<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
<channel>
<title>Parvande e-Magazine</title>
<link>http://www.parvande.net/</link>
<description>Posts published on Parvande e-Magazine</description>
<lastBuildDate>Sat, 27 Dec 2008 23:28:33 IRST</lastBuildDate>
<language>fa</language>
<item>
<title>به هر حال</title>
<link>http://www.parvande.net/index.php?display-post&amp;id=116</link>
<guid></guid>
<pubDate>Sat, 27 Dec 2008 23:28:33 IRST</pubDate>
<description>مجله پرونده: <a href="http://www.parvande.net/index.php?display-magazine&amp;id=7">شماره‌ی هفتم</a><br />
<br />
ستون: <a href="http://www.parvande.net/index.php?display-colhistory&amp;id=2">کلیپس</a><br />
نوسینده: <a href="http://www.parvande.net/index.php?display-author&amp;id=1">امیرحسین هاشمی</a><br />
<br />
کم‌کم باید به فکر این باشیم که دوره‌ی انتشار پرونده را کوتاه‌تر کنیم. هفتاد درصد متن‌های پرونده، شنبه‌ها فرستاده می‌شوند و نصف این مقدار هم بعد از ساعت نهِ شب. پس طبیعی است که اگر دوهفته‌نامه یا هفته‌نامه شود، باز هم مطالب برسند. مهمْ آخرین مهلت است و این‌که مطالب را در نزدیک‌ترین زمان ممکن به آن بنویسیم.<br />
<br />
یک نکته‌ی بسیار مهم که خوانندگان پرونده باید به آن توجه داشته باشند: هر گونه توضیح در مورد سردبیر که در متن‌ها می‌بینید، حاصل ذهن خیال‌پرداز نویسنده‌هاست.<br />
<br />
فصل امتحانات دانشگاه‌ها و مدارس در سراسر کشور شروع شده و هم‌زمان شاهد بارش‌های مقطعی هستیم. امیدوارم با برنامه‌ریزی مناسب دانشجویان و دانش‌آموزان، نتایج مطلوبی به دست آید و در عین حال با چاره‌اندیشی شهرداری‌ها، بارش برف و باران برای رفت‌و‌آمد این عزیزان مشکلی ایجاد نکند.<br />
<br />
پرونده به هیچ حزب و گروهی وابسته نیست.</description>
</item>
<item>
<title>دوشنبه‌ها</title>
<link>http://www.parvande.net/index.php?display-post&amp;id=106</link>
<guid></guid>
<pubDate>Sat, 27 Dec 2008 23:28:33 IRST</pubDate>
<description>مجله پرونده: <a href="http://www.parvande.net/index.php?display-magazine&amp;id=7">شماره‌ی هفتم</a><br />
<br />
ستون: <a href="http://www.parvande.net/index.php?display-colhistory&amp;id=3">شراب ملک ری</a><br />
نوسینده: <a href="http://www.parvande.net/index.php?display-author&amp;id=15">الف.میم</a><br />
<br />
کله‌کمبزه‌ای بود و ریخت‌ش از ریخت افتاده. همیشه جوب می‌گشت پی «پنزر خنزر». دل‌ش برق می‌زد برخلاف صورت‌ش که همیشه چرک بود. از بس جلوی آینه با خودش درددل می کرد دل‌ش شده بود مثل همان. صاف. هرچی می‌گفت و می‌کرد همانی بود که توی دل‌ش. مثل بچه‌ها. هم‌بازی نداشت فقط. تنهایی، خودش بود و خداش توی آن اتاق یک درِ تبعید. اسم و رسم داده بود تنهایی‌ش را. به خودش می‌گفت کله‌سنگکی و آدم‌های دیگر را کله‌تافتونی. کله‌تافتونی‌ها فک و فامیل‌ش بودند اما ناتنی. از خود نمی دانستندش. <br />
توی دنیای مجیدِ سوته‌دلان همه‌چی راحت و ساده بود. مهربان بود. بزرگ‌ترین تهدید ماچ‌کردن بود و بلیط‌فروشِ پشت دریچه‌ی گیشه‌ی سینما را می‌شد به نگاهی عاشق شد و براش سفارش پیرنِ آستین‌بلند داد. وقتی هم آن نگاه‌های مهر، یک‌هو می‌شود دست غضب و پیش‌کشی مجید را پس می‌زند، دل مجید نمی‌آید با سنگ بکوبد توی کله‌ی معشوق جفاکارِ یک‌پا. دل همان دلی‌ست که وقتی برده بودندش ناحیه و فهمیده بود دخترهای آن‌جا چه‌جوری نان شب در می‌آورند جلو دست‌ش را گرفت که نرود طرف‌شان. مردم را می‌فهمید آخر. توی عزاشان اشک‌ش اشک تمساح نبود و شادی عروسی‌هاشان به غلظت شادی خود صاب مجلس بود.<br />
<center>***</center><br />
یک هم‌بازی آوردند براش. یکی که مثل خودش گیرِ کله‌تافتونی‌ها بود. ولی سرخ می‌پوشید و آبی؛ برعکس مجید که همه لباس‌هاش گرفته بود. دمِ اول مجید فرفره‌ای داد دست‌ش و او هم چوب فرفره را انداخت یک گوشه با سنجاق‌ش گذاشت توی دهن‌ش. چه دوستی‌ای کرد این بار خدا در حق مجید و اقدس که گذاشت‌شان سر راه هم. دو تا بچه‌ی تنها که حالا یکی دیگر مث خودشان پیدا کرده بودند. شب دوشنبه‌های مجید (که شب جمعه‌ی دیگر مردم دنیا بود) می‌آمد و با هم عشق‌بازی می‌کردند. همان عشق‌بازی‌ای که برادر کله تافتونی مجید حسرت‌ش را می‌خورد و حساب‌ش را جدا می‌دانست از بغل‌خوابی. مجید می‌شد مردِ خانه‌ی بی‌مرد اقدس و اقدس زنِ تنهایی مجید. دعوا و کتک‌کاری‌شان هم اگر می‌شد مثل هر زن و مردی، آشتی‌ش پای ورق نشستن بود و شرطِ قلقلک‌دادن کفِ پا بستن. قلقلک خنده‌آورد اول‌ش. بعد که مجید به اقدس گفت اولی‌ش نبوده ولی آخری‌ش است تا دمِ مرگ، چشم‌هاشان به اشک نشست. قول و قرار گذاشتند و اقدس هرچه داشت داد پای بدهی پااندازش و رفتند امام‌زاده داوود یکی عقدشان کرد. شدند هم‌سایه‌ی گاوها توی خرابه‌ای که مجید گیر آورده‌بود پنهان از چشم برادرش که اقدس را به کسب و کار می شناخت و رضا نبود به ادامه‌ی بازی این دوتا. رفتند عکس هم گرفتند و مجید یک عصر که به خانه آمد نان و رادیو آورد با خودش.<br />
دنیا تاب بچه‌ها را نداشت. تابِ بازی بزرگ بچه‌ها را نداشت. حسودی‌اش شد که این بچه‌ها چه خوب بازی بزرگ عشق می‌کنند. دنیا آدم‌بزرگ می‌خواست. بغل‌خواب. نه عشق‌باز. آسمون بی‌ستاره با دل‌شان مدارا نکرد. آشیون عشق‌شان خراب شد به توفانِ واقعیتی که رویای مجید را پرپر کرد.<br />
<center>***</center><br />
این سوته‌دلان عشق یادِ ما می‌دهند. بلاروزگار عاشقیت‌شان تلخ است اما تلخی‌ش صاف است. از آن صافی‌هایی که جرعه‌ای‌ش، یک عمر مست نگه می‌دارد پیاله‌زن را. این‌بار دیگر نمی‌خوام بگویم عشقِ سوته‌دلانْ پاک از دست شده و دیگر یافت می‌نشود. شکر خدا حالاها هم سوته‌دلانی می‌شود دید توی شهری که آفتاب و برف‌ش با هم می‌آید. آن‌ها که هرجا می‌نگرند نمی‌بینند جز نشان از قد رعنای دوست. بازی‌شان بازی عشق است. کله‌سنگکی اند و هم‌دیگر را پیدا می‌کنند توی پیاده‌روِ شلوغ تافتونی‌ها. کم اند دیگر. خدا نگه‌شان دارد. مجید و اقدس هم فقط دو تا بودند. خدا با این «کم‌ها» دشمنی نکند. چرا بکند آخه؟ اصلن مجیدی که همه‌چی را، تارزان را هم، می‌گفت مال خداست و خدا را حتا می‌دید توی خلوت‌ش با اقدس، چرا باهاش دشمنی کرد؟ به چه گناهی؟<br />
مصیبت بود مجید. گریه‌کن اگر نداشت آن روزها، حالا دارد. سوته‌دلانی که مجیدِ نیم‌جان را روی اسب پای امام‌زاده داوود، انگار حسین می‌بینند توی کربلا پای روضه‌ش گریه می‌کنند. ثواب‌ش هم برسد به خودشان و همه‌ی عشق‌بازان:<br />
چو اسم اعظمم باشد چه باک از اهرمن دارم*<br />
<br />
*: با صدای مختاباد شاید شنیده‌اید. «<a href="http://www.2mahal.com/g.htm?id=899">پریسا</a>»ش را هم بگوشید که اصل است و دوجای سوته‌دلان آمده.</description>
</item>
<item>
<title>مراحل تبدیل یک درخت به وسیله‌ای چوبی را (از زبان شیء چوبی) بنویسید</title>
<link>http://www.parvande.net/index.php?display-post&amp;id=101</link>
<guid></guid>
<pubDate>Sat, 27 Dec 2008 23:28:33 IRST</pubDate>
<description>مجله پرونده: <a href="http://www.parvande.net/index.php?display-magazine&amp;id=7">شماره‌ی هفتم</a><br />
<br />
ستون: <a href="http://www.parvande.net/index.php?display-colhistory&amp;id=9">تابستان خود را چگونه گذراندید</a><br />
نوسینده: <a href="http://www.parvande.net/index.php?display-author&amp;id=19">اديب فروتن</a><br />
<br />
من یک درخت بودم که روزی چند مرد زشت‌روی به جنگل آمدند تا مرا با خود کنده و ببرند. ولی با توجه به بدنه‌ی قطوری که داشتم و تلاشی که خودم انجام دادم و همچنین دعای خیر بچه‌ها، آن‌ها نتوانستند مرا کنده و با خود ببرند. این بود انشای من درباره‌ی مراحل تبدیل یک درخت به وسیله‌ای چوبی را (از زبان شیء چوبی) بنویسید.</description>
</item>
<item>
<title>راجو و دزدان بدجنس بمبئی</title>
<link>http://www.parvande.net/index.php?display-post&amp;id=105</link>
<guid></guid>
<pubDate>Sat, 27 Dec 2008 23:28:33 IRST</pubDate>
<description>مجله پرونده: <a href="http://www.parvande.net/index.php?display-magazine&amp;id=7">شماره‌ی هفتم</a><br />
<br />
ستون: <a href="http://www.parvande.net/index.php?display-colhistory&amp;id=14">خونه‌ی مادربزرگه</a><br />
نوسینده: <a href="http://www.parvande.net/index.php?display-author&amp;id=28">آرش آرین</a><br />
<br />
به نام نامی‌اش<br />
<br />
راجو انسان بسیار عجیبی بود و با همه‌ی آدم‌های اطرافش فرق داشت. یکی از ویژگی‌های منحصر‌به‌فردش این بود که کف دستش یک خال وجود داشت که رویش چند نخ مو رشد کرده بود. این خصوصیتْ از او یک انسان ویژه و استثنایی ساخته بود. ریش سَتاری داشت و از این بابت نُقل مجالس شده بود.<br />
<br />
صبح یک روز بهاری که راجو از خانه به سمت محل کارش می‌رفت، چند نفر مُزدورِ بدجنس که صورت‌هایشان کاملاً پوشیده شده بود، سر راهش سبز شدند، راجو را دزدیدند و همراه خودشان به یک مکان دور افتاده بردند و در آنجا زندانی کردند. راجو از این بابت بسیار متعجب شده بود و نمی‌دانست که چرا او را دزدیده‌اند. او که تا به حال با هیچ‌کس حتی دعوا هم نکرده بود و آزارش به یک مورچه هم نمی‌رسید چرا توسط این مزدوران ربوده شده بود؟<br />
<br />
در زندان اوضاع بر وفق مراد راجو نبود و خوراکش شده بود مشت و لگد و سیلی؛ سیلی‌هایی که با پشت دست و با بیشترین ضرب ممکن زده می‌شد. نگهبانان تا می‌توانستند او را می‌زدند و عقده‌هایشان را سر او خالی می‌کردند. هر بار که راجو می‌خواست دلیل زندانی‌شدنش را بپرسد، نگهبانان دوباره به او سیلی می‌زدند.<br />
<br />
راجو تصمیم گرفت زمین را بکَند و یک تونل بسازد که بتواند با آن خودش را نجات دهد. اما بی‌فایده بود، چرا که از زیر این زندان یک نهر روان بود تا راجو در آن جاویدان بماند.<br />
<br />
یک روز که نگهبانان مشغول کتک‌زدن او بودند، راجو به آن‌ها گفت: «دایم‌الخمرها ولم کنید»...  و نگهبانان ناگهان به خودشان آمدند و او را شدیدتر کتک زدند. آن شب راجو نمی‌توانست بخوابد و تا پاسی از شب بیدار ماند تا این‌که نزدیکی‌های صبح خوابش برد. در خوابْ پیرمردی را با ریش‌های بلند دید. پیرمردی که یک عطیه‌ی روحانی داشت. پیرمرد با صدایی شیوا و رسا به راجو گفت: «چرا سگرمه‌هات تو همه؟ تو باید قوی باشی، نترس... نترس... قوی باش، شکنجه‌های سخت‌تری تو راهه». راجو حرف‌های پیرمرد را جدی نگرفت و او را انسانی دو رو می‌پنداشت؛ چرا که پیرمرد از طرفی به او امید داده بود و از طرف دیگر گفته بود شکنجه های سخت تری در راه است و توی دلش را خالی کرده بود.<br />
 <br />
فردای آن روز رئیس این باند آدم‌ربایی که رامکال نام داشت وارد سلول راجو شد. او از راجو خواست که هر چه را می داند بگوید. راجو گفت: «چه چیزی را باید بگویم؟ من از همه‌چیز بی‌خبرم. من را اشتباهی دستگیر کرده‌اید. من بی‌گناهم». رامکال با کف دست یک ضربه به بینی راجو زد. راجو مجدداً گفت: «من آن کسی که شما می‌خواهید نیستم. من یک کارگر ساده‌ی رستورانم...»، ولی رامکال گوشش به این حرف‌ها بدهکار نبود و باز هم او را زد.<br />
 <br />
قهرمان داستان ما این روزش را هم با کتک پشت سر گذاشت. رامکال به نگهبانان سفارش کرد که آن‌قدر راجو را بزنند تا به حرف بیاید. راجو دیگر از این وضعیت خسته شده بود و تصمیم گرفت با دارونما خودش را گول بزند بلکه از لحاظ روحی تسکین پیدا کند. پس تعدادی کپسول آموکسی‌سیلین را خالی کرد و داخل آن‌ها را با نمک و شکر پر کرد و روزی سه عدد از آن‌ها را صبح و ظهر و شب می‌خورد. <br />
<br />
این شیوه در راجو اثر کرده و حال او را حسابی سر جا آورده بود و دیگر شکنجه ها در او اثر نداشت. رامکال وقتی دید که حال و روز راجو روز‌به‌روز بهتر می‌شود، نقشه‌ای جدید طراحی کرد. او تصمیم گرفت در سلول راجو تلویزیونی قرار دهند که به صورت شبانه‌روزی برنامه‌های مشاوره‌ی خانواده پخش کند. این نقشه به سرعت اثر خود را گذاشت و راجو روز‌به‌روز پژمرده‌تر می‌شد و فقط با توهین به اقشار کم‌درآمد جامعه آرام می‌گرفت و بسیار دم‌دمی‌مزاج شده بود. رامکال هم که می‌دید او در حال نابودی تدریجی است، به شدت خوشحال بود. <br />
<br />
تا این که روزی به رامکال خبر  دادند این راجویی که دستگیر کرده راجوی واقعی نیست و او را اشتباهی زندانی کرده‌اید. پس راجوی واقعی هنوز در خیابان‌های بمبئی ول می‌چرخید. رامکال ماجرا را به راجوی در غل‌و‌زنجیر اطلاع داد و او را آزاد کرد و در پایان با لبخندی تحقیر‌آمیز به او گفت: «امیدوارم که متنبه شده باشی...».  راجو هم این ماجرا را به فال نیک گرفت و به کانون گرم خانواده‌اش بازگشت. <br />
<br />
پایان</description>
</item>
<item>
<title>چشم‌توچشم</title>
<link>http://www.parvande.net/index.php?display-post&amp;id=107</link>
<guid></guid>
<pubDate>Sat, 27 Dec 2008 23:28:33 IRST</pubDate>
<description>مجله پرونده: <a href="http://www.parvande.net/index.php?display-magazine&amp;id=7">شماره‌ی هفتم</a><br />
<br />
ستون: <a href="http://www.parvande.net/index.php?display-colhistory&amp;id=17">یادم تو را فراموش</a><br />
نوسینده: <a href="http://www.parvande.net/index.php?display-author&amp;id=29">neutrino</a><br />
<br />
ارزیابی شتاب‌زده<br />
توی سفرنامه‌ی یکی از این انسان‌شناس/جهانگردهای غربی خواندم که جادوگران قبیله‌ای در غربِ آفریقا هر سال پسرهای تازه‌بالغ را به صف می‌کرده‌اند و چند تا از دندان‌های جلویی‌شان را می‌کشیده‌اند. بدون هیچ توجهی به آه و ناله‌‌ی بچه‌ها. هیچ‌کدامشان هم دلیل این کار را نمی‌دانسته‌اند. آیینی بوده کم و بیشْ مذهبی و مثل خیلی از آیین‌هایِ مذهبیِ دیگرْ معاف از چون و چرا. و ناظر غربی آخرش حدس می‌زد که این کار احتمالاً یادگاری است از دورانی که غربی‌ها جوان‌های قبیله را به بردگی می‌گرفته‌اند. لابد، زمانی هوشمندان قوم به این نتیجه رسیده‌ بوده‌اند که مردان بی‌دندان به بردگی گرفته نمی‌شوند و این‌جوری پسرهاشان را حفظ کرده‌‌اند و این رسم تا به امروز باقی مانده و الخ: صورت مسأله و مسیری که به راه حل منتهی شده، فراموش شده اما خودِ راه حل، بدون توجه به دردناک یا غیرمنطقی‌بودنش اجرا می‌شود.<br />
رهیافت‌های اجتماعی که به شکل رسوم پدیدار می‌شوند، عمدتاً دیرپاتر از حافظه‌ی شخصی اعضای جامعه‌اند و به همین دلیل بهتر است وقتی به‌شان بد و بیراه می‌گوییم، اصلاح‌شان می‌کنیم یا اصلاً به دور می‌ریزیم‌شان، حواسمان هم باشد که هر کدام از این‌ها زمانی کاربردی عملی داشته‌اند که ممکن است فراموش شده باشد.<br />
<br />
***<br />
مطالعه‌ی موردی<br />
سلیمانِ نبی -یک «پیرمردِ» خیلی مهم و خیلی خردمند که اسمش در عهد عتیق آمده-  معتقد بوده که هیچ چیزِ نویی روی زمین وجود ندارد. اگر دانای کلی هم وجود داشته باشد احتمالاً تا حال، همه‌چیزِ زندگی‌هامان به نظرش کلیشه‌ای و مکرر شده، پس عجیب نیست که دیگر برایش جذاب نیستیم. اما مژده باد شما را که موضوع به همین‌جا ختم نمی‌شود. مطابق آن‌چه در بالا گفته شد، اگر صورت مسأله قدیمی است، باید تابه‌حال راه حلی هم برایش ارائه شده باشد.<br />
سالخوردگان مشفقی را در نظر آورید که برای اغلب مشکلاتِ تازه‌واردها «زن‌گرفتن» یا تشکیل خانواده را تجویز می‌کنند. برخلاف عقیده‌ی رایج امروزی که این راه حل را بی‌ربط، کوته‌بینانه و نادرست می‌داند؛ باید بدانید که از قضا، هوشمندی فراوانی در ارائه‌ی این رهیافت به کار رفته است. این راه حل در واقع شکلی جزئی‌ از رهیافتی کلی‌تر است که آدم‌ها از قدیم برای برازش معنا به تن زندگی به‌کار برده‌اند: باید به مفهومی، عقیده‌ای، آدمی (همان زن، شوهر یا فرزند، کودکان خیابانی، گرسنگان آفریقا و خلاصه دیگری) متعهد [یا در واقع، سرگرم] باشی که حتی‌الامکان با «خب که چی؟»ِ زندگی چشم‌تو‌چشم نشوی، یا اگر شدی جواب آبرومندانه‌ای داشته باشی.<br />
<br />
***<br />
نتیجه‌گیری<br />
آن مقدمه‌ی علمی‌فرهنگی بالا و این مطالعه‌ی موردیِ پایین‌ش از آن رو در کنار هم آورده‌شده‌اند که به خوانندگان جوان و شوخ و شنگِ [۱] مجله‌ی وزین پرونده تذکر داده شود که وقتی دچار افسردگی، یأس فلسفی، شکست عشقی و «ضایعات» مشابه شدند، بدانند که اولاً فقط آن‌ها نیستند که با پوچی و بی‌هدفی زندگی مواجه شده‌اند و کشف این‌ها قدمتی کم و بیش به اندازه‌ی قدمت حیات انسانی دارد. دوم این‌که در آن رهیافت‌های تعهدآفرینِ باستانی که نه برای حل، بلکه صرفاً برای «دور زدنِ» این موضوعات اندیشیده‌ شده‌اند، به دیده‌ی حقارت ننگرند. <br />
موفق باشید.<br />
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ<br />
 [۱] شوخی‌های بی‌مزه و به کارگیریِ لحن خودمانیِ نچسب از جمله روش‌هایی است که سردبیر محترم به نویسندگان مجله توصیه کرده‌اند. این روش مهوع در ابتدا توسط روحانیونی که در شبکه‌ی قرآن یا برنامه‌ها‌ی‌ زلالِ احکام برای «جذب مخاطب جوان به مسایل دینی» تلاش می‌کردند، به کار گرفته شد و هرگز موفق نبود.</description>
</item>
<item>
<title>south park kicks ass</title>
<link>http://www.parvande.net/index.php?display-post&amp;id=110</link>
<guid></guid>
<pubDate>Sat, 27 Dec 2008 23:28:33 IRST</pubDate>
<description>مجله پرونده: <a href="http://www.parvande.net/index.php?display-magazine&amp;id=7">شماره‌ی هفتم</a><br />
<br />
ستون: <a href="http://www.parvande.net/index.php?display-colhistory&amp;id=5">previously on lost</a><br />
نوسینده: <a href="http://www.parvande.net/index.php?display-author&amp;id=14">محدثه</a><br />
<br />
south park اولین انیمیشن غیرکودکانه‌ای بود که من می‌دیدم، ولی احتمالن بیشتر مخاطبان آن از خیلی قبل‌تر سیمسون‌ها را هم تماشا می‌کرده‌اند. south park شباهت‌های زیادی به سیمسون‌ها دارد؛ زمان بیست‌دقیقه‌ای اپیزودها، تأثیر گرفتن از مسائل روز جامعه‌ی آمریکا در فضایی تخیلی، شخصیت‌هایی که در طول سال‌های طولانی پخش سن‌شان تغییر نمی‌کند، و از همه مهم‌تر داشتن دو موجود استثنایی به نام بارت سیمسون و اریک کارتمن، پسربچه‌های رذل دوست‌داشتنی‌ای که بالقوه قادر به انجام هر کاری هستند، و با یک جست‌وجوی اولیه در گوگل می‌شود فهمید که هر کدام طرفداران پروپاقرص خود را دارند و دائمن برای سنجش میزان شرارت و قابلیت‌هایشان در به‌هم‌ریختن جهان با هم مقایسه می‌شوند. لابد سازندگان south park هم این شباهت را درک می‌کرده‌اند که اصلن در یکی از اپیزودها، the simsons already did it، به‌طور ضمنی اعتراف‌ می‌کنند که بسیاری از ایده‌هایی که به ذهنشان می‌رسد، قبلن در یکی از اپیزودهای سیمسون‌ها استفاده شده. از این شباهت دقیقن می‌شود استفاده‌ی معکوس کرد و توضیح داد چرا south park تا این حد استثنایی‌ست، چرا این‌همه مخالف دارد، و چرا وقتی کسی از آن خوشش می‌آید، برخلاف وقتی که کسی از مثلن لاست یا فرندز یا سیمسون‌ها خوشش می‌اید، دقیقن می‌شود فهمید چرا و اصلن می‌شود آدم‌ها را برحسب اینکه از south park خوششان می‌آید یا نه، طبقه‌بندی کرد. برای این کار هم می‌شود از خود south park کمک گرفت. یکی از اپیزودها، cartoon wars، درمورد سریال انیمیشن دیگری به‌نام ‌family guy است که قرار است اپیزودی از آن که برای مسلمانان توهین‌آمیز است روی آنتن برود و کارتمن، یکی از ۴ شخصیت اصلی south park که از family guy متنفر است به لس‌آنجلس می‌رود که به بهانه‌ی جلوگیری از خشمگین‌شدن مسلمانان این سریال را برای همیشه از صحنه‌ی روزگار محو کند. وقتی به ساختمان شبکه‌ی fox tv می‌رسد، بارت سیمسون را می‌بیند که پیش از او نوبت گرفته که دقیقن همین کار را انجام دهد. اریک می‌پرسد که آیا می‌شود قبل از بارت برود تو، و بارت تکیه کلام مشهورش را برای اریک هم تکرار می‌کند. همین‌جا، هرکس که به‌طور رندوم دو، سه قسمت south park را دیده باشد، قطعن چندین مورد از معادل‌های جانانه‌ی این تکیه‌کلام بارت را که مثلن قرار است نشان‌دهنده‌ی اوج بی‌ادبی‌اش باشد به یاد می‌آورد، ناگزیر مقایسه‌ی موردنظر را انجام می‌دهد. ولی داستان به اینجا ختم نمی‌شود. ادامه‌ی مکالمه خواندنی‌ست:<br />
<div align="left" dir="ltr"><br />
Eric: So... you don't like Family Guy either, huh?<br />
bart: I hate Family Guy.<br />
Eric: So what's your plan? You're gonna ask the president of the network nicely to take it off the air?<br />
bart: Not nicely.<br />
Eric:Look, kid, if you hate a TV show, all you have to do is get an episode pulled. Pretty soon the show is compromised and it goes off the air.<br />
bart:Cool, man.<br />
Eric: Yes. So my plan is to use this whole Muhammad thing as a way to scare the network into pulling tonight's show. I'm going to use fear to get them to do what I want.<br />
Bart: Isn't that like, terrorism?<br />
Eric:No, it isn't like terrorism. It is terrorism. I could do that. This is manipulation at its highest level, you should let me handle this.<br />
Bart: I'm a pretty bad kid.<br />
Eric: Really? What's the worst thing you've ever done?<br />
Bart: I stole head of a statue once.<br />
Eric: Wow, that's pretty hardcore. Geez. That's like this one time, when I didn't like a kid, so I ground his parents up into chili and fed it to him. <br />
Bart: You got it, man. You got it.<br />
Cartman: Seeya.<br />
</div><br />
اریک چنین است. قهرمان بلامنازع south park، موجودی که south park را بیشتر به‌خاطر اوست که می‌بینند و به‌خاطر اوست که دوست دارند. معلوم نیست چرا سازنده‌های عجیب و غریب south park تصمیم گرفته‌اند همه‌ی رذیلت‌های اخلاقی موجود در جهان را در این شخصیت پیاده‌سازی کنند، و معلوم هم نیست که چطور موفق شده‌اند همه‌ی این خصوصیات را به دلایلی برای دوست‌داشتن او تبدیل کنند. خیلی مسخره است که بگوییم اریک را دوست داریم چون لوس‌ترین موجود جهان است، و خودخواه‌ترین، و بددهن‌ترین، و sarcasticترین، و خبیث‌ترین، و بدجنس‌ترین، و حریص‌ترین، و شکمباره‌ترین، و دروغ‌گو‌ترین، و نژادپرست‌ترین، و پرروترین، و... و مگر اریک را جز در موقعیت‌ ابراز یک یا چندتا از این خصوصیت‌ها هم دیده‌ایم؟ تمام زندگی اریک به این می‌گذرد که ثابت کند از همه coolتر (یا به قول خودش cewwwwwwwwwwlتر) و matuuuuuuureتر است و سر این دو نقطه‌ضعف بزرگ، احمقانه‌ترین کارهای جهان را انجام می‌دهد. همین داستانی که برای بارت تعریف می‌کند، یعنی پختن پدر و مادر یکی از سال‌بالایی‌های مدرسه و خوراندن غذای حاصل به او، به دلیل حماقت اریک درمورد به‌دست‌آوردن علائم maturity اتفاق افتاده بود، اریک کوچک ما، مقادیری از نشانه‌های maturity «اسکات تنورمن» را به قیمت ده دلار از او خریده بود و به دوستانش پز می‌داد که بالغ شده، و وقتی فهمید چه کلاهی سرش رفته چنین انتقام گرفت... <br />
<br />
هدف از این مقدمه‌ی طولانی مقایسه‌ی سیمسون‌ها و south park نبود. منظور بیان این مطلب بود که شاهکار بودن south park را با گفتن از کلیاتش نمی‌شود برای کسی توضیح داد، و توصیف‌های کلی‌ کاملن می‌توانند برای مثلن سیمسون‌ها هم به‌کار روند. هم بارت پسربچه‌ی ۸ ساله‌ی خبیث است و هم اریک، اما این کجا و آن کجا. همین را تعمیم دهید به «شهر خیالی»، «مردمان عجیب»، «نگاه انتقادی»، و هر چیز دیگری که ممکن است درمورد south park بخوانید. south park دیدن را باید تجربه کرد، و در اولین دقایق این تجربه است که بسیاری از مخاطبان دلیل این حجم از وقاحت و صراحت را نمی‌فهمند و دیدنش را کنار می‌گذارند. و درست در همین دقایق است که عده‌ای دیگر، ذوق‌زده و ناباور به این نتیجه می‌رسند که تجربه‌ای استثنایی در پیش خواهند داشت.<br />
<br />
سازندگان south park اعتماد به نفس بسیار بالایی دارند. نه به مخاطبشان باج می‌دهند، نه چیزی را زیادی برایش توضیح می‌دهند، نه خود را ملزم می‌بینند که برای کارهای عجیب و غریبی که در فرم و محتوا انجام می‌دهند دلیلی بیاورند، و تنها موضوع مهم برایشان این است که هر کاری که دلشان می‌خواهد را هر طوری که دلشان می‌خواهد انجام دهند. یعنی مثلن اصلن معلوم نیست چرا معلم مدرسه به طرز تهوع‌آوری منحرف است، چرا مادر کارتمن به مشاغلی این‌قدر شریف اشتغال دارد، چرا شوی «ترنس و فیلیپ» اینقدر پرمحتواست، چرا معلم جدید مدرسه در لباس‌پوشیدن دقت نمی‌کند، چرا اریک اینقدر از یهودی‌ها متنفر است، چرا سمبل کریسمس مستر هنکی‌ست، چرا بچه‌های هشت‌ساله خیلی خونسرد اینهمه آب‌نکشیده حرف می‌زنند... در south park چرا معنی ندارد. چرا؟ چون دلمان خواسته. این موضوع را سازندگان آن خیلی رک و پوست‌کنده، در ابتدای اپیزودهای فصل اول که مثلن می‌آیند جواب سؤالات را بدهند، بارها و بارها به شکل‌های مختلف می‌گویند، و تصمیم را به بیننده واگذار می‌کنند که با این شرایط، بماند یا برود. ما که مانده‌ایم و لذت می‌بریم از این‌همه خلاقیت، این‌ نگاه طنز فوق‌العاده، این کودکی شیرین و مهارنشده، این همه احترام‌قائل‌شدن برای هوش و شعورمان... <br />
south park را باید دید.</description>
</item>
<item>
<title>ترحم</title>
<link>http://www.parvande.net/index.php?display-post&amp;id=115</link>
<guid></guid>
<pubDate>Sat, 27 Dec 2008 23:28:33 IRST</pubDate>
<description>مجله پرونده: <a href="http://www.parvande.net/index.php?display-magazine&amp;id=7">شماره‌ی هفتم</a><br />
<br />
ستون: <a href="http://www.parvande.net/index.php?display-colhistory&amp;id=8">تیغ روی شیشه</a><br />
نوسینده: <a href="http://www.parvande.net/index.php?display-author&amp;id=1">امیرحسین هاشمی</a><br />
<br />
این مطلب را تقریباً می‌شود ادامه‌ی آزار شماره‌ی پیش دانست. اما برای اجرای این آزار، بیشتر از این‌که شکل آزار شماره‌ی پیش مهم باشد، موضوع آن مهم است: عصبانی‌کردن طرف مقابل، در عین بی‌گناهی و حماقت. پس هروقت توانستید طرف مقابلتان را طوری عصبانی کنید که هیچ گناهی متوجه شما نباشد، وقت اجرای این روش است.<br />
<br />
بعد از ابراز عصبانیت طرف مقابل، با تکنیک‌های کلامی و رفتاری‌ای که البته شاید نداشته باشید، خودتان را به مظلومیت بزنید. اگر طرفْ شمر ذی‌الجوشن نباشد، احتمالاً کمی دچار عذاب وجدان می‌شود و سعی می‌کند اوضاع را درست کند. در این حالت شما هیچ حرکتی انجام ندهید. سکوت بهترین کار است. او مدام می‌خواهد از سوءتفاهم درتان بیاورد و شما مدام خود را کوچک حس می‌کنید و شاید بتوانید در این مرحله کمی با حرف‌هایتان به وخامت اوضاع او دامن بزنید. همین‌طور که سعی می‌کند موضوع را از دل شما بیرون بیاورد، کم‌کم دارد دلش برایتان می‌سوزد. این همان مرحله‌ای است که قرار بوده به آن برسیم. بهتر است که با همین حالت و بدون حل‌شدن اوضاع از هم خداحافظی کنید. بگذارید فردا و پس‌فردا هم که از آن مسیر رد شد، یاد حرکتش بیفتد و عذاب بکشد. بعدتر که همدیگر را دیدید، طوری برخورد می‌کنید که انگار اتفاقی نیفتاده است.<br />
<br />
ترحم از آن حس‌هایی است که برای هر دو طرف آزاردهنده است. اما این‌بار شما به این موضوع واقفید و تنها یک‌طرف ماجرا آزار می‌بیند.</description>
</item>
<item>
<title>سفرنامه‌ی علمی-تخیلی اصفهان</title>
<link>http://www.parvande.net/index.php?display-post&amp;id=113</link>
<guid></guid>
<pubDate>Sat, 27 Dec 2008 23:28:33 IRST</pubDate>
<description>مجله پرونده: <a href="http://www.parvande.net/index.php?display-magazine&amp;id=7">شماره‌ی هفتم</a><br />
<br />
ستون: <a href="http://www.parvande.net/index.php?display-colhistory&amp;id=15">من این همه نیستم</a><br />
نوسینده: <a href="http://www.parvande.net/index.php?display-author&amp;id=30">اشکان خیل‌نژاد</a><br />
<br />
«کتاب‌های خود را نگه‌داری کنید؛ چرا که در آینده به آن‌ها نیاز خواهید داشت.»<br />
<br />
<center>***</center><br />
<br />
<em>جون هر کس که دوست داری جوابمو بده! آقا بنده به‌شخصه غلط کردم «دست» بردم توش. اصلاً اگه بگم سگ درگاهت‌ام راضی میشی این سری هم به ما حال بدی؟ به جون عزیزم «دست» تو مطلبت نمی‌برم. جدی... شیش‌تا جدی که حتی یه واو هم از متنت کم نمی‌کنم. حداقل یه الو بگو... من که می‌دونم هستی. اصلاً یه چیز دیگه؛ گه خوردم. آره گه خوردم. نه تنها گه تو رو، بلکه اگه اجازه بدی و ناراحت نشی گه خانواده‌ت رو هم با لذت وافر خوردم.<br />
[مدتی سکوت و غم‌آلودتر]<br />
اشکان خوار و خفیفم نکن انقدر... پرونده اوضاعش خرابه. تا ۲ شماره‌ی دیگه کمکمون کن. هر کار شنیعی که بخوای برات می‌کنم... کمکمون می‌کنی؟ جواب یک کلمه‌ست: آره یا نه؟ اگرم سکوت کنی یعنی آره! اشکان پول موبایلم زیاد میشه.</em> [بوق ممتد]<br />
<br />
این آخرین پیغام سردبیر نسبتاً محترم مجله‌ی زرد پرونده بود روی خط منزل.<br />
<br />
<strong>سفرنامه‌ی علمی-تخیلی اصفهان</strong><br />
<br />
نتیجه‌گیری: نصفِ‌جهان چیزی جز اتلاف وقت و انرژی و سرمایه نیست.<br />
<br />
پس از کلی نذر و دعای حاجت و ختم مفاتیح‌الجنان و صلوات به روح شیخ بهایی فقید، بخت به ما هم روی آورد و شاه‌عباس طلبید که دیدی به اصفهان (نصفِ‌جهان) بزنیم و ما هم سراپا شعف و شفق پا در رکاب رفیقان شفیق خود، عازم عزیمت به نصفِ‌جهان شدیم...<br />
البته خداوند منان را شاهد گفته‌های خود می‌گیریم که با کلی درخواست از سمت رئیس دانشگاه و دانشکده تن به سفر با این دانشجویان معلوم‌الحال و عامی و در اقلیت دادم.<br />
<br />
در درپیت‌بودن اتوبوس همین بس که قرمز بود. قسمت آخر و بوفه‌نشین نصیب ما گشت؛ به‌واسطه‌ی کهولت سن و مقام. دریچه‌ای مشبک در عقب اتوبوس تعبیه کرده بودند که هوای گرم موتور را به درون اتاق راهنما بود و هر از چند گاهی بوی نامطبوعی از خود رها می‌کرد که این بنده‌ی حقیر برای انسجام و عدم گسست بین دوستان، با بالابردن دست خودْ قبول فاجعه می‌کردم و بوی نامطبوع را به‌گردن می‌گرفتم.<br />
<br />
۹ ساعت راه از تهران تا نصفِ‌جهان، آن هم با ساندویچ پلاسیده، هر یبسی را به بیرون‌روی افراطی سوق می‌دهد. ولی بچه‌ها با اقتدار تمام و عزم راسخ به یبوست خود ادامه دادند و تن به دستشویی پرکثافت «مسافرخانه‌ی ضیایی» ندادند. [اسم ضیایی را به خاطر بسپارید؛ به‌واسطه‌ی استعمال زیاد آن در بخش حوادث جراید.]<br />
<br />
شب را از ترس هجوم دوست چشم‌سبز ناپاکمان در بیداری مطلق به صبح رساندیم. به امید اندکی خواب در اتوبوس بودم که بدون هماهنگی، ضعیفگان دیروز به مدد «میک‌آپ» روز تبدیل به دلبرکانی جذاب شده بودند. اندیشه‌ای خوفناک در پس ذهنم درخشید و خواب از سرم پرید. با نقشه‌ای ازپیش‌تعیین‌شده، با دوستان دست به رقصاندن آن ملوسکان زدیم... آهنگ «چجوری؟ اینجوری» از راننده، رقص جذاب از دختران و خنده‌های معنادار از ما دوستان. جای تمام دوستان الدنگم خالی.<br />
<br />
چیزی جز عکس ۳۶۰ و دست‌انداختن کارگران نسبتاً شریف و ساده‌دل «شرکت درخشان قطعه‌سازان اصفهان» حاصل نشد.<br />
<br />
در تمام مدت برگشت از بازدید علمی منتظر بودم پا در سنگفرش‌های میدان شاه بگذارم. حس عجیبی ناگاه سراپای وجودم را فرا گرفت... و در پوست حقیر خود سخت می‌گنجیدم...<br />
<br />
با نگاهی اجمالی: شیخ لطف‌الله را عاشقانه و عالی‌قاپو را قاصرانه یافتم. چادرها و خیمه‌های نمازجمعه، حیاط مسجد امام را به آلودگی تصویری دچار کرده بود. ترس شب هم رنگ از تمثال شاه‌عباس در سردر بازار قیصریه پرانده بود.<br />
خودمانیم؛ بعد از تنها یک ساعت تمام مجموعه برایم تکراری شد. و ناچار به سرگرم‌کردن نسوان اصفهانی پیرامون میدان روی آوردم.<br />
<br />
من آدم زیاد باهوشی نیستم، ولی شما هم بعد از یک‌دور چرخ‌زدن با اسبان لنگِ بی‌تربیت اطراف میدان، متوجه می‌شوید که ۲ تا مسجدِ اطراف میدان خیلی احمقانه است. و حتی آن‌همه پل جورواجور روی «زنده‌رود» چیزی جز اتلاف وقت و انرژی و سرمایه نیست.<br />
<br />
آخر شب در یک فست‌فود غذا خوردیم که این خود پارادوکس عظیم، عزیمت به اصفهان با آن‌همه غذای محلی بود. شب دوم با خلای مسافرخانه‌ی جدید ارتباط بهتر و راحت‌تری برقرار کردیم و حاضر به رفع یبوست ۲روزه شدیم و آرامش بین بچه‌ها حاکم شد.<br />
<br />
بازدید علمی دوم از کارخانه‌ی پروفیل سپاهان بسی جذاب بود و خوفناک. گویا هر روز تعداد کثیری از افراد آنجا به دلیل نواقص فنی، جان بی‌ارزش خود را به جان‌آفرین تقدیم می‌کنند و این خود به سوژه‌ی خنده‌ی کارکنان آنجا بدل گشته بود؛ به‌طوری‌که با مرگ هر دوست خود کف می‌زدند و مشتاق دوستان جدید بودند و این خود باعث کارآفرینی می‌شد.<br />
<br />
نهار بریونی خوردیم که چندان سیرکننده نبود و بعد از ۹ ساعت به تهران رسیدیم. در طی برگشت به نکات زیر پی بردم:<br />
۱- مردم نصفِ‌جهان اصلاً خسیس نیستند؛ چرا که به‌شدت فقیرند و این‌همه جوک چیزی جز گسست اتحاد و انسجام ایران را در پی ندارد.<br />
۲- مردم نصفِ‌جهان جزو بی‌نمک‌ترین مردمان جهانند و حتی لهجه‌یشان هم ساده است.<br />
۳- دختران اصفهانی با کلی بزک و دوزک قابل قیاس با نیم‌نگاه دختران شیرازی هم نیستند، با احترام به شعر دخترشیرازی TM<br />
۴- این همه بنا در اصفهان چیزی جز اتلاف وقت و انرژی و سرمایه نیست.<br />
<br />
والحمدلله وحده و صلی الله محمد و<br />
عترته و حسبنا الله و نعم الوکیل<br />
بیست‌وهشتم ذی‌الحجه ۱۴۲۹<br />
اشکان خیل‌نژاد</description>
</item>
<item>
<title>یک بازی خطرناک</title>
<link>http://www.parvande.net/index.php?display-post&amp;id=112</link>
<guid></guid>
<pubDate>Sat, 27 Dec 2008 23:28:33 IRST</pubDate>
<description>مجله پرونده: <a href="http://www.parvande.net/index.php?display-magazine&amp;id=7">شماره‌ی هفتم</a><br />
<br />
ستون: <a href="http://www.parvande.net/index.php?display-colhistory&amp;id=1">خون‌دماغ</a><br />
نوسینده: <a href="http://www.parvande.net/index.php?display-author&amp;id=18">زهرا غمناک</a><br />
<br />
بدون حرف خاصی می‌روم سر خود مطلب. یک کاری هست که نمی‌شود به‌ش گفت بازی، اما به‌شدت سرگرم‌کننده است و ساعت‌ها می‌تواند وقت آدم را بگیرد. البته ممکن است بشود به‌ش گفت بازی. راستش این دیگر سلیقه‌ای است و بستگی به این دارد که بخواهید به‌ش بگویید بازی یا نه، به هر حال اصل موضوع هم‌چنان برقرار است.<br />
<br />
به لذتی که آدم از آزاردادن خودش می‌برد می گویند مازوخیسم. این چیز خاصی نیست و تا این جایش را تقریباً همه می‌دانید. یک وقت‌هایی است که یک بچه به‌شدت احساس تنهایی می‌کند. یعنی ممکن است حتی تنها هم نباشد، در خانه نشسته باشد و نداند چه‌طوری باید خودش را سرگرم کند. بقیه هم که مشغول کارهای خودشانند. مادر لابد توی آشپزخانه غذا می‌پزد (بله، یک مادر طبیعی همیشه توی آشپزخانه غذا می‌پزد؛ لابد از فردا هم فمینیست‌ها می‌خواهند به من گیر بدهند؛ اما به درک، من خودم ختم این خزعبلاتم) پدر که خانه نیست، اگر هم باشد با مادر توی آشپزخانه مشغول است... نه خب شما فرض کنید دارد جدول حل می‌کند یا تلویزیون تماشا (آخر این چیزها را که دیگر من نباید بگویم؛ پس فکر می‌کردید تمام مدتی که پدر و مادرتان هر دو می‌رفتند توی آشپزخانه و شما هم مثل بچه‌های بی‌گناه می‌نشستید توی اتاق و نقاشی می‌کشیدید، سرتان کلاه نمی‌رفت؟ لابد برای شما هم قصه‌ی همیشگی «کیسه‌کشیدن» را برای زمانی که هر دو با هم می‌رفتند حمام سر هم کرده‌اند. آن وقت شما هم باور می‌کردید؟ اصلاً فعل کشیدن را به جز کیسه با چه چیزهای دیگری می‌توانید استفاده کنید؟) خواهر و برادر و این‌ها هم یک جایی هستند دیگر، به هرحال مهم این است که هیچ‌کس حواسش به آن بچه نیست. اگر بود که دیگر نمی‌نشست توی اتاق و حوصله‌اش سر نمی‌رفت.<br />
<br />
این می‌تواند در یک مهمانی هم اتفاق بیفتد. جایی که بچه‌ی هم‌سن‌و‌سال آن بچه‌ی مذکور وجود ندارد و بچه هم با لباس‌های مهمانی‌اش تمام مدت مجبور است بنشیند روبه‌روی تلویزیون یا حتی بعضی جاها آن‌ور‌تر، چون اتاق نشیمنشان با اتاق پذیرایی فرق دارد و خلاصه بترکد از بی‌حوصلگی. بدتر از این، آن است که هر از چندگاهی یکی از افراد میزبان بیاید و مثلاً لپ بچه را بکشد (راهنمایی:فعلِ کشیدن) و بخواهد بهش محبت درپیتی ابراز کند. آن میزبان اگر آدم حسابی بود، بساط سرگرمی این بچه را هم که مثلاً مهمانشان است فراهم می‌کرد. <br />
<br />
خلاصه، تنها راه فرار از یک هم‌چنین موقعیت‌های مزخرفی، دستشویی است. دستشویی که بهترین مکان برای فکر‌کردن است. دیوارهایش کاشی دارد و همیشه می‌شود موقع دستشویی‌کردن با دقت نگاهشان کرد و نظم خوشایندی بینشان پیدا کرد که به‌وسیله‌ی بی‌نظمی خوشایندتری به هم می‌ریزد. رنگ‌های شاد دارد معمولاً. (به هر حال به‌واسطه‌ی کاشی‌های رنگارنگ و آفتابه‌های پلاستیکی جالب و صابون) توی دستشویی بچه تنهاست و مهم‌تر از همه آینه دارد که می‌شود آدم خودش را توی آن نگاه کند (درباره‌ی دستشویی‌هایی که حتی آینه هم ندارند هیچ حرفی نمی‌توانم بزنم جز این که متأسفم).<br />
<br />
این‌جاست که پای آن کاری می‌آید وسط که معلوم نیست بازی است یا نه، اما من به ترجیح خودم بهش می‌گویم بازی. اسم خاصی هم ندارد. می‌توانیم اسمش را بگذاریم خودکشی‌بازی یا مثلاً مازوخیسم‌بازی یا بازی خطرناک. بازی از این قرار است که بچه یک‌شالی از یک‌جایی گیر می‌آورد. اگر خانه‌ی خودشان باشد که گیر‌آوردنش کاری ندارد. در مهمانی به زحمت بیش تری احتیاج دارد اما باز عملی است، من خودم امتحان کرده‌ام و جواب داده است. بعد که شال را گیر آورد، می‌رود دستشویی و تنهایی خودش را توی آینه نگاه می‌کند. این جور مواقع همیشه آدم می‌ترسد از پشت سرش یکی بیاید بیرون. یکی که خیلی زشت و چندش‌آور است و فقط هم تصویر مجازی‌اش توی آینه معلوم می‌شود و نمود حقیقی که با چشم دیده شود ندارد. بعد شال را می‌پیچد دور گردنش و دو سرش را با دو دستش نگه می‌دارد و بعد محکم می‌کشد. اولش که بچه زیاد وارد نیست ممکن است شال خوب جا نیفتد و سرفه‌اش بگیرد. اما جایی از گردن هست که بالای سیبِ گلوست. آن‌جا را هر چقدر هم که فشار بدهی سرفه‌ات نمی‌گیرد. شال باید همان‌جا بیفتد و بچه دو طرفش را محکم بکشد. تا حدی که چشمش سیاهی برود و همه‌چیز در نظرش اغراق شود. در همین لحظه‌ی سیاهی‌رفتن چشم، باید به آینه نگاه کند. تصویری که می‌بیند واقعاً وحشتناک است. خودش را می‌بیند که دور چشم‌هایش سیاه ِ سیاه شده و آن موجود چندش‌آور را پشت سرش می‌بیند. یک سری ستاره‌ی درخشان را هم که پرواز توی هوا می‌بیند و به طور کلی رنگ‌ها تیره‌تر می‌شوند. بچه می‌تواند این کار را چند بار انجام بدهد اما هر بار نباید زیاد فشار را روی گلویش نگه دارد. همان زمانی که ستاره‌های درخشان وارد فضا شدند و پرواز کردند، وقتش است که فشار را از روی گردنش بردارد، تا پنجاه بشمرد و به خودش استراحت بدهد و بعد دوباره از سر بگیرد. درجه‌ی کراهتِ موجودات وحشتناکی که بچه کنار خودش توی آینه می‌بیند، به نسبت فشار اولیه تغییر می‌کند. <br />
<br />
این یک بازی خطرناک است. سرگرم‌کننده است و به هرحال مسئولیت عواقبش هم با بازیکن. من خودم را از هر گناهی منزه می‌دانم.</description>
</item>
<item>
<title>شوخی</title>
<link>http://www.parvande.net/index.php?display-post&amp;id=111</link>
<guid></guid>
<pubDate>Sat, 27 Dec 2008 23:28:33 IRST</pubDate>
<description>مجله پرونده: <a href="http://www.parvande.net/index.php?display-magazine&amp;id=7">شماره‌ی هفتم</a><br />
<br />
ستون: <a href="http://www.parvande.net/index.php?display-colhistory&amp;id=13">پلک سنگین</a><br />
نوسینده: <a href="http://www.parvande.net/index.php?display-author&amp;id=26">معین فرخی</a><br />
<br />
شاید این نوشته کمی شخصی باشد. نمی‌دانم. ولی من چند مورد مشابه دیده‌ام. به‌هرحال. دوران دبیرستان و راه‌نمایی ما، دوران اوج چت و روابط اینترنتی بود. روم‌ها از چراغ‌های روشنی که لب‌خند می‌زدند پر بود. یادم هست که آن موقع‌ها -محض کلاس‌گذاشتن هم که شده- دوست اینترنتی غیر ایرانی هم داشتم. که با زبان دست‌وپاشکسته با هم حرف می‌زدیم. ولی چیزی که از روابط با خارجی‌ها جذاب‌تر بود، روابط با جنس مخالف بود. <br />
<br />
دقیق یادم نمی‌آید چند سالم بود. چهارده پانزده شاید. آی‌دی‌ام یک آی‌دی معمولی بود. اسم خاصی نداشت. بی‌کاری‌هایم را تو روم‌های شهرمان می‌گذراندم. آدم‌های آشنا پیدا می‌شد گاهی و با هم حرف می‌زدیم. این هم بود که گاهی پسرها به خیال این‌که دخترم به من گیر می‌دادند که بیا با ما دوست شو. اغلب حوصله‌شان را نداشتم و بی‌خیال حرف‌زدن با آن‌ها می‌شدم. اما یک بار به سرم زد یکی‌شان را بگذارم سر کار. تعریف‌کردن جزئیاتش اهمیتی ندارد. همین را بگویم که نزدیک مدرسه‌ی دخترانه‌ای که به مدرسه‌ی ما هم نزدیک بود قرار گذاشتم و گفتم که مال آن‌جا هستم. آن بنده‌ی خدا هم کلی مشخصات داد که بتوانم راحت پیدایش کنم. و راحت پیدایش کردم. با چندتا از بچه‌ها رفتیم برای خنده. و خندیدیم به این‌که نیم ساعتی آن‌جا ایستاد و بعد که ما بی‌خیال خندیدن شده بودیم، او بی‌خیال نشده بود.<br />
<br />
جالب است. بعداً که این داستان را برای چند نفر تعریف کردم، دیدم آن‌ها هم خاطره‌ای شبیه به این دارند. حالا به نظرم کاری کاملاً غیرمنطقی و غیراخلاقی می‌آید. چرا من آن کار را کردم؟ و شاید شما کار شبیه آن؟ این هم از آن چیزهایی است که مخصوص نسل ماست؟ یا یک جور زنگ خانه‌ی مردم را زدن و فرارکردن است؟<br />
<br />
من فکر می‌کنم چیزهایی بیش‌تر از آن باشد. یعنی وقتی که خوب در موضوع دقیق می‌شوم می‌بینم خیلی از شوخی‌های ما، واکنش ما برابر ناتوانی‌های ماست. واقعاً یادم نمی‌آید. ولی احتمال دارد که آن وقت‌ها منِ نوجوان ناتوان از برقراری ارتباط با جنس مخالف، خواسته‌ام یکی را -که شاید عینی‌شده‌ی درون آن وقت من باشد- اذیت کنم، و مثلاً انتقامم را از درون خودم بگیرم. منطورم این است که حالا که فکر می‌کنم می‌بینم من داشتم هم خودم را دست می‌انداختم، هم آن بنده‌ی خدا را. که برای من همه‌اش گل و بوس و قلب می‌فرستاد.<br />
<br />
و تمام حرفم این است که مگر همه‌ی ما گاهی این‌جور خودمان را دست نمی‌اندازیم و نمی‌خندیم؟</description>
</item>
<item>
<title>مدیا پلازا</title>
<link>http://www.parvande.net/index.php?display-post&amp;id=109</link>
<guid></guid>
<pubDate>Sat, 27 Dec 2008 23:28:33 IRST</pubDate>
<description>مجله پرونده: <a href="http://www.parvande.net/index.php?display-magazine&amp;id=7">شماره‌ی هفتم</a><br />
<br />
ستون: <a href="http://www.parvande.net/index.php?display-colhistory&amp;id=12">رؤیاهای جاناتان</a><br />
نوسینده: <a href="http://www.parvande.net/index.php?display-author&amp;id=20">ميعاد.ب</a><br />
<br />
<img border="0" src="http://parvande.net/images/mediaplaza11.jpg" /><br />
از ساختمان‌های مسکونی تا تجاری، پروژه‌های کوچک تا بزرگ، موسسه هلندی 123DV از گروه‌های موفق در زمینه معماری و طراحی داخلی است. ساختمان مدیا پلازا در اوترخت یکی از پروژه‌های بزرگ و موفق این شرکت محسوب می‌شود. در بین سالن‌های همایش و نمایشگاهی، مدیا پلازا ویژگی‌هایی منحصربه‌فرد دارد. هشت سالن اجتماع و سالن همایش اصلی که ظرفیت هفتصد نفر را دارد، از بخش‌های اصلی این ساختمان هستند. <br />
<img border="0" src="http://parvande.net/images/mediaplaza21.jpg" /><br />
<img border="0" src="http://parvande.net/images/m41.jpg" /><br />
نکته‌ای که در طراحی مدیا پلازا بسیار اهمیت دارد و نقطه‌ی قوت آن است، استفاده از منابع نور متعدد و روش‌های متنوع نورپردازی است. کاربرد وسیع LED در سرتاسر این ساختمان جلوه‌ای زیبا و چشم‌نواز به آن داده. دیوارهای راهروها، سالن‌های اجتماع و سالن اصلی همایش، همگی قابلیت تغییر رنگ دارند. <br />
<img border="0" src="http://parvande.net/images/dv.jpg" /><br />
رستوران Divinatio جایزه بهترین طراحی رستوران در سال ۲۰۰۸ را برای 123dv به ارمغان آورد؛ هم به دلیل نمای زیبا و هم به جهت طراحی داخلی و مصالح مناسب در راه ارتقای جلوه‌های بصری و لمسی. <br />
<br />
نوشته‌های این ستون به علت چیزی که «پرداختِ کم» گفته می‌شود، اگر نام مختصرنویسی افراطی را رویش نگذاریم، به حق جای انتقاد دارد. نگارنده جدا از علاقه به اختصار و کوتاهی در نوشته، ضعف خود را در اصول نوشتاری پنهان نمی‌کند. هر چند این مسئله به این‌جا محدود نمی‌شود و البته یکی از تناقض‌های همیشگی ایشان در دوران تحصیل، عدم نیاز به برگه‌ی اضافی در امتحانات بوده است.<br />
 <br />
پیوند:<br />
<a href="http://www.123dv.nl">123DV Architectuur & Consult </a></description>
</item>
<item>
<title>بهشتی برای سایه‌بازی</title>
<link>http://www.parvande.net/index.php?display-post&amp;id=108</link>
<guid></guid>
<pubDate>Sat, 27 Dec 2008 23:28:33 IRST</pubDate>
<description>مجله پرونده: <a href="http://www.parvande.net/index.php?display-magazine&amp;id=7">شماره‌ی هفتم</a><br />
<br />
ستون: <a href="http://www.parvande.net/index.php?display-colhistory&amp;id=16">قلاب کمدی</a><br />
نوسینده: <a href="http://www.parvande.net/index.php?display-author&amp;id=31">حامد میرنظامی</a><br />
<br />
آن‌ها چه شکلی بودند:<br />
<br />
هیچ چزئیاتی در چهره و بدن‌شان دیده نمی‌شد. لباسی نداشتند. شکل مرزی، که با خطی شبیه به فرم بدن انسان از محیط پیرامونش جدا شده. نه رگ‌های زیر پوست‌شان معلوم بود و نه موی دست و پایی. حفره‌های دماغ، دندان‌ها، خال‌ها و شکل لب‌هایشان هم قابل تشخیص نبود. فقط چشم‌هایی دارند که توخالی است. از نظر رنگی بودن هم زرد، سیاه یا سفید نبودند. همین‌بس که، روی هر طیفی از انواع رنگ‌ها قرار بگیرند، تیره‌اش می‌کنند.<br />
<br />
<br />
وضعیت کار و قوانین<br />
<br />
با این‌که از نظر مکانی با دنیای آدم‌ها فاصله داشتند پیوسته با آن‌ها بودند. جایی که زندگی می‌کردند اغلب اوقات روزهای خلوتی داشت، برعکس شب‌ها. و این به‌دلیل کاری که داشتند بود؛ هر آدمی یکی از آن سایه‌ها را می‌خواست تا در کنار فعالیت‌هایش همیشه همراهی‌اش کند. فقط مواقعی که می‌خوابید یا چشم‌هایش بسته بود به چنین همراهی احتیاج نداشت (البته آن‌ها، آدمی با چشم‌های بسته را زمانی ترک می‌کنند که انسان دیگری در آن اطراف نباشد، اگر چشم انسانی آن دور-و-بر بپلکد سایه باید خودش را نشان دهد، هیچ‌کس تابه‌حال آدمی ندیده که سایه‌ای همراهش نباشد و این احتمالا قانون طبیعت را به‌هم می‌زند). در سرزمین این موجودات که نه رگ‌های دست‌شان معلوم بود و نه شکل لب‌های‌شان، هنگام کار که می‌رسید به‌طور ناگهانی دنیای خود را ترک می‌کردند (ناپدید می‌شدند) و در محل کارشان مشغول می‌شدند. وقت کار –لباس یا کلاه مخصوصی نداشتند جز اینکه با چشم‌های بسته و یکدست با سایر قسمت‌ها، کار می‌کردند- اختیاری از خود نداشتند؛ یک سایه باید موبه‌مو حرکات صاحب‌اش را تقلید می‌کرد. حالا چرا موجودی باید با آدم باشد که همزمان -بدون به‌کارگیری حتی ذره‌ای خلاقیت- چشم‌بسته از روی حرکات‌‌اش تقلید کند، هیچ‌کس نمی‌داند. شاید برای کمک به غلبه بر احساس تنهایی، ولی به‌نظرم شباهت دو جاندار تا این حد کمی افراطی به‌نظر می‌رسد.<br />
<br />
<br />
آغازی برای بهشت<br />
<br />
یک روز در سرزمین سایه‌ها اتفاقی افتاد. سایه‌ای که فرزند یکی از خانواده‌های پولدار شهر بود، مدت‌ها ناپدید شد. یکی از سایه‌های نزدیک به سایه گم‌شده اتفاق را این چنین شرح می‌دهد: "نزدیک‌های ظهر بود. وقتی با شوهر صاحب‌ام قدم می‌زدیم احساس کردم هیچ سایه‌ای نزدیک من نیست. زمانی مطمئین شدم، که ما برای لحظه‌ای ایستادیم. نور آفتاب چشم صاحب من را اذیت می‌کرد و شوهرش که این موضوع را فهمیده بود روبه‌روی او آمد ولی از نظر سایه هیچ فرقی با قبل نکرد. مرد چند بار چپ و راست شد ولی فایده‌ای نداشت." ظاهرا مرد و زن بعد از آن اتفاق رابطه‌شان با مردم و در ادامه با خودشان به‌هم می‌خورد. از آن به بعد مردم در خانه‌های‌شان با افسوس درباره مردی حرف می‌زدند، که نتوانسته از همسرش در مقابل چند ذره آفتاب محاقظت کند و کارشان به طلاق کشیده. البته زن ظاهرا افسوس نمی‌خورد: "پیش دوستان و نزدیکان‌اش که هست می‌گوید: هیچ‌وقت این چنین آزاد نبودم. حسی شبیه به زندانی‌ای دارم که بعد از سال‌ها نور خورشید را لمس می‌کند." این‌ها را سایهٔ زن از قول صاحب‌اش به ما می‌گوید که کمک‌های زیادی را به عنوان شاهدی عینی در تهیه این متن کرد. وقتی درباره زمان ناپدید شدن از او پرسیدیم گفت: "من چون حواسم به صاحب خودم بود، نمی‌توانم زمان دقیقی برای ناپدیدشدن اعلام کنم. او (سایه مرد) ممکن است ساعت‌ها قبل از آن اتفاق رفته باشد و کسی توجه‌ای نکرده." و درباره دلیل ناپدیدشدن می‌گوید: " خب... سایه‌ها موجودات حساسی هستند. این درست که چشم‌های‌مان بسته است ولی کور که نیستیم! هر برخوردی را از طرف صاحبمان می‌بینیم. این سوال را من نباید جواب بدهم."<br />
<br />
ادامه دارد...<br />
<br />
اما دوست دارم در آغاز "...سایه‌بازی" یادی کرده باشم از تمام شکل‌هایی که روی در-و-دیوار‌ خانه‌ها جان می‌گیرند و سرگرم می‌کنند. و اینکه کامل شروع‌نشدن این متن، دلیلی جز کم‌کاری نویسنده‌اش (فکر کنم اولین‌بار خودمُ به این عنوان صدا کردم. چقدر هم مزه می‌ده!) ندارد. عجله برای به‌هم نخوردن نظم انتشار ستون هم بود، که بی‌نظمی‌ها رو حداقل برای شماره اولی‌‌ها خرج نکنم.<br />
<br />
در پایان این ستون از خواننده انتظار می‌رود، راضی‌نبودنِ -بعد از خدا- صاحب این ستون را، از بابت نوشته‌هایش درک کند و با هم‌کلاسی‌های خود دعوا نکند.</description>
</item>
<item>
<title>سیدنا</title>
<link>http://www.parvande.net/index.php?display-post&amp;id=114</link>
<guid></guid>
<pubDate>Sat, 27 Dec 2008 23:28:33 IRST</pubDate>
<description>مجله پرونده: <a href="http://www.parvande.net/index.php?display-magazine&amp;id=7">شماره‌ی هفتم</a><br />
<br />
ستون: <a href="http://www.parvande.net/index.php?display-colhistory&amp;id=4">ریخت‌شناسی</a><br />
نوسینده: <a href="http://www.parvande.net/index.php?display-author&amp;id=16">مصطفی اوصانلوی</a><br />
<br />
به نام خدا<br />
<br />
سخن از وال-ای به سر نیامد و و وقت او بشد. لاجرم باز صحبت مردمان آمد و صحبت از سیاسیون به دل خوش نشست. شبهه‌ی سیاسی بدین سیاهه اما حرام است ؛ کان لم یکن شیئاً مذکوراً.<br />
<br />
مردی به بیست میلیون رأی و آوازه‌ای فراخ و گشاد و سپیدروی بود که این کشور را ریاست (جمهوری) می‌کرد و وی را نام سید محمد خاتمی بود آیت ال... . محبوبیتی چندان داشت که رشک دشمنان سبب می‌شدی و آوازه‌ای در میان خلق از هر صنفی به صفتی، خوب و بد و زیبا و زشت. ریخت وی اما چه اندازه در آن نقش داشت خدا داند و ما ندانیم. آنچه دانیم در طبق اخلاص گذاریم از آنچه گفتن را شاید. و ال... اعلم بذات الصدور.<br />
<br />
<img src="http://parvande.net/images/kh2.jpg" /><br />
<br />
در چهره‌ی این سید اول‌چیزی که توجه مرا جلب می‌کرد و می‌کند، آن دو خط مشکی و تازگی‌ها کمی بورشده‌ی ریش وی است؛ که آن را هیبتی همانند سبیل بامرامان سریال‌های قجری می‌دهد. اما این ریش مشکی و تازگی‌ها بور‌شده که به پایین متمایل است، در بستری از ریش سفید تمیز بی‌پیچ‌و‌تاب جای گرفته (نویسنده حتی از دانایان امر آرایش شنیده که این جز با اتوی مو حاصل نمی‌شود. باقی خدا داند) که تأثیر بد آن چهره‌های قجری لاتی‌مسلک را دور می‌کند. هرچند که مردانگی و حسنات طبعشان را شاید به بیننده منتقل کند و این تأثیر با عینک گرد بدون دسته‌ای که نماد کتاب‌خوانی و روشن‌فکری و مثلهما است صدچندان می‌شود. عینک بی‌دسته با وجود تأثیر فراوان چنان نرم و آرام است که گویی چهره را عوض نمی‌کند؛ انگار آن را از ریا و دورویی و تظاهر دور می‌سازد. با فریم کلفت محکم توی صورت نمی‌نشیند و خود را با رنگ تیره (به‌ویژه در چنین زمینه‌ی روشنی) به سمت بیننده پرتاب نمی‌کند. از البسه‌ی روشن در تضاد با عمامه‌ی مشکی این سید که چه‌ها نمی‌کند بگذریم؛ این عینک و ریش به نظرم مهمترین خصوصیت این چهره‌ی مردمی در بی‌حسی را تشکیل می‌دهند. از همین خصوصیات است که راه برای تشبیه به مرسدس بنز باز می‌شود. دیگر ویژگی آن، خطوط خنده‌ی کنار چشم است که به استمرار در خنده پیدا می‌شود و در نتیجه به تجربه از کودکی در می‌یابیم که این خطوط در مردمان خوش‌رفتار دیده می‌شود. دیگری چالِ گونه در هنگام خنده است که عضلات قدرتمند صورت و همان نتیجه‌ی پیشین را در بر دارد و کلاً برای بسیاری، از ملاک‌های زیبایی چهره است.<br />
<br />
صحبت زینگونه بسیار است و  حوصله اندک؛ ولی جا دارد از حرکات حساب‌شده هنگام سخنرانی و چهره‌ی جهان‌شمول این سید یاد کنیم تا دلالیل محبوبیتش بیشتر آشکار شود.<br />
<br />
<img src="http://parvande.net/images/kh1.jpg" /><br />
<br />
اما از شباهت وی و یک تم خاص در مدل‌های سال‌های بین حدودا ۹۴ و ۲۰۰۸ مرسدس بنز E-class گفتم. گذشته از وقار در حرکت و حالت قوطی‌کبریتی هردو (سید البته در البسه‌ی روحانیت که حالتی مکعب‌گونه از رو‌به‌رو و شیءوار به فرد می‌دهد) و دلایل دیگری که در بالا گفته شد، شباهت این دو به نظرم بسیار واضح است؛ آن‌گونه که از دادن توضیح بیش از این معذورم.<br />
<br />
و السلام.</description>
</item>
<item>
<title>مهاجمان فضا</title>
<link>http://www.parvande.net/index.php?display-post&amp;id=117</link>
<guid></guid>
<pubDate>Sat, 27 Dec 2008 23:28:33 IRST</pubDate>
<description>مجله پرونده: <a href="http://www.parvande.net/index.php?display-magazine&amp;id=7">شماره‌ی هفتم</a><br />
<br />
ستون: <a href="http://www.parvande.net/index.php?display-colhistory&amp;id=11">مهاجمان فضا</a><br />
نوسینده: <a href="http://www.parvande.net/index.php?display-author&amp;id=25">آریا بخششی</a><br />
<br />
<em>«… یکبار در گوشی به او گفتم: <br />
«جیمز! خیلی دلم می‌خواهد مثل تو باشم. اما نمی گذارند!»<br />
جیمز آهسته خودش را پس کشید و کمی خندید…»</em>اسحاق هندرسون - ۱۹۷۳<br />
<br />
<strong>معرفی ژانر</strong><br />
Shoot em up ها که به آنها shmup هم گفته می شود، همانطور که از نامشان پیداست ژانری از بازی کامیوتری هستند که در آن  باید به سمت اشیا و موجودات بالا سری شلیک کرد و آنها را ترکاند.<br />
معمولا گیمر در یک بازی shmup یک سفینه ی فضایی را هدایت می کند ( و باز هم فضا و موجودات فضایی  ول کن نیستند!) که اسلحه های مرگبار  و سرعتی دارد. در مقابل، دشمنان به این سفینه حمله می کنند و هدف کلی بازی هم بیشتر اوقات هر چه بیشتر ترکاندن این موجودات در کمترین و بهترین زمان ویا کشتن غول آخر برای رفتن به مرحله ی بعد است.<br />
<br />
<strong>تالار موجودات</strong><br />
اولین Shmup بازی Spacewar بود که در 1962 ساخته شد و بر روی کامپیوتر دک پی دی پی وان - از اولین سیستمهای کامپیوتری - اجرا می شد.<br />
Spacewar نه تنها اولین Shmup محسوب می شود، بلکه  همانطور که در مطلب دو شماره قبل گفته نشد (عمرا علامت تعجب نذارم) همراه با تردیدهایی اولین بازی کامل کامپیوتری نیز هست.<br />
Space invaders یا مهاجمان فضا (نام این ستون مبارک) که در سال 1978 به بازار آمد، اولین بازی کامپیوتری ای بود که توجه همگان را به خود معطوف کرد. مهاجمان فضا بدون شک اولین بازی با موفقیت تجاری گسترده است که یک Shmup هم بود و دستورها و فرمانهای بسیار ساده ای داشت : چپ و راست رفتن بر روی یک مسیر خطی محدود و شلیک!<br />
همچنین دارای ویژگی های منحصر به فردی بود که بعدها تبدیل به الگو برای ژانر شد : <br />
ردیف های متفاوتی از دشمنان، دادن امتیاز بیشتر به گیمر برای کشتن دشمنهای سخت میرنده، تغییر درجه سختی، سپرهای قابل تخریب، یک جدول High-Score، سیستم سه جونه و طراحی صدای فوقالعاده مناسب.<br />
<br />
<strong>موفقیت تجاری ژانر</strong><br />
مهاجمان فضا نه تنها طراحی بازهای کامپیوتری را چند پله به جلو برد بلکه صدها میلیون دلار هم در آرکید ها دشت کرد.در آن زمان بازی ها فقط بر روی آرکیدهادر دسترس بودند.<br />
موفقیت تجاری عجیب و غریب مهاجمان فضا به ناگهان نگاه همه را متوجه بازیهای کامپیوتری، به عنوان عرصه ای تازه کشف شده برای تجارت کرد.<br />
کمپانی های جدید آستین بالا زدند و تلاش کردند فرمول پول ساز مهاجمان فضا را به نوعی کپی برداری کنند. (حالا اینکه موفق شدند یا نشدند بماند و از ین حرفا)<br />
<br />
<strong>تکامل ژانر وموجودات</strong><br />
عناصر مهاجمان فضا در بازیهای بعدی ژانر کپی برداری و یا دستکاری شدند. بسیاری از سازنده ها به فکر وفق دادن Shmup ها با پیشرفت روزافزون گرافیک کامپیوتری افتادند. و بسیاری هم در سایر زمینه های غیر گرافیکی و بیشتر با دستکاری مکانیک های بازی موجب پیشرفت  آن شدند.<br />
در روند تکامل Shmup ها دو بازی از اهمیت ویژه ای برخوردارند.<br />
(1979) Galaxian که در آن موجوداتی چند رنگی از بالا به پایین به سفینه ی گیمر حمله می بردند (دشمنان در اسپیس اینویدرز ثابت بودند)<br />
(1980) Defender که ایده های جدیدی طرح کرد : افقی بودن فضای بازی، استفاده ی مناسب از صدا، بمبهای هوشمند، موجودات متفاوت و آدمهایی در بازی که می بایست محافظت و نجات داده می شدند.<br />
Defender از لحاظ سیستم کنترل  هم مبدع و پیشرو محسوب می شود:<br />
دسته ی Joystick برای بالا و پایین بردن سفینه، دکمه ی دیگری برای افزایش دور موتور وسرعت گرفتن و دکمه  ی دیگری برای تغییر جهت آن بود.<br />
سه دکمه ی دیگر برای شلیک بمب و بالا رفتن بیش از اندازه سفینه بود.<br />
بعدها ابداعات دیگری از قبیل حرکت سفینه از پایین به بالا در فضای بازی، اسلحه های پیچیده و قدرت زیاد کن ها ژانر Shmup را در جهت اعتلای آن همراهی کرد. <br />
در زیر عکس های این ماجراها را می بینید.<br />
<br />
<center><img src="http://www.parvande.net/images/galaxian-part-x.gif" /><br />
بازی Galaxian</center><br />
<br />
<center><img src="http://www.parvande.net/images/defender.jpg" /><br />
بازی Defender</center><br />
<br />
<center><img src="http://www.parvande.net/images/space-invaders.jpg" /><br />
بازی Space Invaders</center><br />
<br />
منابع:<br />
<br />
۱- مجموعه خاطرات اسحاق هندرسون، S.Fischer Publications<br />
۲- <a href="http://www.gameinnovation.org">این سایت</a></description>
</item>
</channel>
</rss>