />
در پایان شما را به شنیدن دو اثر دعوت می‌کنم که اولی را «آرش» محبت کرد و در اختیارم قرار داد و دومی اثری زیبا از آلبوم است.<br />
Standing Alone [<a href="http://sites.google.com/site/amirosein/files/StandingAlone.mp3">دانلود</a>]<br />
Mate Sorrow [<a href="http://sites.google.com/site/amirosein/files/MateSorrow.mp3">دانلود</a>]</description>
</item>
<item>
<title>سر صحبت</title>
<link>http://parvande.net/index.php?display-post&amp;id=483</link>
<guid></guid>
<pubDate>Sat, 06 Mar 2010 22:54:08 IRST</pubDate>
<description>مجله پرونده: <a href="http://parvande.net/index.php?display-magazine&amp;id=34">شماره‌ی سی و سوم</a><br />
<br />
ستون: <a href="http://parvande.net/index.php?display-colhistory&amp;id=38">ضد</a><br />
نویسنده: <a href="http://parvande.net/index.php?display-author&amp;id=1">امیرحسین هاشمی</a><br />
<br />
برای من بازکردن سر صحبت در مورد زدبازی همیشه کار سختی است. مخاطب‌ها همیشه فکر می‌کنند موقع تعریف‌کردن از زدبازی دارم شوخی می‌کنم، حتی آن‌هایی که از زدبازی خوششان می‌آید. مشکل این‌جاست که با آمدن نام زدبازی، چیزهایی که در وهله‌ی اول به ذهن می‌آید این‌هاست: «واسه یه گولّه حیفی»، «می‌زنم تو فکت با یه پنجه‌بکس درشت»، «پس بذار من دستامو روی پات بذارم» و... (هرچند که بعداً می‌شود حتی در مورد همین‌ها هم حرف زد، اما فعلاً قرار است در مورد دوره‌ی دوم فعالیت زدبازی حرف بزنیم، یعنی از «تابستون کوتاهه» به بعد.)<br />
<br />
به خاطر آثار دوره‌ی اول، و همین‌طور به خاطر برچسب خفت‌بار «رپ فارسی»، زدبازی از داشتن مخاطب‌هایی که ارزش کارش را درک کنند محروم شد. جالب است که اخیراً زدبازی به خاطر بالاتر رفتن کیفیت آثارش به‌تدریج مخاطب‌های لمپنش را هم از دست می‌دهد (می‌توانید به اتاق‌های گفتگوی سایت‌های رپ مراجعه کنید).<br />
<br />
نقطه‌ی مقابل تابوت زراندود استعداد تلف‌شده چیست؟ زدبازی همان است؛ و به همین خاطر قرار است در این ستون راجع به این صحبت شود که چرا زدبازی ارزش این را دارد که در موردش صحبت شود. تأکید این ستون روی ترانه‌ها (یا تکست‌ها)ی زدبازی است نه موسیقیش.</description>
</item>
</channel>
</rss>