<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
<channel>
<title>Parvande e-Magazine</title>
<link>http://www.parvande.net/</link>
<description>Posts published on Parvande e-Magazine</description>
<lastBuildDate>Sun, 15 May 2011 23:47:10 IRDT</lastBuildDate>
<language>fa</language>
<item>
<title>نوجوانی</title>
<link>http://parvande.net/index.php?display-post&amp;id=753</link>
<guid></guid>
<pubDate>Sun, 15 May 2011 23:47:10 IRDT</pubDate>
<description>مجله پرونده: <a href="http://parvande.net/index.php?display-magazine&amp;id=60">شماره‌ی پنجاه و نهم</a><br />
<br />
ستون: <a href="http://parvande.net/index.php?display-colhistory&amp;id=2">کلیپس</a><br />
نویسنده: <a href="http://parvande.net/index.php?display-author&amp;id=1">امیرحسین هاشمی</a><br />
<br />
در دوران نوجوانی، آدم همه‌چیز را خالص‌تر و شاید متعالی‌تر از دوره‌های بعدی می‌بیند. در این دوره، عقاید جدید به سرعت می‌آیند، مدتی با شدت بسیار زیاد در آدم می‌مانند، و به همان سرعت می‌روند و هیچ ردی از خودشان بر جا نمی‌گذارند. اعتماد به نفسی که آدم در این دوره دارد، باعث می‌شود همیشه از آن به عنوان یکی از بهترین دوره‌های زندگیش یاد کند. نوجوانی دوره‌ای است که آدم در آن خودش را مجزا و منحصربه‌فرد می‌بیند، فکر می‌کند تا آن سن شناخت خوبی از دنیا به دست آورده، برای نگاه جامعه به خودش هیچ ارزشی قائل نیست و...<br />
<br />
بسیاری از کارهای کوچکی آدم‌ها انجام می‌دهند، معناهایی بیشتر از یک حرکت فیزیکی ساده دارد. اگر زندگی افراد را در خلأ در نظر بگیریم، انداختن گوشواره و بستن مو و پوشیدن شلوار پاره برای پسرها، هیچ ایرادی ندارد. اما شرایط پیچیده‌ی اجتماعی و فرهنگی، برای کارهای کوچک معناهایی عجیب و غریب درست کرده. مثلاً می‌دانیم که دید عمومی جامعه نسبت به این نوع کارها منفی است، و کسانی که این کارها را می‌کنند، خودشان را متعلق به دسته‌های خاصی از آدم‌ها کرده‌اند.<br />
<br />
در نوجوانی آدم می‌تواند خیلی از این کارها را بکند، بدون آن‌که (به خاطر اعتماد به نفس حسرت‌برانگیز آن دوران) از درون، خودش را متعلق به دسته‌ی افراد دیگری بداند که این کار را می‌کنند: درست است که من لباس‌های پاره می‌پوشم و پیاده‌رو را با دوستانم بند می‌آورم، اما بین من و بچه‌باحال‌هایی که از این کارها می‌کنند هیچ شباهتی وجود ندارد. من بسیار خالص‌تر و عمیق‌تر از تمام افرادی هستم که کارهای سخیف انجام می‌دهند، هرچند در ظاهر مانند آن‌ها باشم.<br />
<br />
کمی که می‌گذرد، آدم می‌فهمد آن‌قدرها هم که فکر می‌کرده اوضاع درونی نیست. کسی نمی‌تواند لباس پاره بپوشد و ادعا کند به گروهی که لباس‌های پاره می‌پوشند تعلق ندارد، چون این گروه دقیقاً با همین کار (پوشیدن لباس پاره) تعریف می‌شوند. کم‌کم دست آدم می‌آید که سلیقه‌های فرهنگی و سبک زندگی افراد، با همین کارهای کوچک مشخص می‌شوند و کسی که لباس پاره بپوشد، پشتش چیزهای دیگری می‌آید مثل رفتن به پاساژها و دید زدن مردم، علاقه‌ی شدید قلبی به آهنگ‌های ساسی مانکن و...<br />
نوجوان‌ها در آن دوره‌ی طلایی هیچ اطلاعی از قدرت بسیار زیاد جامعه ندارند، و به همین خاطر است که از آن سن لذت می‌برند. شاید هم لذت نمی‌برند اما وقتی که برای همیشه آن دوره را از دست دادند، با تمام وجود درک می‌کنند آن موقع چقدر خوب بوده است.</description>
</item>
<item>
<title>کیت و ویلیام-۲</title>
<link>http://parvande.net/index.php?display-post&amp;id=748</link>
<guid></guid>
<pubDate>Sun, 15 May 2011 23:47:10 IRDT</pubDate>
<description>مجله پرونده: <a href="http://parvande.net/index.php?display-magazine&amp;id=60">شماره‌ی پنجاه و نهم</a><br />
<br />
ستون: <a href="http://parvande.net/index.php?display-colhistory&amp;id=44">خربزه</a><br />
نویسنده: <a href="http://parvande.net/index.php?display-author&amp;id=56">شایان جاهد</a><br />
<br />
دفعه‌ی قبل درباره‌ی این نوشتم که معنای رفتارهای ما تا حد زیادی مربوط به رسم‌های جامعه است و با تغییر این رسم‌ها، آن معانی هم تغییر می‌کنند. مثلاً بدون کلاه بیرون آمدن امروز هیچ زشتی‌ای ندارد درحالی که زمانی داشت. و اینکه خیلی چیزهایی که امروز برای ما زشت به نظر می‌آیند احتمالاً از این دسته‌اند. ولی مسأله این است که همه‌ی قضیه را نمی‌توان این طوری توجیه کرد. ما معمولاً نمی‌گوییم آدم‌خواری در فلان قبیله پسندیده بوده، پس اشکالی ندارد. حالا معیار ثابت چیست؟<br />
<br />
اینجا هم مثل خیلی جاها، اگر مؤمن باشید قضیه کلی ساده می‌شود. معیار ثابت، شرع است. اما اگر فقط کمی عاقل باشیم، می‌فهمیم که احکام شرعی مربوط به چنین رفتارهایی، با توجه به محیط اجتماع زمان خود صادر شده‌اند. فرض کنید می‌گویند مستحب است که اگر کسی به شما گفت سلام، شما بگویید سلام علیکم. خب اگر کمی فکر کنید می‌بینید که بله خیلی خوب است آدم جواب سلام دیگران را گرم بدهد، اما امروز سلام علیکم و رحمة الله و برکاته، هیچ گرم نیست. معادلش امروز شاید این باشد که بگویید «به! علیک سلام!» این مثال ساده را بگیرید، بروید تا احکام اساسی‌تر محرمات و واجبات. پس به نظر می‌رسد ایمان بعلاوه‌ی عقل، کمک زیادی به حل مشکل ما نمی‌کند.<br />
<br />
خب... پس برویم سراغ حقوق اساسی انسان... رسوم جامعه نباید به حقوق اساسی آدمی تجاوز کنند. پس با این معیار رسم قربانی کردن آدمیزاد، هرقدر هم رسم باشد، بد است. بله البته خب این هست، ولی کمک زیادی به بحث ما نمی‌کند. کسی در بدی قربانی کردن آدمیزاد شک ندارد. ما دنبال این هستیم که ببینیم برای مسائل باریک‌تر می‌شود معیار ثابتی پیدا کرد، یا نه. بیایید قضیه را کمی روزمره‌ترش کنیم. سیگار کشیدن یا حتی حرف زدن با صدای بلند در تاکسی خوب نیستند، چون تجاوز به حقوق دیگران هستند. خب این یکی بد نیست. اما تکلیف ابرو برداشتن پسرها و پیامک جواب دادن در حضور دیگری چه می‌شود؟<br />
<br />
به نظر من مسأله این نیست که ممکن است زمانی ابرو برداشتن پسرها عادی شود، همان طور که ریش تراشیدن شده است. مسأله معنایی است که الان این رفتار دارد. کسی که الان ابرو بر می‌دارد، خودش را به تیپ اجتماعی نزدیک می‌کند که ویژگی‌های کمابیش شناخته‌شده‌ای دارد. این که ممکن است زمانی ابرو برداشتن این معنی را از دست بدهد، معنای فعلی این کار را عوض نمی‌کند. پس من هنوز هم از ابرو برداشتن بدم می‌آید. فقط می‌ماند یک مشکل. و ان این است که سرعت این تغییرات گاهی انقدر زیاد است، که بین دو نسل تفاوت‌های اساسی درست می‌شود. این است که پیامک جواب دادن، در حضور دیگران برای معلمم کار زشتی است، اما برای من نیست. و راستش برای این مسأله هر چه فکر می‌کنم راه حلی پیدا نمی‌کنم. جز این که من و معلمم همین‌طور به بحث بی‌سرانجاممان ادامه دهیم.</description>
</item>
<item>
<title>صدای زمینه</title>
<link>http://parvande.net/index.php?display-post&amp;id=751</link>
<guid></guid>
<pubDate>Sun, 15 May 2011 23:47:10 IRDT</pubDate>
<description>مجله پرونده: <a href="http://parvande.net/index.php?display-magazine&amp;id=60">شماره‌ی پنجاه و نهم</a><br />
<br />
ستون: <a href="http://parvande.net/index.php?display-colhistory&amp;id=40">مهمان</a><br />
نویسنده: <a href="http://parvande.net/index.php?display-author&amp;id=44">مهمان</a><br />
<br />
همیشه در درون ما یک صدای زمینه هست که مدام به ما یادآوری می‌کند با بقیه فرق داریم و از خیلی جهات یک سر و گردن از بقیه [به طور اخص عموم افراد همسن] بالاتر هستیم. بدبختانه حتی در لحظات افسردگی، وقتی درحین گفتگو با یک دوست، مدام از نقاط ضعفمان می‌گوییم و عامدانه سعی می‌کنیم جنبه‌های منفی شخصیتی‌مان را پررنگ‌تر جلوه دهیم، درحقیقت داریم در جهت اعلان آن صدای زمینه حرکت می‌کنیم. اینکه کس دیگری ما را دلداری بدهد و مدام متذکر شود که چقدر خودمان را دستکم می‌گیریم یا [چه بهتر اگر اضافه کند که] او خیلی وقت‌ها دوست دارد جای ما باشد، جزئی از پروسه‌ی یک درددلِ سالم نیست؛ بلکه پاسخی است که ما برای ارضای یک میل، با برنامه‌ریزی‌ای نه چندان ناخوداگاه، در دهان طرف مقابل می‌گذاریم؛ میل به تقویت یا نهایتاً بقای صدای زمینه.<br />
<br />
اما حقیقتاً خاستگاه این صدا در درون ما کجاست؟ اساساً پشتوانه‌ی «ما برتریم» از کجا می‌آید؟ آیا مستندات عینی‌ای درکار است یا این صدا صرفاً صدای یک آرزوست [:کاش واقعاً برتر بودیم]؟<br />
همه‌ی ما در ذهن خود یک صندوق دور و خاکخورده داریم. صندوقی پر از تصمیم‌ها و قول و قرارهای مختلف و بی‌ربط به هم. پر از کارهایی که از هزار سال پیش تا امروز، تا هزار سال دیگر [به مثابه‌ی باقیمانده‌ی عمر] روی هم انباشته شده‌اند و می‌شوند. از عناوینی با درشتی «دیگر دروغ نخواهم گفت» تا ریزنقشیِ «دکمه ی آن لباس را خواهم دوخت». و در این بین تا دلتان بخواهد «به فلان دوست قدیمی زنگ بزنم» و «فلان کتاب را بخوانم» و «فلان کار نیمه‌تمام را تمام کنم» و... پیدا می‌شود. بدیهی است که عمل کردن به همه‌ی محتویات این صندوق، ما را به آدم دیگری تبدیل خواهد کرد.<br />
<br />
روزی را تصور کنید که طی یک اقدام متهورانه، همه‌ی سوزن‌های فرورونده در روحتان را، یکی‌یکی درآورده باشید و دیگر هیچ کار عقب‌افتاده‌ای توی صندوق باقی نمانده باشد. بدون شک آن روز، به نزدیک‌ترین تصویر ذهنیتان از مفهوم «ایده‌آل» دست پیدا کرده‌اید یا به عبارت دیگر، «برتر» شده‌اید.<br />
اتفاقی که افتاده، درحقیقت، خلط سوژه با سایه‌ی سوژه است؛ جابجایی تصویر ذهنی ما از «کارهایی که هنوز انجامشان نداده‌ایم»/«شخصیتی که درحال حاضر داریم» [در جایگاه سوژه] با تصویری جعلی از «کارهایی که انجامشان خواهیم داد»/«شخصیتی که در زمان نامعلومی قرار است برتر شود» [در جایگاه سایه]. آن چیزی که به ما این جرأت را می‌دهد که خودمان را «برتر» بدانیم، فخر به تصویر واقعی خودمان نیست، بلکه فخر به محتویات صندوقی است که در طی سال‌ها پرش کرده‌ایم.<br />
کم‌کم روشن می‌شود که صدا مدام از چیزی که نیست می‌گوید. این روند ممکن است آن‌قدر تکرار شود که اساس مفهوم سوژه [کاش واقعاً برتر بودیم/واقعاً برتر نیستیم] در ذهن ما، به مفهوم دروغین سایه [ما برتریم] تنزل پیدا کند و دست آخر نفهمیم که چه خیانت بزرگی به خودمان کرده‌ایم.<br />
<br />
فائزه نوری‌زاد</description>
</item>
<item>
<title>لطفاً کتاب نخوانید - ۴</title>
<link>http://parvande.net/index.php?display-post&amp;id=747</link>
<guid></guid>
<pubDate>Sun, 15 May 2011 23:47:10 IRDT</pubDate>
<description>مجله پرونده: <a href="http://parvande.net/index.php?display-magazine&amp;id=60">شماره‌ی پنجاه و نهم</a><br />
<br />
ستون: <a href="http://parvande.net/index.php?display-colhistory&amp;id=43">نوح؛ جامانده از کشتی</a><br />
نویسنده: <a href="http://parvande.net/index.php?display-author&amp;id=55">محمّد میرزاعلی</a><br />
<br />
«فرهنگ غربی را -به علّت غنای حیرت‌آورش- نمی‌توان با خواندن چند کتاب، آن‌هم به فارسی، مهار کرد و پنداشت که اصل مطلب را دریافته‌ایم. موقعی که یک مشرق‌زمینی خود را فی‌المثل مارکسیست می‌داند، متوجّه نیست که مارکس از هگل برمی‌خیزد و هگل وارث کانت، و کانت وارث هیوم و دکارت، و همه وارث این تحوّل شگفت‌انگیز فکر غربی، یعنی دنیوی‌کردن است... این بدان مانَد که یک جوان امریکائی با آموختن حالاتی چند از یوگا بپندارد که به کُنه معنویت هندو راه یافته است، غافل از آن‌که یوگا فقط ورزش نیست و معنویت هندو در چند حرکت بدنی یا چند ورد سانسکریت خلاصه نمی‌شود و آن‌گاه منشأ اثر تواند بود که محور زندگی‌اش را یک‌سره تغییر دهد و جمله ارزش‌های خود را باطل انگارد و خلقیات قومی‌اش را تغییر دهد، و به‌نحوی بمیرد و باز زنده شود...»  - داریوش شایگان (I)<br />
ﮮ<br />
<br />
ما اساساً در نسبت با غرب دچار ناهم‌تاریخی هستیم. غربْ دوره‌ای/ دوره‌هائی را پشت سر گذاشته که ما حتّی درست‌وحسابی واردش هم نشده‌ایم؛ به‌قول احمد فردید «صدر تاریخ ما، ذیل تاریخ غرب است». با چنین فرضی ما در خوانش آثار ادبی -مثل رمان‌ها- نمی‌توانیم این ناهم‌ترازی را نادیده بگیریم، ولی می‌گیریم. مثلاً کسی که ادّعا می‌کند «در انتظار گودو» بهترین نمایش‌نامه‌ای‌ست که تابه‌حال خوانده است، نهایتاً دارد مهمل می‌گوید (مگر فقط همین یک نمایش‌نامه را کلّاً خوانده باشد). ما هیچ‌گاه نمی‌توانیم استراگون یا ولادیمیر، یا انتظار هرکدام‌شان برای گودو را بفهمیم؛ ما مدرنیزم را «نزیسته‌ایم» که حالا بخواهیم «بخوانیم»اش. تلاش برای فهم نازیسته‌ها معمولاً تبدیل به کاریکاتور کسی می‌شود که بخواهد قبل از درآوردن پیرهن‌اش، زیرپیرهن‌اش را درآورد. <br />
<br />
در نهایت البته بایستی بگذریم از کسانی که توانسته‌اند حیات نسبتاً مدرنی را تجربه کنند -که البته این تجربه نمی‌تواند تجربه‌ی مطلقاً مدرنی باشد؛ و هم‌چنین از لذّت‌هائی که گه‌گاه از مدرن‌ها می‌بریم -که ناظر به جذابیت‌های دیگر این آثار است (مثل دیالوگ‌های هوشمندانه، پرسوناژها و توصیف‌های دل‌نشین، و از این دست)، و نه از برخورد بی‌واسطه با ماهیتِ جوهری آنها. (II)<br />
ــــــــــــــــــــــــــــ <br />
<br />
I.    نقل از کتاب خواندنی ِ:<br />
آسیا در برابر غرب/ داریوش شایگان/ انتشارات امیرکبیر/ از صفحه‌ی دویست و سی‌وپنج<br />
II.   یک چیزهائی از پست‌مدرن-خواندن-هایمان هم بماند برای بعد.</description>
</item>
<item>
<title>یک توضیح</title>
<link>http://parvande.net/index.php?display-post&amp;id=752</link>
<guid></guid>
<pubDate>Sun, 15 May 2011 23:47:10 IRDT</pubDate>
<description>مجله پرونده: <a href="http://parvande.net/index.php?display-magazine&amp;id=60">شماره‌ی پنجاه و نهم</a><br />
<br />
ستون: <a href="http://parvande.net/index.php?display-colhistory&amp;id=20">ستون جنجالی</a><br />
نویسنده: <a href="http://parvande.net/index.php?display-author&amp;id=34">کوشا خدابنده‌لو</a><br />
<br />
در شماره‌ی پیش عکسی از مدیر ستون (کوشا) منتشر شد که خوشبختانه بعضی از خوانندگان به جعلی بودن آن پی بردند. لازم به ذکر است که در این تاریخ، مدیر ستون (کوشا) به اینترنت دسترسی نداشته و در نتیجه مشخص نیست چه کسانی در جعل این تصویر دست داشته‌اند.<br />
عکس‌های اصلی برای قضاوت و نتیجه‌گیری ضمیمه شده‌اند.<br />
<br />
<center><br />
<img src="http://parvande.net/images/sk.jpg" /><br />
</center><br />
<center><br />
<img src="http://parvande.net/images/sl.jpg" /><br />
</center></description>
</item>
<item>
<title>پادشاه بچه‌ها یا پادشاه بچه‌دوست</title>
<link>http://parvande.net/index.php?display-post&amp;id=750</link>
<guid></guid>
<pubDate>Sun, 15 May 2011 23:47:10 IRDT</pubDate>
<description>مجله پرونده: <a href="http://parvande.net/index.php?display-magazine&amp;id=60">شماره‌ی پنجاه و نهم</a><br />
<br />
ستون: <a href="http://parvande.net/index.php?display-colhistory&amp;id=18">سه‌ی شب</a><br />
نویسنده: <a href="http://parvande.net/index.php?display-author&amp;id=32">حامد اوصانلوی</a><br />
<br />
این عنوان پیچیده را برای یکی از آیکان‌های پیچیده‌ی موسیقی معاصر برمی‌گزینیم. این مورد را ابداً نمی‌شود نادیده انگاشت، به گونه‌ای که برخلاف ظاهر مضحکش بسیار جدی روی سبک‌هایی بسیار جدی‌تر از کل عمر هنری‌اش اثر گذاشته است. اما؛ <br />
نام: مایکل<br />
نام خانوادگی: جکسون<br />
پیشه: مطرب، رقاص<br />
بررسی این موجود پیچیده بیش از دو سه مقاله می‌طلبد. برای همین این‌جا به بررسی چندی از این پدیده می‌پردازیم.<br />
<br />
هیچ دقت کرده‌اید سبک نویی که در آلبوم آخر لینکین‌پارک، عزیز دل ما، رخ نمود برای بسیاری از عزیزان شگفت‌آور بود؟ موسیقی به جای ترکیب فرود-اوج مرسوم کارهای پاپ و راک، از نقطه‌ای نزدیک به صفر شروع می‌کند و به مرور به اوجی نزدیک می‌شود و سازها و افکت‌های ناب دیستورشن را به خورد گوش شما عزیزان می‌دهد. اگر دچار این اشتباه شده‌اید که این یک کار نو بود باید به آهنگ «they dont really care about us» از مایکل مرحوم گوش دهید... فضای نیمه‌راک آهنگ با اضافه شدن تدریجی گیتار الکتریک، بیس، کیبورد و ملودی واحد و یک‌پارچه به کار عیناً و عیناً کار «catalyst» یا «across line» لینکین‌پارک را تداعی می‌کند. سبک زیبای خواندن جکسون در عصری که خوانندگان «Iron maiden»  و «deep purple» مشغول چهچه زدن در دستگاه‌های شیطان‌پرستی و بی‌ادبی اسپیس راک و هوی‌متال بریتانیایی بودند به راستی بسیار پیشرو بوده است. حتی امروز هم خواننده‌ای با غلظت و افکت‌های صوتی اوریجینال و شناسنامه‌دار او از جیغ‌ها و زوزه‌هایش گرفته تا خشونت عصبی صدایش پیدا نمی‌شود (نگرد نبود گشتم نیست) این در حالی‌ست که عزیزان متال‌باز از جمله خود نگارنده، با قمیش‌های برادر رزمنده «جیمز هتفیلد» که بعد از آلبوم «load» روانه‌ی صدای زنگ‌دار جوانی‌اش شد، ادعا‌ها در مورد برترین خواننده‌ی دنیا بودن ایشان داشته‌ایم....<br />
<br />
جکسون در بسیاری از سبک‌ها مبتکر و یا اثر‌گذار بوده است... بی‌هیچ شک بیت‌های او را می‌توان سر‌آغاز R&B ها‌ی امروزی دانست... لحن دورگه‌ی خواندنش که بین ملودی‌های پاپ، قطع و وصل شدن‌های رپ و خشونت راک می‌چرخد برای بسیاری از گروه‌های دهه‌ي نود در جست‌وجوی سبک‌های دورگه بودند الهام بخش بود... توجه کنید او این حرکات را در دهه‌‌ی هشتاد در اوج سلطه‌ی دوران ژانر‌بندی موسیقایی انجام می‌داده است و چه بسا حتی با درک شدن ژرفای حرکاتش دچار مشکل بوده باشد. موسیقی‌های بعضاً راک او عالی از کار در‌آمده‌اند به گونه‌ای که نگارنده حسرت این را می‌خورد چرا کار غیر راک از این شاید بچه‌دوست صداداده است... نگاه ساده‌ای به «beat it» بیندازید و بی‌تعصب آن را گوش دهید. ترکیب عالی و جمع‌جوری از ساز‌های اصلی راک از درامز و گیتار گرفته تا وکال خشن و نخراشیده و حتی سلوی گوش نوازش در عین ملایمتی که لازمه‌ی نفس پاپ کار‌های جکسون است یک جویای هیجان راک را به حد استاندارد ارضا می‌کند... نگارنده را که بسیار بالاتر از استاندارد! <br />
<br />
متأسفانه همراه بسیاری از امواج جوگیری ملی ما عزیزان از دست رفته موسیقی محدود به دایناسور‌هایی نظیر «pink floyd» و... شده است. برای خوب بودن نیازی نیست ژست آرامش از سر تا پایتان بالا برود و چون سید برت خدابیامرز به خلا هنری برسید... سری به بیلبورد بزنید و جکسون را کشف کنید.<br />
<br />
<a href="https://sites.google.com/site/amirosein/files/B!!s.mp3">آهنگی از جکسون</a> را که بسیار می‌پسندم ضمیمه کردم.<br />
<a href="https://sites.google.com/site/amirosein/files/Hezarshishe%28goodrock%29.mp4">آهنگی هم از خودم</a>... نظر بریزید لطفاً.<br />
<br />
تنها شکستی<br />
می‌گی تنها نشستم<br />
تو پوزخند می‌زنی اما<br />
می‌گم قلبتو شکستن<br />
می‌گی فرق داری باهاشون<br />
دیدم تنهات می‌ذارن<br />
می‌گی راحت‌تری تنها<br />
می‌گم خوش‌ می‌گذره حتما<br />
{<br />
جلو روم باز تو شیشه<br />
نشستی و می‌بینم<br />
گریه نکن عزیزم<br />
من کنارت می‌شینم<br />
می‌گی هیچ‌کی رو نداری<br />
راستش منم همینم<br />
ما با همیم و شادیم<br />
چشامون چرا زده نم؟<br />
}<br />
حالا که از دورت رفته<br />
می‌گی راحتی دوباره<br />
من می‌گم که اون ولت کرد<br />
و دورغ می‌گی تو! آره<br />
می‌گی نمی‌فهمیدت و<br />
خوب شد نشدش اصلاً<br />
خوب شد اما تو خوب نیستی<br />
خودتو دیگه گول نزن!<br />
{<br />
}<br />
چرا نمی‌آی تو پیشم؟<br />
ببین منو پشت شیشه‌م<br />
اشکام ریختش عزیزم<br />
با مشت شیشه رو می‌ریزم<br />
تو هزار تا می‌شی اما<br />
من هزار تیکه می‌شم<br />
هزار تا پیش تو و من<br />
یه دونه‌ی همیشه‌م<br />
چرا تنها موندیم ببین!<br />
اشکام روت می‌پاشن<br />
{<br />
}</description>
</item>
<item>
<title>میرا شیر اوژَن</title>
<link>http://parvande.net/index.php?display-post&amp;id=749</link>
<guid></guid>
<pubDate>Sun, 15 May 2011 23:47:10 IRDT</pubDate>
<description>مجله پرونده: <a href="http://parvande.net/index.php?display-magazine&amp;id=60">شماره‌ی پنجاه و نهم</a><br />
<br />
ستون: <a href="http://parvande.net/index.php?display-colhistory&amp;id=48">هم‌کلاسی</a><br />
نویسنده: <a href="http://parvande.net/index.php?display-author&amp;id=57">مریم آرطور</a><br />
<br />
پنج/<br />
<br />
نام و نام خانوادگی: میرا شیر اوژَن<br />
مکان: هر جایی شد.<br />
زمان: راهنمایی<br />
خصوصیات اصلی: قر ِ کمر ِ نسبی، خیلی کم تپل، کلاً یه دختر دیگه.<br />
<br />
بعضی‌ها می‌گویند پاریس هیلتون بابت هیچ‌چی معروف است. یعنی کسی ست که شهرت یا حالا محبوبیت‌اش به خاطر حاشیه ست؛ در مورد پاریس هیلتون مثلاً هیکل‌اش یا قیافه‌اش، اسم‌اش یا ثروتمند بودن‌اش.<br />
هنر خاصی ندارد، اکتِ خاصی ازاَش سر نمی‌زند و این‌ها... یعنی صرفاً اطراف‌اش حاشیه‌سازی شده‌است. اکنون نیز بعد از حاشیه‌سازی و جلب توریست فقط چون پاریس هیلتون است با این که عملاً کار خاصی نمی‌کند مشهور شده و همه جا دعوت است و همه او را می‌شناسند و دوست می‌دارند (با لحن حمید شب‌خیز). فکر می‌کنم با درصدهای متفاوتی شما هم این نکته را بپذیرید.<br />
من احساس می‌کنم شِینی (دوست‌دختر اندی) هم طبق همین الگو پیش می‌رود. هر از گاهی یک صدایی بیرون می‌دهد ولی در اصل یار غار اندی ست بنابراین قشر ماهواره‌بین او را خوب می‌شناسند و گاهی دنبال هم می‌کنند، او هم در پاسخ محبت‌های بی‌دریغ، گل سنگ‌ام می‌خوانَد یا با لباس لختی روی قالیچه‌ی سلیمان غلت می‌زند.<br />
<br />
حالا بگذریم... گفتم که بگویم میرا هم چنین چیزی بود. تقریباً تمام مدرسه او را می‌شناختند یا تمایل داشتند او را ببینند و بشناسند و اسم‌اش را می‌دانستند ولی فقط چون (به این خاطر که) اسم‌اش اسم خاصی بود. در مورد او، نه کسی از درس‌خوان بودن‌اش حرف می‌زد نه تنبل بودن‌اش، نه خوشگل یا زشت بودن‌اش و نه هیچ چیز دیگر. کسی خبری هم نداشت که از این چیزها حرف بزند. من ِ نوعی به‌شخصه به عنوان یک هم‌کلاسی هم، بی‌خبر بودم و هستم و اکنون حتی چیزی از چهره‌اش به خاطر نمی‌آورم.<br />
فقط همه در حیاط به هم نشان‌اش می‌دادند و جمله را می‌گفتند: "شیر اوژن اون اِه."<br />
<br />
یک بار که داشتیم از مدرسه بر می‌گشتیم خانه او را به یک دوست‌ام که از کلاس ما نبود نشان دادم، که داشت با دو تا از دوستان‌اش جلوی ما می‌رفت. گفتم: "وسطیه شیر اوژن شیر اوژَن که می‌گن اِه". وقتی شیر اینا جلوتر از ما از خیابان رد شدند دوست‌ام به واسطه‌ی تغییر مسیر توانست صورت‌اش را هم ببیند ولی اتفاق محسوس و قابل عرضه‌ای در نوع چهره و نگاه دوست‌ام نیفتاد یا شاید هم افتاد ولی مشاهده نشد چون میرا؛ تنها، ظرفی انسانی بود که حامل نامی عجیب و نامأنوس شده بود و چیز دیگری نداشت.<br />
<br />
تنها عمل قابل ذکری که چند باری از میراشیر سر زد رقصیدن‌اش بود که گویا خودش می‌گفت برگرفته از لزگی ست ولی هویت‌اش تاکنون و از پس مقایسه‌های بسیار بر من ناشناس مانده.<br />
با عینکی ظریف و لبخندی کم‌رنگ، مقتدرانه و مصمم چند دقیقه‌ی دشوار می‌پرید و پا زمین می‌کوبید، کمی پیشانی‌اش عرق می‌کرد، وسط‌ها یکی دو تا قر لازم و ملزوم می‌داد و بعد دوباره به عمق بی‌هیچ‌چی بودن‌اش باز می‌گشت.<br />
<br />
زمان ما، در کلاس‌ها به ندرت، ولی روی میز به شکل تک‎نفره صورت می‌گرفت یا نهایتاً پای تخته، محض تغییر روحیه، وَ یا هم که در اردوها؛<br />
در اردوها بود که به دایره‌هایی انسانی تقسیم می‌شدیم، و مَقنه‌سُرمه‌ای‌ها را می‌انداختیم پایین که مانند پیش‌بندی دوطرفه عمل می‌کرد و مثل سپر محافظتی در برابر پشه‌ها یا گوجه‌فرنگی‌ها و خیارشورهای سُسی عمل می‌کرد و پشت و جلوی ما را می‌گرفت.<br />
هر دایره برای خودشان می‌زدند و یکی وسط دایره می‌رقصید. البته دایره‌ها به خاطر حس همدلی بسیاری که بین بچه‌ها حاکم بود تنگ بودند و به‌سختی بیش از یک نفر می‌توانست وسطِ شان خودَش را تکون بدهد.<br />
گاهی دُم اسبی یک موطلایی که از زیر پیش‌بند بیرون زده بود و در تلألو نور خورشید می‌درخشید نگاه ما را به خود جلب می‌کرد و لحظه‌ای دیگر قر کمر یک تهِ‌کلاسی دراز و تنبل که زودتر از همه وارد دوران بلوغ شده بود و کل مدرسه خبر داشت. آهنگ‌های انتخابی از اندی کوروس تا مهستی متغیر بود و البته با حضور همیشگی سیاوش صحنه (و ورود قمیشی را از صحنه‌های خسته و رمانتیک‌زده‌ی دبیرستانی به بعد داریم)، و گاهی با یک آهنگ وطنی که بعدازظهر جمعه از شبکه‌ی یکِ سیما پخش شده بود پایان می‌یافت.<br />
در این‌جا حیف است از عباس بهادری، بیژن خاوری، حسن همایون‌فال و بهرام نمی‌دانم چی یادی نکنم. نکته آن که من مدتی خبرهای عباس بهادری را دنبال می‌کردم چون موهای سیاه‌اش همیشه سشوارکشیده بود و خودش نیز همواره مرتب بود.<br />
<br />
نتیجه می‌گیریم که همان‌طور که خوشگلی همیشه نون و آب نمی‌شود اسم جالبِ توجه هم از آدم چیز تحفه‌ای نمی‌سازد بلکم بدتر گاهی جلوی پیشرفت آدم‌ها را هم می‌گیرد؛ و بدتر همه رو آدم حَسّاس می‌شوند. این نتیجه‌گیری قرار نیست همیشه و همه‌جا تکرار شود پس قدراَش را بیش‌تر بدانیم.<br />
<br />
شخصاً تشکر می‌کنم.</description>
</item>
<item>
<title>...</title>
<link>http://parvande.net/index.php?display-post&amp;id=754</link>
<guid></guid>
<pubDate>Sun, 15 May 2011 23:47:10 IRDT</pubDate>
<description>مجله پرونده: <a href="http://parvande.net/index.php?display-magazine&amp;id=60">شماره‌ی پنجاه و نهم</a><br />
<br />
ستون: <a href="http://parvande.net/index.php?display-colhistory&amp;id=36">از گوشه و کنار دنیا</a><br />
نویسنده: <a href="http://parvande.net/index.php?display-author&amp;id=52">علی حسینی</a><br />
<br />
<center><br />
<img src="http://parvande.net/images/me%20&%20miss%20d.jpg" /><br />
</center><br />
من و خانوم دال، اردیبهشت یک سال پیش.</description>
</item>
</channel>
</rss>
